دست از طلب ندارم...   

                                          بسم الله الرحمن الرحیم

رب اخرجنی مخرج صدق...

سلام!

   رفتیم قم. من بودم و چندتا از دوستهام. گذارمون افتاد بیرون شهر. هوا گرم بود و آفتاب هم داشت بالا میومد. وسط بیابون یه راه باریک و سنگلاخ بود. یه طرفش هم، یک سری راههای فرعی باریکتری جدا میشد، شبیه کوچه های خاکی. سر هر راهی هم یه تابلو زده بودن: بیت آیه الله العظمی فلانی... راه بعدی: بیت آیه الله العظمی بهمانی... و همینطور تا آخر. کنار هرکدوم از این تابلوها هم یه جملاتی نوشته بودن مثل جملات تبلیغاتی این متل ها! :با امکانات ویژۀ... استفادۀ رایگان از... ... بدم اومد! به دوستهام گفتم: ببینین چه بازارگرمی هم کردن برای خودشون! ...رفتیم توی یکیش ببینیم چه خبره. جالب بود. تقریبآ همه چیز برای هر سلیقه ای میشد پیدا کرد اونجا! از نمازخونه گرفته تا آمفی تئاتر و باغ و باغچه های مصفا و استخر و...! گفتم: عجب امکاناتی هم درست کردن برای خودشون خارج از شهر! بیخود نیست دووم میارن تو گرمای قم! J

   اومدیم بیرون و ادامه ایم همون راه سنگلاخ رو... ظهر شده بود و یه کم هم از وقت نماز گذشته بود. رسیدیم به آخرین فرعی. بعدش دیگه بیابون محض بود. با بچه ها گفتیم بریم اینجا لااقل نماز رو بخونیم... وارد کوچه شدیم. نگاه نکردم تابلوش رو که ببینم بیت کی هست. یه خونه بود که رفتیم توش. یه خونۀ بزرگ و ساده. هیچ کس نبود. فقط یه صدای ضعیفی میومد از یه جا، انگار کسی سخنرانی میکرد... گشتیم دنبال وضوخونه ش، اما خیلی پیچ در پیچ بود اتاقهاش. هرکدوم از بچه ها توی یه دالونی رو میگشت. چند دقیقه طول کشید تا بالاخره وضوخونه ش رو پیدا کردم و صدا زدم بقیه رو. اون صدای سخنرانی هم از همون طرف میومد. بغل وضوخونه یه سالنی بود که یه آقایی داشت وعظ میکرد و یه جمعی نشسته بودن زمین روی موکت و با دقت گوش میدادن. به نظرم قبلش نمازشون رو خونده بودن... به هرحال شروع کردم وضو گرفتن. روی دیوار یه آینه داشت. وضو گرفتنم رو که توش دیدم احساس کردم یه جای وضوم اشکال داره. شکستم و دوباره شروع کردم. ولی نمیدونم باز یه اشکال دیگه رو متوجه شدم یا... نمیدونم چرا ولی به هرحال به دلم نچسبید! دوباره شکستم و دوباره... دوباره... دوباره... هر بار اشکال قبلی رو اصلاح میکردم و درست تر وضو میگرفتم ولی باز یه اشکال ریزتر رو میدیدم، میشکستم و از نو شروع میکردم. بچه ها هم میخواستن وضو بگیرن و معطل من بودن...

...

   ...از خواب پریدم! احساس عجیبی داشتم از این خواب... همون موقع احساس کردم شاید نشه هیچ وقت کامل کامل وضو گرفت. شاید هیچ کس نتونه! اما نباید وقت نماز رو بیشتر از اون عقب انداخت. نباید بیشتر از اون دیگران رو معطل کرد. نباید بیشتر از اون وسواس به خرج داد. هیچ کار ما که کامل نیست. اگه خدا خودش به لطف خودش در نهایت اعمالمون رو اصلاح نکنه ما هیچی نداریم. هیچی نیستیم اصلآ... وضو فقط یه مقدمه ست. اصل نمازه. نمیشه نماز رو معطل ریزه کاریهای وضو کرد. باید پذیرفت که ما ناقصیم و هیچ وقت در هیچ کاری به انتهای کمال نمیرسیم. شاید اولین پلۀ بندگی پذیرش همین موضوع باشه...

   نمیدونم چقدر تونستم بگم حرفم رو. نزدیک یک ساله که اینجا توی این وبلاگ، داره بحث میشه. ریزترین مسائل از فلسفه تا اجتماعیات، از عرفان تا احکام، از روانشناسی تا فقه، از از مراتب سلوک الی ا... تا حقوق و تفسیر و... بحث البته خوبه. دانستن و شکافتن مسائل خصوصآ مسائلی از این دست هم خوبه. اما شاید وقتشه که از وسواس های تئوری بگذریم و به اصل برسیم... اینها اگه مقدمه بود خوبه. اگه جای اصل رو بگیره دیگه خوب نیست! اصل رو نباید هیچ وقت فراموش کرد...

   شاید بهتره من برم کنار. تا یه مدتی حداقل! وضو بگیریم... نماز بخونیم... بعدش اگه عمری بود انشاا... فرصت هست برای تمرین وضو گرفتن بهتر! حداقل تا نماز بعدی...

دانستن لازمۀ عمل کردنه، اما دانش بی عمل به هیچ دردی نمیخوره. عمل کردن هم فرصت میخواد... فرصتی برای تعمیق دانسته ها. برای اینکه به یقین برسی! برای اینکه اون راهی رو که نقشه ش رو دیدی، بری با پای خودت! برای اینکه اون حقیقتی رو که فهمیدی برسونیش به عمق وجودت! اونقدر سرشار بشی ازش که از عملت، از رفتارت، از فکرت، از حرفهات، از نگاهت، از نفست بوی اون حقیقت رو بشه شنید...

   ...

   به هرحال این آخرین پست من خواهد بود فعلآ! انشاا... اگه عمری باقی بود و خدا توفیق داد، چند وقت دیگه برمیگردم و در خدمتتون خواهم بود برای ادامۀ عمیق تر بحث هامون و شاید شروع بحث های عمیق تر! نمیدونم چه وقت، شاید سه ماه دیگه شاید هم بیشتر... به هرصورت دلم میخواد اینجا مفید بوده باشه براتون. هرچند میدونم و شما هم بدونین که اینجا بیشترین برکت و فایده رو برای خودم داشت! ...و خیلی چیزها یاد گرفتم ازتون! هم از حرفهاتون و هم از خودتون! از همه تون ممنونم! از ته ته ته قلبم...

  برای همه تون دعا میکنم و از همه تون هم التماس دعا دارم! توی این مدت سعی میکنم هرازگاهی سر بزنم بهتون. کامنتدونی خودم رو هم چک میکنم و پاسخ میدم مثل همیشه... اگر هم دیدین بدون اینکه اطلاع بدم در دسترس نیستم، میتونین بخاطر رضای خدا یه فاتحه بخونین برام! J

   همه رو به خدا میسپرم... امیدوارم همه مون رو روز به روز بیشتر به جوار خودش هدایت کنه... و من الله التوفیق!

عسی ربی ان یهدینی سواء السبیل...

و آخر دعویهم ان الحمدلله رب العالمین!

 

 

 

 

 

لینک

   بله! اما... چرا؟   

                                                              یا حق

سلام!

من پاسخ دوستان رو دادم توی کامنتدونی قبلی. بحث های خوبی بود. بخونین!...

این پست هم کامنت من هست برای جناب مهدی. و البته سرگشاده... J

...................................................

   ...قبول دارم صحبتهاتون رو. البته اینکه میگم قبول دارم، به این معنی نیست که دوست دارم که اینطوری باشه و دیه و ارث زن نصف مرد باشه! چون خدائیش دوست ندارم! منظورم اینه که من هم به این نتیجه رسیدم که اسلام ظاهرآ فلسفه ش از وضع این قوانین، ظلم به زنها نبوده. فلسفه ش این بوده که زنها متناسب با وضعیتشون استفاده ی بیشتری بکنن. وضعیتشون هم ظاهرآ اینطور تصور شده که چندان توانایی کار کردن ندارن، چندان توانایی پول درآوردن ندارن، توانایی اینکه حتی از پس خودشون توی جامعه بربیان ندارن، نمیتونن مدیریت کنن و نیاز به کسی دارن که مدیریتشون کنه، موجوداتی آسیب پذیر و شکننده و در یک کلام "ضعیفه" هستن! همیشه باید یه سرپرست از جنس مرد داشته باشن و این سر پرست باید "بالای سرشون" هم باشه. یعنی همون کسی که باید مدیریتشون کنه گاهی هم باید هدایتشون کنه! درست مثل بچه ها! اول با نصیحت و بعد با اخم و قهر و اگه این روشهای ملایم جواب نداد و اگه دیدین بازم سر به هوا هستن و از شما اطاعت نمیکنن معطلش نکنین! اونقدر بزنینشون تا اطاعت کنن از شما!! البته وقتی دیدین آدم شدن و اطاعت میکنن دیگه نزنینشون! گناه دارن!...

   من با این برداشت هنوز مشکل دارم! و مشکلم هم اینه که قرآن رو "کتابی برای همیشه" میدونم. یعنی حتی اگه احادیث رو بتونم بگم که مال اون زمان بوده و الان صدق نمیکنه اما احکام قرآن رو میدونم که باید صدق کنه همیشه. البته بعضی آیات هم هستن که برای زمان خاصی بودن و بعدآ نسخ شدن. اما (اگه بخوام دیدگاه خودم رو نادیده بگیرم) از آهنگ قاطع و تم دستوری این آیه اینطور به نظرم میرسه که منظورش همیشه بوده و چند جای دیگه هم حرفهای دیگه ای میزنه که با این نگاه تطبیق میکنه. و احکام و احادیث هم همگی تطبیق میکنن با این نگاه!

   تنها چیزی که تطبیق نمیکنه با این نگاه سنت هست. سنت پیامبر و ائمه میدونم احترام به شخصیت زن بوده و زن از دید اونها آزادی های یه انسان رو داشته و حقوق یه انسان رو و شان یه انسان رو و...

  میگن یکی از روشهای تفسیر وحی و قرآن بررسی سنت هست. من این قسمت از وحی رو نمیتونم تطبیق بدم با رفتار معصومین. قطعآ از زنهاشون نمیخواستن که مطیع محض اونها باشن و حتی در بعضی موارد لازم هم زنهاشون ازشون اطاعت نمیکردن اما چنین برخوردی که توی قرآن گفته شده هیچ وقت باهاشون نمیشده... آیا معصومین به طریقی غیر از قرآن عمل میکردن؟

   مساله ی بعدی شهادت دادن زن هست. یه قتل اگه اتفاق افتاده باشه اگه یه مرد بره توی یه خونه و از ده تا زنی که اونجا هستن هفت تا رو بکشه و بیاد بیرون اگه بقیه جاهای کارش رو خوب طراحی کرده باشه شهادت این سه زن باقیمونده به تنهایی برای اثبات جرمش کافی نیست! در حالی که اگه یکی از اونها مرد میبود شهادتشون کافی بود! چرا؟ 

   مساله ی بعد در مورد دیه و ارث هست. زنی که تحت سرپرستی یه مرد هست بعد از مرگ اون باید دیه ی بیشتری بگیره... درست! اما الان خیلی از زنها هستن که سرپرست خانوار هستن و خرج زندگی رو میدن. یا به علت از کار افتادگی شوهر یا بی قیدی اون یا طلاق یا مرگش... آیا نباید دیه ی اینها به اندازه ی یک مرد باشه؟ و بچه هایی که تحت سر پرستیشون هستن احیانآ اگه این مادر کشته شد دیه ی یک مرد رو بگیرن؟!

   مساله ی دیه فقط به آدم بزرگ ها ختم نمیشه. جنین توی رحم هم اگه بزرگتر از چهار ماه باشه انسان کامل فرض میشه و دیه داره. چه توجیهی داره که دیه ی جنین دختر نصف پسر باشه. با توجه به اینکه پسر هم مثل دختر در آینده هیچ تعهد مالی به خوانواده ش نداره... و چه دلیلی داره که از این دیه فقط یک هشتمش به مادر میرسه؟ مادری که توی این مدت همۀ وجود اون بچه رو از وجود خودش ساخته. حتی به قیمت از دست رفتن خیلی از ذخایر بدنش...

   مساله ی بعد فلسفه ی همین دیه هست. دیه درسته که یه منفعت مالی محسوب میشه برای بازماندگان. ولی یه حربه ی بازدارنده هم هست برای جلوگیری از قتل. فکر نمیکنین کشتن یه زن خرجش کمتر از یه مرد باشه؟ برای دیوانه ای که دیشب خواب دیده باید یه نفر رو بکشه، مسلمآ انتخاب یه مقتول زن خرج کمتری داره! خیلی هم کمتر! نصف!!

   دیه فقط به قتل تعلق نمیگیره. برای جراحات و صدمات هم کسری از دیه به خود شخص داده میشه. مثلآ اگه کسی ضربه ای به دیگری وارد کنه که یه چشمش کور بشه باید نصف دیه ی کامل رو بده به اون شخص. حالا تصور کنین اگه شخص صدمه دیده مرد باشه نصف دیه ی یک مرد رو میگیره و اگه زن باشه یک چهارم دیه ی یک مرد رو! آیا چشم یه زن نصف چشم یه مرد می ارزه؟! بعضی ها میگن خب مرد باید خرجی بده و با یه چشم کمتر میتونه کار کنه و پول در بیاره! ولی درمورد جراحات جزیی که هیچ اثری روی کار ندارن هم همین نسبت با دقت کامل رعایت میشه! یعنی هر ضایعه ای روی بدن زن نصف همون ضایعه روی بدن یه مرد ارزش داره...

   مساله ی دیگه کفالت هست. اگه پدری بمیره کفیل بچه خانواده ی شوهر هستن و حتی میتونن اجازه ندن به مادر برای زندگی با بچه یا حتی دیدنش! اینجا هم مهم نیست که خود بچه یا مادرش چه نظری داشته باشن...

مساله ی دیگه در مورد کارهای پزشکی هست. اگه بچه ای نیاز به عمل جراحی داشته باشه، اگه پدر نداشته باشه از مادرش برای عمل رضایت نمیگیرن. بلکه از خوانواده ی پدرش (عمو، پدر بزرگ و...) رضایت میگیرن و اگه اونها رضایت ندن مادر هیچ کاری نمیتونه برای سلامتی بچه ش بکنه...

   مساله ی دیگه در مورد بحث عقیم شدن هست. اگه زنی بخواد خودش رو عقیم کنه باید مردش اجازه بده. ولی مرد میتونه این کار رو بدون رضایت و حتی بدون اطلاع همسرش انجام بده... کلآ برای هر کار پزشکی که به دستگاه تولید مثل زن مربوط باشه باید مرد اجازه بده. وقتی دختره پدرش و وقتی ازدواج کرد شوهرش! گاهی مساله ی مرگ و زندگی زن در بین هست و اگه مرد اجازه نده... نگین که هیچ مردی نمیخواد زنش بمیره و هیچ پدری دخترش. چون این مسائل پیش میاد و ما از نزدیک برخورد داریم باهاش. خیلی از مردها خیلی هم عاشق هستن! اما تا وقتی که زنشون یا دخترشون سر پا باشه و بتونه راه بره متوجه خطر مرگی که یه کانسر رحم میتونه براش داشته باشه نمیشن و وقتی پشیمون میشن که دیگه خیلی دیر شده... این مسائل رو از روی حس فمنیستی نمیگم! اگه واقعیت نداشت نمیگفتم. خیلی ها زیر خاک رفتن همینطوری... خدا براتون نیاره!

...

   نمیخوام به احساسات من در این موارد پاسخ بدین! چون نمیتونین! ولی این مواردی که گفتم از لحاظ منطقی هم با عقل جور در نمیاد! اگر ادعای اسلام اینه که عدالت رو تا این حد حتی رعایت میکنه که قاضی باید به هر دو طرف دعوا به یک اندازه نگاه کنه، حتمآ باید جوابی هم برای این مسائلی که طرح شد و دهها مساله ای که وجود داره و در مجال اینجا نمیگنجه داشته باشه...

   من به قول این جوونکهای سیاسی، اصلاح طلب درون سازمانی هستم نه برون سازمانی! حتمآ یا باید توضیح منطقی وجود داشته باشه و یا بپذیریم که قانونگذار ما از اسلام برداشت درستی نکرده و قوانینمون قوانین اسلام نیست... و بعد اقدام کنیم برای اصلاح این قوانین بر اساس جهانبینی و اصول اساسی اسلام. ناسلامتی ادعامون در مورد برتری مذهب شیعه یکیش هم داشتن اجتهاده و قابلیت و ظرفیت تطبیق قوانین گذشته با شرایط زمان...

   مگه چند سال از دوره ی پیامبر تا حضرت علی گذشته بود که زکات به اسبها هم تعلق گرفت؟ الان هزار و چهارصد سال داره میگذره و هنوز کشاورزی که گندم میکاره باید زکات بده و اونی که به تعداد گندمهای اون کشاورز برج داره زکاتی بر عهده ش نیست!

...  

   البته فکر کنم الان بیشتر از اینکه به این دغدغه های پیش پاافتاده ی فمنیستی فکر کنین دارین به علت هدایت ناپذیری من فکر می کنین و اینکه چرا دعاتون در مورد هدایت من مستجاب نمیشه! L .... J J

...این که شوخی بود! ولی دوست دارم نظر شما و بقیه ی دوستان رو بدونم در مورد مسائل بالا!

   جهت پيشگيری از سوء تفاهم هم لازمه يه نکته رو توضيح بدم:
مثالی که توی کامنتدونی پست قبل زدم در مورد شکستنی و جعبه، فقط نتيجه ای بود که من گرفته بودم از طرز نگاه متون دينی ما به زن (يا اون چيزی که به عنوان متون دينی در دست ما هست). به هيچ وجه موافقت کامل و بی قید و شرط خودم با اين قضيه نبود...
  البته اين خوبه که به حساسيتها و ظرافتهای يه زن توجه بشه و مثلآ اگه توی جامعه داشت فشاری وارد ميشد به يه زن، مردش جلوی فشار رو بگيره و به همسرش کمک کنه. اين خيلی خوبه و اسلام هم نگاهش همينه. اما اگه يه مرد به زنش اجازه ی خروج از خونه رو نده و زندانیش کنه و وقتی ازش ميپرسيم چرا؟ جواب بده که زن مثل شکستنی ميمونه، بايد گذاشتش توی قفسه ی دکوری و در رو روش قفل کرد که آسيب نبينه، اونوقت شما چی ميگين؟؟ ميبينين که اين مثال هم تا يه جايی کاربرد داره و بستگی داره چه برداشتی بکنيم ازش... فلسفه ی قوانين اسلام درسته اما قوانين درستی بر اساس اون فلسفه وضع نشده و باعث شده به جای اينکه فشار کمتری به اين موجود حساستر بياد فشار بيشتری بياد و درصد افسردگی و حتی اقدام به خودکشی در زنان بالاتر باشه...
من معتقدم در وضع قوانین و برداشت ها از احکام، نقض غرض شده و چيزی که من باهاش مخالفم اين نقض غرضه!

 زن و مرد با هم تفاوت میکنن و باید در قانونگذاری هم این تفاوت رو در نظر گرفت. بله!

اما...

معلوم نیست چرا اکثر اوقات این قوانین جانب مردها رو گرفته؟ ...چرا؟

 

 

لینک

   سحرم عکس رخ يار در آيينه فتاد...   

                                                         یا حق

 

سلام!

 

   این پست در واقع دوتا پسته که همزمان نوشتم. قسمت اول از دیدگاه جامعه شناسی و روانشناسی نگاه شده به قضیه و قسمت دوم از دیدگاه فلسفی و عرفانی...

.............................................

 

   پس از بحث بسیار دوستان لطف کردن و قبول کردن که زن هم انسانه! و قابل هدایت!! ...منت گذاشتن واقعآ! گوش شیطون کر! چشم شیطون کور! شرمنده فرمودن!! نمیدونیم چجوری از خجالتشون دربیایم... J

 

"...و لهن مثل الذی علیهن بالمعروف، و للرجال علیهن درجه، و الله عزیز حکیم" (228، بقره)

 

"...و مانند همان [وظایفی] که بر عهدۀ زنان است، به طور شایسته، به نفع آنان [بر عهدۀ مردان] است، و مردان بر آنان درجۀ برتری دارند، و خداوند توانا و حکیم است." [ترجمۀ استاد فولادوند]

 

   بحث اینجا ظاهرآ سر درجه و سردوشی! و اینهاست... اینکه آیا مرد برتر از زنه یا با هم مساوی هستن. لطفآ دقت کنین که اصولآ گزینه ای به این صورت که شاید یه جوری در یه شرایطی زبونم لال، روم سیاه!، زن بالاتر از مرد قرار داشته باشه ابدآ وجود نداره و... اصلآ حرفش رو هم نزنین...! J

 

   اون آیه رو فعلآ بذاریم کنار! کلمۀ "درجه" یعنی چی؟ لغت نامه الان کنار دستم نیست اما همه تون قبول دارین که درجه داشتن یعنی بالاتر بودن، و برتر بودن. من هم قبول دارم! خانمها لطفآ رگ گردنشون بالا نزنه! بله! مردها نسبت به زنها بالاتر و برتر هستن!

   آمممممما...! [لهجه: آذری!]

   قبول دارین که یه مدیر مدرسه درجه ش بالاتر از یه معلمه؟ ... مسلمه! اما دقیقآ بگین مدیر مدرسه چه فرقی با معلم داره؟ قطعآ حدود اختیاراتش بیشتره و رئیس معلم محسوب میشه. اما معلمی که از نزدیک باهاش آشنام یه بار بهم گفت که بارها بهش پیشنهاد مدیریت دادن و رد کرده! چون دوست داشته وقتش آزاد باشه، به زندگیش برسه و حجم زیاد وظایف و مشغله های یه مدیر مدرسه این اجازه رو بهش نمیداده. بنابراین حتی با وجود اختیارات گسترده تر مدیریت (و حس ریاست مطبوعی که داره!) اون رو نپذیرفته و الان هم کاملآ از شرایطش راضیه...

 

   پس توی هر مقام و موقعیتی، دو مساله مطرحه: 1- اختیارات و 2- وظایف

   این دو حوزه همیشه همراه هم هستن. یعنی کسی نیست که اختیارات بیشتری داشته باشه و به همون اندازه مسئولیت بیشتری نداشته باشه. توضیح بیشتری لازم نداره! در مورد مرد و زن هم دقیقآ همین صدق میکنه. کلمۀ "درجه" ابدآ چیزی نیست که آقایون به خاطرش احساس خوش بحالی بهشون دست بده! درجه یعنی وسعت اختیارات و وظایف. همین! هر جنسی وظایف خاص خودش رو داره که باید انجام بده؛ و بر اساس اون وظایف اختیارات خاصی هم بهش داده شده. جنس مرد از همون زمان تولد و حتی پیش از تولد برای کارهای سخت تر و سنگین تر آماده میشه و جنس زن برای کارهای سبک تر و دقیق تر. جنس مرد برای وظایف خشک تر و خشن تر و جنس زن برای وظایف لطیف تر و ظریف تر. البته این معنیش این نیست که مرد نتونه کارهای لطیف و دقیق رو انجام بده یا زن کارهای خشک و سخت رو. در وجود هر انسانی –چه زن چه مرد- یه آدم و یه حوای نهفته وجود داره و در شرایط خاص هر کدوم میتونن از این استعداهای نهفته شون استفاده کنن. مردی که زنش فوت کرده بچه هاش رو بزرگ میکنه و زنی که شوهرش رو از دست داده توی اجتماع از پس ادارۀ خودش و زندگیش و بچه هاش برمیاد. اما در حالت ایده آل جایگاه و موقعیت هرکدوم وضعیتیه که من بهش میگم حالت تعادل. درست مثل ترازو...

 

   یه وقتی یه بنده خدایی مثال جالبی میزد: میگفت زن و مرد مثل این جرثقیل های عظیم ساختمون سازی میمونن. این جرثقیل ها یه اهرم هستن که یه سرش بلنده و باریک. بهش میگن بازوی کارگر و جرثقیل درواقع با اون کارها رو انجام میده. سر دیگۀ این اهرم هم یه وزنۀ سنگینه که کارش حفظ تعادل اون وزنۀ کارگره و اگه نباشه یا وزنش تغییر کنه جرثقیل از تعادل خارج میشه و دیگه کار نمیکنه... مرد مثل اون بازوی کارگر میمونه و زن مثل اون وزنۀ تعادلی. کار مرد بیشتر کمیه و کار زن بیشتر کیفی. در ظاهر این مرده که داره کار میکنه اما این کار بازتاب حضور پشت صحنۀ زنه. توی زندگی نه از مرد به تنهایی کاری بر میاد نه از زن. هر دو کمک میکنن به به ظهور رسیدن توانایی های بالقوۀ همدیگه...

با این اوصاف حالا میگن بازوی کارگر بلندتره از بازوی وزنه! شما خنده تون نمیگیره اگه وزنه به کارگر بگه: "بیخود! کی گفته تو از من بلندتری؟! من شکایت میکنم! حقوق من ضایع شده!!..." یا اگه کارگر به وزنه بگه: "ببین! من از تو بلندترم ها! دیگه نبینم به من بگی تو!!..." J

   ...کاملآ مسخره ست! چون عملآ اینها با همدیگه دارن کار میکنن! نه یه وزنۀ چندتنی روی زمین کاری ازش برمیاد و نه یه میلۀ دراز آهنی بی مصرف به درد کسی میخوره! کنار هم بودن اینهاست که معنی دار میکنه بودن هر کدوم رو. حالا وقتی دو نفر اینقدر به هم وابسته هستن که با همدیگه معنی پیدا میکنن، خیلی خنده داره که با هم سر اینکه کی وزنش بیشتره و کی بلندتره دعوا کنن...! J

 

.........................................

 

 از بحث های فلسفی که این مدت شد و همه تون رو خسته کرد، به نتایجی رسیدم که میتونم براتون به طور ساده اینطوری خلاصه ش کنم:

 

   گفتن اولین چیزی که خداوند خلق کرده چیزی بوده به نام عقل اول. همونی که بهش میگیم عقل کل. دومیش هم نفس کل بوده. (حالا میگم این کلمات قلنبه! به چه کار میان...). بعد گفتن که همه در وجودشون هم عقل دارن و هم نفس. اما در مردها عقل غلبه داره به همین دلیل هم مرد سمبل عقل کله. در وجود زن هم نفس غلبه داره، پس زن هم سمبل نفس کله. در نهایت هم اینطور استدلال شد که چون عقل کل در مرتبه ی بالاتری قرار داره از نفس کل پس مرد هم ذاتآ از زن بالاتره و شریفتره و به خدا و به هدایت نزدیک تر. از اون طرف هم زن به گمراهی نزدیک تره و از هدایت و کمال دورتر...

 

  ...بحث شد سر اینکه چرا مرد شریفتره و زن به گمراهی نزدیک تر و...

 

  در نهایت نتیجه این شد که اون عقل و نفس اولیه با این عقل و نفسی که الان ماها داریم فرق فوکوله! J یعنی عقل و نفس ما جزئی هست درحالی که اون عقل و نفس اولیه، کلی بودن. یعنی عقل کل و نفس کل... بعد دیدیم که وقتی اون عقل کل میاد در سطوح پایینتر و تبدیل میشه به عقل های جزء، از خدا و از کمال دورتر میشه و به گمراهی و ظلمت نزدیکتر. در مورد نفس هم همینطوره. یعنی چیزی که تعیین میکنه دوری و نزدیکی به کمال رو، جزئی بودن یا کلی بودن عقل و نفسه. نه خودشون... هرچه این دو بتونن به کل نزدیکتر بشن هدایت شده تر هستن و هرچی در مراتب جزئی بمونن گمراه تر هستن...

مثال میزنم:

 

  در مورد عقل اگه درست یادم باشه یه فیلسوف غربی که اسمش رو نمیدونم (ولی ظاهرآ همکار خودمون هم بوده!) گفته من تا خدا رو زیر تیغ جراحی لمس نکنم باورش نمیکنم! ...خب! این غفلت کامله و یه نمونه از عقل جزء محسوب میشه.

   از اونطرف دانشمند دیگه ای دستگاهی از اجرام فلکی رو میسازه و نشون دوستش میده و میگه این خودبخود به وجود اومده! دوستش خنده ش میگیره! این میگه پس من چطور باور کنم که این جهان تصادفآ خلق شده و سازنده ای نداشته؟... عقلی که در این مثال به کار رفته از بالاتر داره به قضیه نگاه میکنه و کلی تره. در نتیجه به هدایت و به کمال هم نزدیک تر...

 

  در مورد نفس هم مثلآ کسی هست که هی حرص میزنه برای جمع کردن! هر چی که باشه... پول، مقام، شهرت، تحصیل، اعتبار، احترام، قدرت، و... توی این مسیر هم، خودش رو میکشه و دیگران رو هلاک میکنه که... کاری هم نداره که پشت پرده ی این دنیا و مافیها چی میگذره و کی هست و کی نیست. باز هم غفلت کامل! یه مثال از نفس جزء... 

   یکی هم نگاه میکنه به دنیا، میگه ربنا ما خلقت هذا باطلا! حتمآ یه جمالی باید اون بالا باشه که یه گوشه ی عکسش افتاده توی این حوضچه ی هستی و این همه جلوه های زیبا و رنگ به رنگ تجلی کرده. بریم اون رو ببینیمش! و از اون به بعد هم هر چی که توی دنیا میبینه یاد اون عکس میفته. پول میبینه میگه هوالغنی، قدرت میبینه میگه هوالقوی، زور میبینه میگه هوالعزیز، علم میبینه میگه هو العلیم، عشق میبینه میگه هوالمحبوب، گره میبینه میگه هوالفتاح، گناه میبینه میگه هوالغفور، زشتی میبینه میگه هوالستار... این هم نمونه ی نفسی هست که از بالاتر به اوضاع نگاه میکنه و کلی تر شده... و به هدایت نزدیک تر...

 

  عقل کل رو تشبیه کردن به قلم و نفس کل رو تشبیه کردن به کاغذی که اون قلم روش مینویسه. قلم اول و لوح محفوظ. فاعل و منفعل. تاثیرگذار و تاثیر پذیر... حالا بگذریم از این کلمات! بحث ما روی عقل و نفس کل نیست! چون من خودم نه اصلآ چیزی از اون مراحل میفهمم نه قصدم پیچیدن به پروپای فلسفه و فلاسفه هست! همونطور که اون بالا هم خوندین اینجا جای:

بحث درمورد دین، فلسفه و عرفان در ارتباط با زندگی بشر امروز...

هست و بشر چه امروز چه دیروز چه زن و چه مرد، درون خودش هم عقل داره هم نفس. هرچقدر این عقل و نفس رو در سطوح جزئی تر و درجات پایین تری نگهداره از کمال دورتر میشه، و هرچقدر بتونه عقلش رو و نفسش رو بیشتر به بالا هدایت کنه و به کل نزدیکترش کنه در واقع به کمال نزدیکتر شده. تعالی چیزیه که میتونه هم برای نفس اتفاق بیفته هم برای عقل. از طرف دیگه گمراهی هم چیزیه که باز هم میتونه برای عقل اتفاق بیفته هم برای نفس. در نتیجه از بین زن و مرد موجودی شریفتره که به تعالی بیشتری دست پیدا کرده باشه. چه در حیطه ی نفسش (نفس مطمئنه) و چه عقلش...

 

  و مثال زیبای دیگه ای که زدن این بود که انسان مثل آینه میمونه. عقل مثل شیشه ش هست و نفس مثل جیوه ی پشتش. نه شیشه بدون جیوه چیزی رو انعکاس میده و نه توی جیوه بدون شیشه میشه عکسی رو دید. اگه شیشه ناصاف و کدر باشه چیزی نمیشه دید. اگه جیوه هم زنگ زده باشه باز هم نمیشه... باید غبار روی شیشه رو شست با آب صداقت و جیوه رو خشک نگه داشت در کورۀ تقوی... و همۀ اینها برای اینه که عکس رخ یاری بیفته توی این آینه و بشه دیدش. نه برای اینکه خیره بشیم توی اون شیشه یا جیوۀ پشتش و هی بزنیم توی سر و کول هم که جیوه بالاتره یا شیشه... اینها همه وسیله هستن برای کار دیگه ای...

 

دورتر رو ببینیم!

 

اون دورترها چیزی هست که همۀ این تقسیم بندی ها و درجه ها رو از یادمون میبره...

 

    

لینک

   زن، نفس... مرد، عقل!   

                                                     یا حق

 

سلام!

 

   بحث زن و مرد ظاهرآ بالا گرفته! ممنونم از جناب مهدی که بحث رو جدی گرفتن و ادامه میدن. من بارها گفتم و باز هم میگم که هدف از این بحث ها فقط روشن تر شدن موضوعه و خصومتی در کار نیست! (انشاا...! J)

  ایشون پستی نوشتن در زمینۀ مقایسۀ ذاتی زن و مرد در فلسفۀ اسلامی (از دیدگاه ابن‌عربی). بسیار جالبه و حیفم اومد که نخونین! من توی پست های آینده نظر خودم رو در این رابطه خواهم داد. اما بد نیست اول نظر ایشون رو بشنویم... (اگه فهمیدنش سخت بود فقط بخش شرح رو بخونین.)

 

............................................................

 

داستان آفرینش(1)

 

شیخ اکبر در کتاب المعرفه می گوید:

« در معرفت پدران علوی ما و مادران سفلی ما!

بدان که هر موثری پدر است و هر آنچه در او تاثیر می شود مادر می باشد و متولد بین این دو فرزند است. ارواح کلشان پدران و طبیعت مادر است. و این مادر است که از او آتش و هوا و آب و خاک می باشد. سپس با توجهِ این ارواح براین ارکان، مولدات معدنی و نباتی و حیوانی و جنی ظاهر می شوند. پس اولین پدران، عِلویاتِ معلوم بودند و اولین مادران همان شیئیت ممکناتند که معدوم بودند. و اولین نکاح و آمیزش همان قصد بوسیله «امر» می باشد و اولین فرزند وجود، عین همان شیئیت است. و این فرزند همان پدر ساری در ابوت و مادر ساری در امومت (مادری) است. و این نکاح و آمیزش در هر چیزی سریان دارد و این نتیجه همیشگی است و در هر ظاهر العینی موجود است. پس نزد ما همان نکاح ساری در جمیع ذرات است. اولین موجودی ابداعی خداوند (بدون اسباب) عقل اول بود و آن همان قلم اعلی است. و اولین موجود تاثیر پذیر همان لوح محفوظ بود (که اولین موجود انبعاثی است). مانند انبعاث حوا از آدم علیه السلام. که علت آن وجود لوح برای نوشتن علم الهی در آن است. پس لوح محفوظ اولین موجود انبعاثی است. قلم بر لوح می نگارد هر آنچه خداوند تعالی از علمش برای خلقش تا روز قیامت است. پس بین قلم و لوح نکاحی معنوی است.و آنچه ازین کتابت از معانی بدست می آید بمنزله اولاد است. خداوند تعالی در لوح صفت علم را که پدر است و صفت عمل را که مادر است خلق کرده است. پس از آن صور ظاهریِ زنده را ظاهر کرد و آن اجرام است و آنچه که از اشکال و الوان است و صورتهای باطنیه معنوی را که همان علوم و معارف است در آن قرار داد.»

  شرح: همانطور که از بحث دانسته می شود از همان ابتدای آفرینش مساله زن و مرد و مادر و پدر و فرزند مطرح بوده است یا بعبارت دیگر تمام عوالم چیزی نیست مگر آمیزش ها و نکاح های جورواجور و متوالی. اولین موجودی که خداوند بدون اسباب آفرید همان عقل اول یا قلم اعلی بود که در قرآن با آیه « ن و القلم و ما یسطرون» و در احادیث « اول ما خلق الله العقل» نشان داده شد. پس این قلم اعلی را چاره ای نبود تا جوهره خود را در جایی بنگارد و از آنجا بود که تکثرات در عالم بوجود آمد. نفس کلیه یا همان لوح محفوظ که در قرآن آمده است از عقل اول متکون و منبعث شد. بین ایندو فرقی از نظر زمانی نمی باشد فقط عقل بواسطه اینکه نفس از او منبعث شده از نظر ذاتی برتری دارد. پس قلم بر روی لوح هر آنچه که در هستیست نوشت. لوح نقش انفعالی و قلم نقش فاعلی دارد. و از ایندو فرزندانی زاده شد که معانی استخراج شده ازین کتابت است. پس آسمان بی برکت بود و زمین خشک تا بارید و اینهمه زیبایی ها از آن ظاهر شد. همانطور که می بینید قلم باید لوح داشته باشد تا درو بنگارد و لوح بدون قلم اصلا بکار نمی آید. علم در جوهره قلم بود که همان پدر می باشد و عمل در جوهره لوح تا آنچه نوشته آید و علم است بتواند عملی کند...

روزی به یکی از دوستان گفتم: اگر زنان نبودند هنوز مردان در غار زندگی می کردند. بله! مرد را دانش تکامل و پیشرفت در سر بود و زن را دانش عملی کردن آن٬ پس زن خواست و دوستار کثرت بود. به زنان همینطور در خانه نگاه نکنید. همینها بودند که مایه اینهمه تکثر در صور مختلفش شدند.

حضرت علی علیه السلام در نهج البلاغه در توصیف پیامبر بدین مضمون می گوید: « هیچ خشتی بر روی خشتی ننهاد تا از دنیا درگذشت. » البته هیچ موقع پیامبر خشت بر خشت نهادن را نکوهیده ندانست. اما مرد حقیقی بواسطه حقیقت قلم٬ خواهان تکثر در عالم نمی باشد. این بواسطه خصوصیات نفس است که بدنبال تکثر می گردد.

مثال: (ما همیشه در جدال بین عقل و نفس بسر می بریم. ) بهتر است از این مغازه شکلاتهای رنگارنگ بخرم و بخورم(نفس) . نه برای سلامتی ضرر دارد(عقل) . و این جدال تا ابد ادامه دارد. اصولا در دین نفس نکوهیده شده است و عقل برای جلوگیری از سرکشی او می باشد. ( دشمنترین دشمنان تو نفس توست که میان دو پهلوی تست.) اما باید دانسته شود که همان که میان دو پهلوی توست همو بوجهی توست. عقل هیچ موقع برای از میان برداشتن نفس آفریده نشده است بلکه برای جلوگیری از سرکشی او و در راه صحیح قرار دادن او می باشد. چون اگر نفس از بین رود دیگر انسان بوجهی مرده است.

 

پست آینده:

تمام موجودات عالم آفرینش و تمامی اعضاء و اجزای انس و جن، به عبادت ذاتی خداوند مشغولند و در اوج کمال خود هستند. فقط نفس انس و جن است که در عالم زر از او بر عبادت خداوند گواه گرفته شد. اینک در قسمت بعدی داستان زندگی نفس و چگونگی حرکت او بسوی کمال را نشان می دهیم...

 

لینک

   پله پله تا ملاقات خدا...   

                                                          یا حق

 

  سلام!

  پست پیش رسید به اینجا که عشق حرکته و معشوق جهت حرکت و سقفش... و اینکه برای نزدیک شدن به معشوق باید حرکت کرد و برای حرکت باید از خود خارج شد و... هستی و ابزار دنیوی وسایلیه که برای این خروج از خود و توجه به ماورای خود، گذاشته شده اطراف ما. عین اسباب­بازی هایی که اطراف بچه میذارین که توجهش جلب بشه و فکرش رشد پیدا کنه. خب اگه این کار رو نکنین، اون بچه خیلی از توانایی هایی رو که باید داشته باشه کسب نمیکنه و عملآ بزرگ نمیشه. اگر هم دورۀ بازی با این اسباب­بازی ها خیلی طولانی بشه، باز اون بچه بزرگ نمیشه و توی بازی های بچگیش میمونه. پس اسباب­بازی توی وقت خودش وسیلۀ رشده و خیلی هم خوبه. اما بعد از وقتش هم بده و مانع رشد میشه. باز نگرش شماها رو نمیدونم ولی نگرش من به "مرگ" اینطوریه! مثل بچه ای که از شهربازی برش میگردونن خونه! شهربازی پر از وسایل بازیه و تبعآ راحت نیست دل کندن ازش! خصوصآ برای بچه ای که توی همون چند ساعت، خونه و پدر و مادر و... همه رو فراموش کرده باشه! بچه هایی که کمتر غرق این بازی­ها شده باشن و بیشتر وابستگی شون رو حفظ کرده باشن به خونه و اصل و مبدآشون، راحت تر برمیگردن بهش...

 

   پس غیر از هدف نهایی، هر چیز دیگه ای که تصورش رو بکنیم وسیله­ست برای رسیدن به اون هدف. تمام هستی، زندگی، عبادت، مرگ...

"قل ان صلاتی و نسکی و محیای و مماتی لله رب العالمین"    (انعام، 162)

"بگو در حقیقت، نماز من و [سایر] عبادات من و زندگی و مرگ من، برای خدا، پروردگار جهانیان است."

   -یک قرن پیش!- یکی از دوستان (نقاب) ازم پرسیده بود معنی "شرک" چیه. نمیدونم درسته یا نه ولی فکر میکنم همین باشه. توحید یعنی همه چیز رو در راستای یک هدف دیدن، در یک راه رفتن، به سوی یک مقصد گام برداشتن... و عکسش یعنی شرک هم میشه همه چیز رو در راستای یک هدف ندیدن، چند هدف داشتن، در چند مسیر رفتن، برای چند "رب" کار کردن...

"ضرب الله مثلآ رجلآ فیه شرکاء متشاکسون و رجلآ سلمآ لرجل، هل یستویان مثلآ؟ الحمدلله، بل اکثرهم لا یعلمون"        (زمر، 29)

"خدا مثلی زده است: مردی است که چند خواجۀ ناسازگار در [مالکیت] او شرکت دارند [و هریک او را به کاری می­گمارند] و مردی که تنها فرمانبر یک مرد است. آیا این دو در مثل یکسانند؟ سپاس خدای را. [نه،] بلکه بیشترشان نمیدانند."

   کسی که مشرکه، در واقع برای خدا شریک نمیاره. چون اصلآ نمیتونه چنین کاری بکنه! در اصل خودش رو به اشتراک چند خدای قلابی میذاره!... خود قرآن مثال تکان دهنده ای داره:

"حنفاء لله غیر مشرکین به، و من یشرک بالله فکانما خر من السماء فتخطفه الطیر او تهوی به الریح فی مکان سحیق"     (حج، 31)

"...درحالی که گروندگان خالص به خدا باشید؛ نه شریک گیرندگان [برای] او! و هرکس به خدا شرک ورزد چنان است که گویی از آسمان فرو افتاده و مرغان [شکاری] او را ربوده اند یا باد او را به جایی دور افکنده است."

 

   ...بگذریم! رسیدیم به اینجا که همۀ هستی و همۀ آنچه غیر از خداست، وسیله هایی هستن برای بالا رفتن ما به سوی خدا. حالا داریم کم کم به بخش جذاب ماجرا میرسیم! J...

   توی متن چند سال پیشم (سر نشتر عشق بر رگ روح زدند) اشاره کرده بودم که انسان در واقع تنها موجودیه که لیاقت عشق خدا رو داره چون خدا از روح خودش در اون دمیده. تنها موجودیه که در این دنیا احساس غربت میکنه چون از یه جنس دیگه ست. و تنها موجودیه که راهش تا رسیدن به خدا بازه و بی نهایت. پس طبیعت این موجود اینه که بره به سمت کمال. بره بالا! تمام تلاشهای بشر در همین راستا بوده. ممکنه گاهی راه رو گم کنه اما به هرحال فطرتش کمال طلبه... از طرف دیگه فقط خداست که یکتا و یگانه ست. بقیۀ موجودات از یه سنخ هستن و اون از یه سنخ دیگه. بقیۀ موجودات همه جفت دارن و فقط اونه که قائم به ذات خودشه. یکی از شروط لازم تکامل همۀ موجودات در طبیعت (یعنی رسیدن به همون سقفی که از قبل براشون در نظر گرفته شده) همین جفت بودنشونه و در مورد انسان هم تبعآ همونطوریه که در مورد یه درخت! منتها انسان تا جایی میره جلو که بخواد. در حالی که درخت تا یه جای محدودی میتونه بره جلو. اگه انسان هم بخواد فقط به اندازۀ درخت تکامل پیدا کنه، چیزی بیشتر از اون نمیشه! و هرچقدر افق دیدش وسیع تر باشه مشخصه که بالاتر خواهد رفت. چی تعیین میکنه که انسان چه هدفی برای خودش توی زندگی انتخاب کنه؟ چه سقفی رو برای خودش در نظر بگیره که اگه به اون برسه راضی بشه؟ شناختی که از خودش داره! شما اگه بدونین که میتونین کاری انجام بدین که ساعتی یک میلیون تومن بهتون بدن، قطعآ کار ساعتی هزار تومن رو قبول نمیکنین! به همین شکل اگه بدونین چه قابلیت هایی دارین و میتونین به کجاها برسین دیگه اهداف و معشوق های کوچیک رو رها میکنین...

   این مساله در هر موردی صدق میکنه. با این نگاه، فلسفۀ وجودی هر چیزی میشه رسیدن به خدا؛ یا همون هدف و مقصد غایی انسان. دقت کنین که اینجا معشوق خداست و نه هیچ چیز دیگه! اگه بیش از یه معشوق داشته باشیم میشه شرک! هر چیزی که اطرافمون قرار میگیره (کار، تحصیل، خانواده، موقعیت، دارایی، اعتبار، و...) در اینجا فقط ابزاریه برای رسیدن به معشوق حقیقی. پس خودش هیچ وقت نمیتونه معشوق باشه! البته میتونه در حد یه ابزار دوست داشته بشه اما نه بیشتر! امیدوارم برداشت بدی از کلمۀ "ابزار" نکنین! چون حتی خود انسان هم برای رسیدن به معشوق حکم همون وسیله و ابزار رو داره؛ ...و معنای واقعی فنا شدن هم همینه! یعنی در راه رسیدن به معشوق، خودت رو و هر آنچه که داری رو فدا میکنی، حل میشی در هدفت... برای همین هم هست که اگه حکم پدر، مادر، همسر یا هرکس و هرچیز دیگه ای در تضاد با اون هدف غایی قرار گرفت میشه زیر پا گذاشتش. چون اصل اونه، نه اینها...

البته برای این فنا شدن لازمه که انسان اول از منیت خودش بیاد بیرون و این ممکنه نیازمند همون حرکت پله­ای باشه که قبلآ گفتیم. یه عشق زمینی... یه معشوق زمینی... اینها برای کسی که به دنبال "بالاتر" هست میتونه انگشت اشاره­ای باشه به سمت معشوق حقیقی. در حالی که برای کسی که متعصبانه فقط چیزی رو که میبینه میخواد، یه پاسخ ساده ست به یه نیاز غریزی! بدون اینکه رشد بیشتری ایجاد کنه...

   توی آثار هنری هم اتفاقآ این مضمون زیاد تکرار میشه. حالا من زیاد رمان­خون نیستم، ولی توی سریالی مثل "شب دهم" یا فیلم هایی مثل "اخراجی ها" –صرف نظر از اینکه ساخت بدی داشت- یا بهتر از اون "مارمولک" یا "خیلی دور خیلی نزدیک"، توی هرکدوم سعی کردن به یه نحوی این مفهوم بزرگ رو دستمایه قرار بدن. اینکه یه نیاز حقیر کم­کم بهونه ای میشه که انسان برسه به یه مرحلۀ بالاتر و از اونجا یه افق بزرگتر رو ببینه. جایی که دیگه نه اون نیاز اول رو میبینه نه دیگه دنبال پاسخ به اون نیاز میگرده. مساله ش حالا دیگه عوض میشه. بدون اینکه متوجه باشه لحظه به لحظه نه تنها خودش رو، بلکه هدفش رو هم ارتقا میده. چشمش به چیزهایی باز میشه که دیگه میتونه خیلی راحت از کنار معشوق هایی که بقیۀ آدمها هنوز سر و دست میشکنن براشون – و خودش هم قبلآ هلاکشون بود- بگذره و التفاتی نکنه. و برعکس حالا معشوقش چیزیه که مردم خیلی راحت از کنارش میگذرن! چون نمیبیننش... و اون میبینه! و به همین خاطر مردم کارهاش رو نمیفهمن. آدم غیر معقولی به نظر میرسه و همین از دیگران جداش میکنه. هرچی بیشتر جلو میره این زاویۀ عدم درکی که بین اون و جامعه­ش به وجود اومده باز تر و بازتر میشه و... سرنوشتش چیزی میشه شبیه سرنوشت قهرمان سریال شب دهم، ...یا مارمولک، ...یا حلاج...

...و این یعنی غربت!

 

   

 
لینک


BlogAbzar.com
بلاگ ابزار