پله پله تا ملاقات خدا...

                                                          یا حق

 

  سلام!

  پست پیش رسید به اینجا که عشق حرکته و معشوق جهت حرکت و سقفش... و اینکه برای نزدیک شدن به معشوق باید حرکت کرد و برای حرکت باید از خود خارج شد و... هستی و ابزار دنیوی وسایلیه که برای این خروج از خود و توجه به ماورای خود، گذاشته شده اطراف ما. عین اسباب­بازی هایی که اطراف بچه میذارین که توجهش جلب بشه و فکرش رشد پیدا کنه. خب اگه این کار رو نکنین، اون بچه خیلی از توانایی هایی رو که باید داشته باشه کسب نمیکنه و عملآ بزرگ نمیشه. اگر هم دورۀ بازی با این اسباب­بازی ها خیلی طولانی بشه، باز اون بچه بزرگ نمیشه و توی بازی های بچگیش میمونه. پس اسباب­بازی توی وقت خودش وسیلۀ رشده و خیلی هم خوبه. اما بعد از وقتش هم بده و مانع رشد میشه. باز نگرش شماها رو نمیدونم ولی نگرش من به "مرگ" اینطوریه! مثل بچه ای که از شهربازی برش میگردونن خونه! شهربازی پر از وسایل بازیه و تبعآ راحت نیست دل کندن ازش! خصوصآ برای بچه ای که توی همون چند ساعت، خونه و پدر و مادر و... همه رو فراموش کرده باشه! بچه هایی که کمتر غرق این بازی­ها شده باشن و بیشتر وابستگی شون رو حفظ کرده باشن به خونه و اصل و مبدآشون، راحت تر برمیگردن بهش...

 

   پس غیر از هدف نهایی، هر چیز دیگه ای که تصورش رو بکنیم وسیله­ست برای رسیدن به اون هدف. تمام هستی، زندگی، عبادت، مرگ...

"قل ان صلاتی و نسکی و محیای و مماتی لله رب العالمین"    (انعام، 162)

"بگو در حقیقت، نماز من و [سایر] عبادات من و زندگی و مرگ من، برای خدا، پروردگار جهانیان است."

   -یک قرن پیش!- یکی از دوستان (نقاب) ازم پرسیده بود معنی "شرک" چیه. نمیدونم درسته یا نه ولی فکر میکنم همین باشه. توحید یعنی همه چیز رو در راستای یک هدف دیدن، در یک راه رفتن، به سوی یک مقصد گام برداشتن... و عکسش یعنی شرک هم میشه همه چیز رو در راستای یک هدف ندیدن، چند هدف داشتن، در چند مسیر رفتن، برای چند "رب" کار کردن...

"ضرب الله مثلآ رجلآ فیه شرکاء متشاکسون و رجلآ سلمآ لرجل، هل یستویان مثلآ؟ الحمدلله، بل اکثرهم لا یعلمون"        (زمر، 29)

"خدا مثلی زده است: مردی است که چند خواجۀ ناسازگار در [مالکیت] او شرکت دارند [و هریک او را به کاری می­گمارند] و مردی که تنها فرمانبر یک مرد است. آیا این دو در مثل یکسانند؟ سپاس خدای را. [نه،] بلکه بیشترشان نمیدانند."

   کسی که مشرکه، در واقع برای خدا شریک نمیاره. چون اصلآ نمیتونه چنین کاری بکنه! در اصل خودش رو به اشتراک چند خدای قلابی میذاره!... خود قرآن مثال تکان دهنده ای داره:

"حنفاء لله غیر مشرکین به، و من یشرک بالله فکانما خر من السماء فتخطفه الطیر او تهوی به الریح فی مکان سحیق"     (حج، 31)

"...درحالی که گروندگان خالص به خدا باشید؛ نه شریک گیرندگان [برای] او! و هرکس به خدا شرک ورزد چنان است که گویی از آسمان فرو افتاده و مرغان [شکاری] او را ربوده اند یا باد او را به جایی دور افکنده است."

 

   ...بگذریم! رسیدیم به اینجا که همۀ هستی و همۀ آنچه غیر از خداست، وسیله هایی هستن برای بالا رفتن ما به سوی خدا. حالا داریم کم کم به بخش جذاب ماجرا میرسیم! J...

   توی متن چند سال پیشم (سر نشتر عشق بر رگ روح زدند) اشاره کرده بودم که انسان در واقع تنها موجودیه که لیاقت عشق خدا رو داره چون خدا از روح خودش در اون دمیده. تنها موجودیه که در این دنیا احساس غربت میکنه چون از یه جنس دیگه ست. و تنها موجودیه که راهش تا رسیدن به خدا بازه و بی نهایت. پس طبیعت این موجود اینه که بره به سمت کمال. بره بالا! تمام تلاشهای بشر در همین راستا بوده. ممکنه گاهی راه رو گم کنه اما به هرحال فطرتش کمال طلبه... از طرف دیگه فقط خداست که یکتا و یگانه ست. بقیۀ موجودات از یه سنخ هستن و اون از یه سنخ دیگه. بقیۀ موجودات همه جفت دارن و فقط اونه که قائم به ذات خودشه. یکی از شروط لازم تکامل همۀ موجودات در طبیعت (یعنی رسیدن به همون سقفی که از قبل براشون در نظر گرفته شده) همین جفت بودنشونه و در مورد انسان هم تبعآ همونطوریه که در مورد یه درخت! منتها انسان تا جایی میره جلو که بخواد. در حالی که درخت تا یه جای محدودی میتونه بره جلو. اگه انسان هم بخواد فقط به اندازۀ درخت تکامل پیدا کنه، چیزی بیشتر از اون نمیشه! و هرچقدر افق دیدش وسیع تر باشه مشخصه که بالاتر خواهد رفت. چی تعیین میکنه که انسان چه هدفی برای خودش توی زندگی انتخاب کنه؟ چه سقفی رو برای خودش در نظر بگیره که اگه به اون برسه راضی بشه؟ شناختی که از خودش داره! شما اگه بدونین که میتونین کاری انجام بدین که ساعتی یک میلیون تومن بهتون بدن، قطعآ کار ساعتی هزار تومن رو قبول نمیکنین! به همین شکل اگه بدونین چه قابلیت هایی دارین و میتونین به کجاها برسین دیگه اهداف و معشوق های کوچیک رو رها میکنین...

   این مساله در هر موردی صدق میکنه. با این نگاه، فلسفۀ وجودی هر چیزی میشه رسیدن به خدا؛ یا همون هدف و مقصد غایی انسان. دقت کنین که اینجا معشوق خداست و نه هیچ چیز دیگه! اگه بیش از یه معشوق داشته باشیم میشه شرک! هر چیزی که اطرافمون قرار میگیره (کار، تحصیل، خانواده، موقعیت، دارایی، اعتبار، و...) در اینجا فقط ابزاریه برای رسیدن به معشوق حقیقی. پس خودش هیچ وقت نمیتونه معشوق باشه! البته میتونه در حد یه ابزار دوست داشته بشه اما نه بیشتر! امیدوارم برداشت بدی از کلمۀ "ابزار" نکنین! چون حتی خود انسان هم برای رسیدن به معشوق حکم همون وسیله و ابزار رو داره؛ ...و معنای واقعی فنا شدن هم همینه! یعنی در راه رسیدن به معشوق، خودت رو و هر آنچه که داری رو فدا میکنی، حل میشی در هدفت... برای همین هم هست که اگه حکم پدر، مادر، همسر یا هرکس و هرچیز دیگه ای در تضاد با اون هدف غایی قرار گرفت میشه زیر پا گذاشتش. چون اصل اونه، نه اینها...

البته برای این فنا شدن لازمه که انسان اول از منیت خودش بیاد بیرون و این ممکنه نیازمند همون حرکت پله­ای باشه که قبلآ گفتیم. یه عشق زمینی... یه معشوق زمینی... اینها برای کسی که به دنبال "بالاتر" هست میتونه انگشت اشاره­ای باشه به سمت معشوق حقیقی. در حالی که برای کسی که متعصبانه فقط چیزی رو که میبینه میخواد، یه پاسخ ساده ست به یه نیاز غریزی! بدون اینکه رشد بیشتری ایجاد کنه...

   توی آثار هنری هم اتفاقآ این مضمون زیاد تکرار میشه. حالا من زیاد رمان­خون نیستم، ولی توی سریالی مثل "شب دهم" یا فیلم هایی مثل "اخراجی ها" –صرف نظر از اینکه ساخت بدی داشت- یا بهتر از اون "مارمولک" یا "خیلی دور خیلی نزدیک"، توی هرکدوم سعی کردن به یه نحوی این مفهوم بزرگ رو دستمایه قرار بدن. اینکه یه نیاز حقیر کم­کم بهونه ای میشه که انسان برسه به یه مرحلۀ بالاتر و از اونجا یه افق بزرگتر رو ببینه. جایی که دیگه نه اون نیاز اول رو میبینه نه دیگه دنبال پاسخ به اون نیاز میگرده. مساله ش حالا دیگه عوض میشه. بدون اینکه متوجه باشه لحظه به لحظه نه تنها خودش رو، بلکه هدفش رو هم ارتقا میده. چشمش به چیزهایی باز میشه که دیگه میتونه خیلی راحت از کنار معشوق هایی که بقیۀ آدمها هنوز سر و دست میشکنن براشون – و خودش هم قبلآ هلاکشون بود- بگذره و التفاتی نکنه. و برعکس حالا معشوقش چیزیه که مردم خیلی راحت از کنارش میگذرن! چون نمیبیننش... و اون میبینه! و به همین خاطر مردم کارهاش رو نمیفهمن. آدم غیر معقولی به نظر میرسه و همین از دیگران جداش میکنه. هرچی بیشتر جلو میره این زاویۀ عدم درکی که بین اون و جامعه­ش به وجود اومده باز تر و بازتر میشه و... سرنوشتش چیزی میشه شبیه سرنوشت قهرمان سریال شب دهم، ...یا مارمولک، ...یا حلاج...

...و این یعنی غربت!

 

    252506707.jpg

 
/ 34 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهدی

البته این بحث شاید اینجا جاش نباشه اما خب اووردم: در نامه دفتر آقای رفسنجانی به طلاب حوزه قم(رنجنامه) آمده: در قرآن هم متعادل عمل شده است. آیه «و لهن مثل الذی علیهن» سوره بقره، آیه ۲۲۸ تعبیر قابل توجهی است. اگر این مفهوم را به عنوان یك اصل قطعی و مسلم بگیریم، آن وقت باید بگوییم احكامی كه در اسلام هست، باید از این نوع و بین آنها توازن باشد. یعنی به اندازه آنچه كه انسان احساس می كند برای مردها امتیاز قائل شده، در مقابل برای خانم ها هم امتیاز قائل شد. اگر بتوانیم استثنایی در این جمله پیدا بكنیم آن وقت باید جمله و این آیه را تخصیص كنیم. البته آیه در دنباله خود تخصیص را دارد: «و للرجال علیهن درجه» یعنی ضمن اینكه اینها حقوق مساوی دارند، در یك سری مسائل، موقعیت مردها، روشنتر و فائق به نظر می آید. باید جایی هم باشد كه نقش بانوان فائق به نظر بیاید، والا این جمله، جمله قبلی را نفی می كند. در قرآن می توانیم واقعا مفهوم عدالت و اعتدال را بفهمیم،

مهدی

جالب است. حس فمینیستی در نامه اینقدر مهمی که نوشته شده کاملا حس می شود: «و للرجال علیهن درجه» یعنی ضمن اینكه اینها حقوق مساوی دارند؟!!، در یك سری مسائل، موقعیت مردها، روشنتر و فائق به نظر می آید. باید جایی هم باشد كه نقش بانوان فائق به نظر بیاید،والا این جمله، جمله قبلی را نفی می كند!!! حالا نمی فهمم چطور این آیه وللرجال علیهن درجه٬ بالاخره درجه و برتری است یا نه منظور این است که : وللرجال علی النسا درجه و للنسا علی الرجال درجه ایضا... ما که هر چه نگاه می کنیم نمی فهمیم چطور اگر آنطور که آقایان تفسیر کردند جمله قبلی را در آیه نفی می کند. از آن مورد دار تر ادامه جمله و للرجال علیهن درجه آورده که :یعنی ضمن اینكه اینها حقوق مساوی دارند...؟؟!!! ما حقوق نا مساوی را از این آیه استخراج می کنیم نمی دانم آقایان چطور حقوق مساوی را استخراج میکنند؟؟! الله اعلم بالصواب

رمضانی

آقای مهدی! از بيگانگان هرگز نناليد! هرآنچه کرد با شما آن آشنا کرد!!! بالاخره اونها هم که اينطور تفسير کردن <آقايان> بودن ديگه!! درکتون میکنم! شما میگین که نباید بخاطر اثبات چیزی که به نظرمون درست میاد نص کتاب خدا رو تفسیر به رای کنیم و اونجور که میخوایم برداشت کنیم. درسته! اصل کلام خدا از ذهنیات ما اصیل تره. اما به هرحال میدونیم که کلام خدا بیهوده نیست! پس این عبارات رو باید یه جوری در زندگی بکار برد! باید یه جایی بهشون عمل کرد. درسته؟ اینجاست که مجبور میشیم یه برداشتی از این عبارات داشته باشیم. و تا این برداشت ایجاد نشه نمیشه درک کرد قرآن رو. مشکل توی برداشتیه که از این کلمات میشه: <درجه> خب درجه یعنی چی؟ آیه ی و للرج

رمضانی

درمورد ثانيه و بالعرض هم فهميدم منظورتون رو. به هرحال در معنا، باز معنی اينکه کمال زن برای به کمال رسيدن مرده نداره. یعنی اونطور که شما گفتين که طی مسير دانشگاه برای رسيدن به دانشگاه هست، کمال زن برای به کمال رسيدن مرد نيست. بلکه زن خودش انسانه و به کمال رسيدنش ارزش ذاتی داره نه عرضی! اين به عروضی بودن مفهوم زن در اون کلام ابن عربی یا هرجای دیگه ای که رجال به معنی کلی انسان به کار میره، ربطی نداره! . درمورد وبلاگ هم شما از من سوال کردين؟؟ پس چرا جلوی جمله ی سوالی سه تا نقطه گذاشتين به جای علامت سوال؟!! سوال اينطوری نديده بودم! نوشتين: اون وبلاگ سخنی از هر دلی هم مال شماست... من فکر کردم مال شماست و دارين تعارف ميکنين! مثل اينکه گاهی ميگن <بفرمايين! منزل خودتونه!> برای همين پرسيدم ببينم جدآ مال شماست؟ تعجب کردم... به هرحال کار جالبيه ولی بعيد ميدونم استقبال بشه ازش! هرکسی حرف خودش

علی مقيمی

سلام! راستش من اینجا خواننده ام فقط! در محضر بزرگان تلمذ ميکنم! فقط عنوان پستتون خيلی خاطره انگيز بود... ياد کتاب نوشته استاد زرين کوب... چه کتاب چسبناکی! خدا رحمتشون کنه! خدا خيرتون بده!

گونش

سلام خانم رمضاني وقت يار شد تا دوباره به وبلاگ زيباي شما سر بزنم پست اين دفعتون رو خوندم.. طبق معمول جالب و به قول يکي از دوستان، برآمده از دل بود. بارها شنيده ايم. پله ها را بر شمرده ايم. توشه هايمان را واکاوي کرده ايم.نا اميد شده ايم.شوريده ايم.اشک ريخته ايم.درخشيده ايم. آيا همه اينها براي رسيدن به حقيقت بيکراني است که از رگ گردن به ما نزديکتره؟...کمي عجیب نیست؟ بيدلي در همه احوال خدا با او بود.....او نمي ديدش و از دور خدايا ميکرد در ضمن اين مباحث شما با جناب مهدي در باره مقامات و حقوق زن بسيار شيرين و جالب بود... به هر حال بايد يکي پيدا بشه که به هر طريق ممکن از حقوق تضييع شده ما خانوما دفاع کنه... بگذريم از اينکه بحث با جناب مهدي هم، کار آسوني نيست...يادمه يه بحثي داشتين در باره اينکه زن از دنده مرد بوجود اومده و از اين قضايا که متاسفانه به علت مشغله درسي و کاريم نتونستم پيگيريش کنم به ه

رمضانی

سلام! . به جناب دکتر مقيمی: اين چه حرفيه؟ منم که استفاده میکنم از حضور شما و بقيه ی دوستان! . به گونش عزيز: اون حقیقت بیکران از جهت بیکرانگیش از رگ گردن به ما نزديکتره. ولی ما بايد از تاريکی خودمون بيايم بيرون تا بتونیم این <از رگ گردن نزدیکتر> رو ببینیم! و اينه که تلاش ميخواد و سخته... وگرنه راه دوقدم بیشتر نیست!: يک قدم بر سر وجود بنه وان دگر در بر ودود بنه ... درمورد حقوق تضييع شده ی خانمها ببينم چی کار ميتونم بکنم! بحث با جناب مهدی هم که ديگه خودت بهتر ميدونی... ...بيشتر بيا خانمی!

زهرا

سلام عزيزم همه نظرات را خوندم . منتظر مطلب بعديت هستم .