سرنشتر عشق بر رگ روح زدند...

                                                       

                                                    یا حق

   سلام!

.

    وبلاگ شعرم آپ شد: شرح شیدایی ما بر سر بازار خیال...

    بیست و چهار سال پیش، پانزده دقیقۀ بامداد جمعه نیمۀ رجب، چلۀ بهار رو برای خانواده ی خودم جشن گرفتم و هستی خدا رو برای اولین بار با چشمهام دیدم... زیبا بود! پر از رنگهایی که میشد تماشا کرد، پر از هوایی که میشد برد داخل ریه ها، و پر از صداهای جورواجوری که میرفت توی گوش آدم بی اجازه! خوراکم سفیدی شیر بود، بالشم سینۀ مادر... پوششم لطافت و سادگی و حرفهام صداهایی که احساس میکردم باید دربیارم بدون اینکه حساب چیز دیگه ای رو بکنم. از هیچ چیز بدم نمیومد! از هیچ چیز هم خوشم نمیومد! فقط می خواستم همه چیز رو امتحان کنم، از همه چیز سر در بیارم، بدون اینکه از پیش ذهنم رو بسته باشم...

و الان اما!...

  یه ماشین برنامه ریزی شده با بی فایده ترین برنامه ها... یه موجودی که از توی یه لولۀ موئین دنیای اطرافش رو نگاه می کنه... یه انبار پر از احساس های منفی و قضاوت های سطحی و اشتباه ها و پیش داوری ها و کینه ها و حسادت ها و بدبینی های بی اساس و علاقه ها و قید و بندهای بازدارنده و...

.

   بگذریم! این متن رو که خواهید خوند هفتم آذر سال هشتاد و سه نوشتم... سر کلاس درسمون! اسمش رو هم گذاشتم فلسفۀ عشق!!

   برام جالبه که اونموقع چه دیدی داشتم. الان شاید البته نگاهم به مقولۀ عشق یه مقداری فرق کرده باشه ولی خوندنش هنوز هم غیر از تجدید خاطره، چیزهای مهمی رو یادآوری میکنه... هنوز هم خیلی وقتها جواب سوالاتم رو از توی همین نوشته می گیرم!...

   به هرحال...

...........................................................................

   بسم الله الرحمن الرحیم

   ...این انسان عجب میل شدیدی به دوست داشته شدن دارد! چرا؟ این از وجه معشوقی خدا سرچشمه می گیرد. اصلاً زن جلوۀ معشوقیت خداست و مرد جلوۀ عاشقیت ...پس این اصلاً چیز بدی نیست. اگر بخواهم آخرش را بگویم وقتی بد می شود که "محدود" شود. منطبق با آن معشوقیت بینهایت یا عاشقیت بینهایت نباشد. کمی پیچیده می شود اگر بگویم: کسی که بینهایت عاشق است، تنها عاشق بینهایت می شود، نه عاشق محدود. همچنین کسی که می خواهد بینهایت معشوق باشد، تنها می کوشد معشوق یک بینهایت باشد، نه معشوق یک محدود...

       "محدود" کم است. چرا یک نفر باید بینهایت را رها کند و عاشق یک محدود باشد؟ احمقانه نیست؟! .... و برعکسش. چرا یک نفر باید بخواهد یک محدود دوستش داشته باشد و توجهی نشان ندهد که بینهایت دوستش دارد یا نه؟... محدود کم است و کم بودن محدود نسبت به بی نهایت مثل کم بودن "یک" نسبت به"دو" یا حتی اندازۀ اتم نسبت به کل هستی نیست. این کم بودن از جنس دیگری است. از جنسی است که شاید دیگر نتوانم وارد تفسیرش شوم. چون خودم محدودم و جز محدودیت چیز دیگری را تجربه نکرده ام. اما از دیدگاه منِ محدود تنها میتوان گفت بینهایت از همه چیز بزرگتر است. نه.....حتی از آنکه وصف شود هم بزرگتر است. توصیف ناپذیر است... (الله اکبر)

     من چیزی که می گویم را تجربه نکرده ام یا خیلی خیلی جزیی در لحظات کوتاهی... آن هم ناقص... اما فکر می کنم حس عظمت و اطمینان عجیبی به آدم دست دهد اگر احساس کند معشوق بینهایت است... آنوقت با شدت عجیبی عاشق بینهایت می شود. یا شاید اول باید عاشق باشد تا معشوق شود؟!... کدام؟؟... اول مرغ بود یا تخم مرغ؟!!!... اول مرغ! این که معلوم است خدا اول یک جفت از هر چیزی آفریده ، بعد این ها شروع به زادوولد کرده اند. پس همانگونه که اول آدم و حوا را از گل آفرید، مرغ اول را هم از گل آفرید. فکر می کنم دیگر معلوم است چه جوابی به سؤال بالا می خواهم بدهم...

 

      اول خدا عاشق آدم بود. یعنی اول انسان معشوق شد. بعد وقتی که فهمید معشوق خداست، عاشق خدا شد. یعنی در واقع اولین کسی که عاشق انسان شد خدا بود. حتی پیش از آنکه انسان با شد. اصلاً انسان از همین عشق خدا زاده شد. به وجود آمد. البته شاید زیاده روی باشد، اما فکر می کنم خدا تا قبل از انسان معشوق بود، معشوق فرشتگان. وقتی که خواست جلوۀ عاشقیت خود را بروز دهد، یعنی عاشق چیزی باشد، تصمیم گرفت چیزی بیافریند که لیاقت عشقش را داشته باشد. آنوقت انسان را آفرید و چون چیزی جز خودش لیاقت عشقش را نداشت، از روح خودش در این بدن دمید تا بتواند عاشقش باشد. البته این به این معنی نیست که عاشقیت خدا امری حادث است (یعنی از زمانی به بعد ایجاد شده است)... نه! تا قبل از انسان خدا عاشق خودش بود و معشوق خودش و همۀ مخلوقاتش یعنی مثلاً فرشته ها. و البته نمی گویم که عاشق مخلوقات پیش از انسان نبود. بود. خدا همۀ مخلوقاتش را دوست دارد. عاشق همه هست. اما فرشته ها و مخلوقات تا پیش از انسان لیاقت و ظرفیت عشق خدا را نداشتند. در واقع خدا چیزی آفرید که لیاقت عشقش را داشته باشد و... آن، انسان بود.

        خب! به اینجا رسیدیم که انسان قبل از اینکه عاشق شود معشوق بود. انسان که نبود تا بخواهد از خود عشق داشته باشد و عاشق چیزی باشد. باید این عشق را کسی به او داده باشد ، و آن کس باید عاشق او بوده باشد و بینهایت دوستش بدارد تا چنین "گوهر" گرانقیمتی را به او، وتنها به او ببخشد... و آن کس خدا بود.

      پس دوباره!... خدا می خواست چیزی بیافریند که لیاقت عشقش را داشته باشد > تصمیم گرفت انسان را بیافریند > آفرید و از روح خودش در آن دمید >  عاشقش شد >  گنجی به او داد به نام عشق > چگونه؟ خاک انسان را با آب عشق گل کرد، ورز داد، و عمل آورد >  انسان جان گرفت >  خدایی را دید بینهایت ، که عاشق اوست . آنچنان که تمام مخلوقات دیگرش را که آنها را هم دوست دارد در پای او به سجده می افکند. چیزی به او می آموزد از علوم خودش که به هیچ مخلوق دیگری یاد نداده. و بعد مسابقه ای می گذارد و بقیه را پیش او خیت! می کند تا حساب کار دستشان بیاید و بفهمند که حساب این مخلوق جدید از بقیۀ مخلوقات جداست و خدا این یکی را جور دیگری دوست دارد. عاشقش است، آنطور که پیش از این عاشق خودش بود...

     آدم در بهشت زندگی را آغاز می کند و همۀ مخلوقات به دستور خدا خدمتش را می کنند. خُب معلوم است که هر کس دیگری هم جای آدم باشد عاشق چنین خدایی می شود! (که اینقدر برایش پارتی بازی می کند!!) تااینجا مشکلی نبود، اما...

     آدم به هر صورت مخلوق بود و ناقص. معشوق خدا بود و عاشق خدا هم شده بود، اما خدا را کاملاً نمی فهمید. نمی توانست خدا را با تمام عشقش در آغوش بگیرد. چون خدا بینهایت بود! احساس کمی می کرد. احساس می کرد او هم مانند فرشته ها دچار" مقامٌ معلوم" شده است. عاشق خدا بود اما نمی توانست به خدا نزدیک تر شود و این اذیتش می کرد. مشکل، تعارضِ نواقصی بود که به واسطۀ مخلوق بودنش داشت، و گنجی که خدا به واسطۀ عشقش به او داده بود. فرد گدایی را با لباس پاره و کثیف و اعضای ناقص و زشت تصور کن که گردنبندی از الماس های اندازۀ گردو بر گردن دارد!! چقدر عجیب می شود و چقدر سخت است وقتی نتواند این الماسها را گرو بگذارد و لباس و غذایی مناسب برای خود تهیه کند. آدم حکم چنین کسی را داشت. با نعمات بهشتی خدا نواقصش پوشیده نمی شد. برطرف نمی شد. به تکامل تبدیل نمی شد. خدا آنقدر مهربان بود که نیاز نبود آدم آن گردنبند را پیش خود خدا گرو بگذارد ولباس و غذا بگیرد و  نواقصش را کامل کند. خدا خودش آن گردنبند را به او داده بود و همه جور نعمتی را به او تمام کرده بود. اما اما نواقص آدم هنوز سر جایش بود. هنوز نمی توانست به خدا نزدیکتر شود...

   ...اینجا بود که خدا آدم را سورپریز کرد!!... یعنی هدیه و نعمتی را که از قبل برای او در نظر گرفته بود رو کرد: ...حوا!

        خدا خودش واسطه شد و آدم را با حوا آشنا کرد. (حالا داستان جالب شد!!)...  بعد هم که آدم از حوا خوشش اومد، خدا برای آدم رفت خواستگاری! ...... و حوا هم همان دفعۀ اول از ذوقش(که شوهرش آدم بود!)،  یک بعععععله  گفت به اندازۀ همۀ دنیا! بلۀ حوا هنوز هم ادامه دارد. و اینچنین است که  نسل ها تا الان تداوم پیدا کرده اند و حتی جهان را دچار افزایش جمعیت...!! 

 

     آدم و حوا که عاشق هم شدند و هم را کاملاً درک کردند و خواستند راه تکامل را پیش بگیرند، دیدند خب چگونه ؟ از روی چه الگویی؟ این راه را با راهنمایی چه کسی بروند؟... اینجا بود که  خدا سور پریز دوم را هم رو کرد ! کادوی ازدواج!! ...... خودش هدایت آنها را به سمت خود به عهده گرفت. البته از قبل همۀ مخلوقاتش را به شکل تکوینی هدایت می کرد، اما باز اینجا برای آدم و حوا استثنا قائل شد و هدایت"تشریعی" را در نظر گرفت... یعنی-  به جای اینکه ناآگاهانه و بی اختیار  مثل دانۀ  یک گیاه که رشد می کند و مراحل تکاملی اش را یکی پس از دیگری طی می کند، به سوی تکامل برود - به آنها عقل داد، امکان آگاه شدن، غریزۀ به جستجوی حقیقت رفتن، تشنگی یافتن "صراط مستقیم" داد و بعد شروع کرد آنچه را که آنها را به آن تشنه کرده بود، قطره قطره، پله پله، ذره ذره به صورت نشانه هایی در سر راه آنها قرار داد. اما چون هردو ناقص بودند، خودش آنها را به وسیلۀ وحی که به آدم می کرد، راهنمایی می کرد و راه را به آنها نشان مي داد. اینطور بود که آدم شد "پیامبر " (فكر كنم به حوا وحي نمي شد، چون تنها آدم پيامبر بود) بنابراين آدم جلو راه افتاد و حوا هم پشت سر او... .آدم شد رهبر، حوا شد رهرو...... آدم  رسول ، حوا امّت... "امّت ها ناموس پيامبرانند."

       رسول عاشق امتش بود . اگر اينطور نبود كه جلو راه نمي افتاد. مسؤليت اين كار را نمي پذيرفت و مواجهه با خطرات اين كار را به جان نمي خريد . امّت هم رسولش را قبول داشت. به او اعتماد داشت. او هم عاشق رسولش بود. ( در وجود هر كسي، چه زن چه مرد ، يك آدم و يك حوا نهفته است ......... شايد بعداً اين را بيشتر توضيح دادم...)  اين بود كه دوتايي شروع كردند به رفتن راه تكامل... و اين بود كه كم كم به خدا نزديك و نزديك تر مي شدند. هرچه بيشتر راه مي رفتند، بيشتر نزديك مي شدند. نزديك شدنشان به خدا، عشقشان به خدا را افزايش مي داد و بيشتر راه رفتن و همسفر بودن با هم عشق شان را به يكديگر زياد مي كرد. اين بود كه نه عشق شان به هم مانع از عشق شان به خدا مي شد، و نه عشق شان به خدا مانع عشق شان به هم بود. و نه تنها اين دو عشق مانع هم نبودند . بلكه مثل دياپازون هاي هم فركانس يكديگر را تشديد مي كردند. مثل آينه هاي موازي در هم منعكس مي شدند. چون هر دو يكي بودند. چون هر دو از يك جا برخاسته بودند. از همان گنجي كه خدا روز اول در دل آدم گذاشت: عشق! همان گردنبند الماس...

     ...راستي نگفتم داستان خلقت حوا را... چيز خاصي ندارد. عين خلقت آدم بود. همان شكل، همان جور ، همان گل، همان خاك، همان آب، همان لحظه، ... تنها تا مدتي اينها مجرد از هم زندگي مي كردند. آدم يك گوشة بهشت ، حوا يك گوشة بهشت . همان مسائل و مشكلاتي كه آدم  داشت ، همان حس تنهايي ، همان حس ركود و مقامٌ معلوم كه آدم داشت، عيناً همان ها را حوا  هم داشت. به همان اندازه. حوا هم مي ديد كه خدا عاشقش است. عاشق خدا بود. دوست داشت به خدا نزديك تر شود. اما بدون همراه نمي توانست!... بقية قصه را هم كه قبلاً گفته ام! (ماجراي خواستگاري و بعله!!)

  

   اين بود ماجراي آدم و حوا... ماجراي انسان... اما اين تمتم ماجرا نبود. قضيّة شيطان پيش آمد... و غرورش... و حسادتش به انساني كه از خاك بود، اما از آتش برتر قرار گرفته بود... و بعد هم قسمي كه خورد به گمراهي انسان. بايد انسان را فريب مي داد. اما چگونه؟...

    آيينه اي جادويي ساخت كه عكس هر چيزي را وارونه مي كرد. هر چيزي را برعكس نشان مي داد. هرچه بالا بود را پايين نشان مي داد و هرچه پايين بود را بالا. بعد اين آيينه را روبروي آدم و حوا گرفت و آنها تمام ارزش هاي خود را در آن آيينه پستي ديدند و تمام زيبايي ها را زشتي، تمام نورها را ظلمت و تمام خوبي ها را بدي ...

 ...و اینجا بود که انسانی که تنها او مقام معشوق بودن برای خدا را داشت و لیاقت عشق خدا را داشت، حاضر شد برای اینکه به جاودانگی دست پیدا کند، قولی را که به خدا داده بود را زیر پا گذارد و از میوۀ آن درخت بخورد و به این صورت خدا را از خود ناراحت کرد و بعد پشیمان شد. البته دماغش وقتی بیشتر سوخت که فهمید اصلاً از اول خدا او را جاودانه خلق کرده و خلاصه آش نخورده و دهن سوخته!!  (شاید هم آش خورده!!!) تبعید شد به اینجا... به این دنیا... زمین...

   ...و شیطان هر روز بارها و بارها همان آیینۀ جادو را که روبروی آدم و حوا گرفت، روبروی من و تو می گیرد. می دانی چه می شود؟ همین که شده!!... همۀ واقعیت ها وارونه دیده می شود. هرچه پستی است زرنگی دیده می شود، و هرچه خوبی است حماقت! هرچه مهربانی است، ضعف و هرچه غرور و تبختر است، قدرت! هرکه تواضع می کند و قناعت پیشه است، حقیر و هرکه حرص می زند و می اندوزد و فخر می فروشد، بزرگ! هرکه پول بیشتری دارد غنی، و هرکه پول کمتری دارد، فقیر! هرکه ساده تر است احمق، و هرکه مکارتر و حیله گر تر است، موفق!...

      اینها تماماً برای این است که انسان از ارزش خودش و ارزش آن گردنبند الماس، هرچه بیشتر و بیشتر غافل شود، و آن را به قیمت هرچه کمتری بفروشد. آنقدر خود را پَست ببیند که در ازای آن گردنبند الماس به کثیف ترین لجن ها و مندرس ترین لباس ها قانع شود، و تازه بشکن  هم بزند و در اوج لذت این معامله را... معامله که نه ، این خسران را بخرد. و در نتیجۀ این کار از چشم خدا بیفتد. از چشم صاحب اصلی آن الماس، و او به این نتیجه برسد که انسان لیاقت این گنج را نداشته...

       تنها اینچنین است که آبی بر آتش حسادت شیطان پاشیده می شود و تا اندازه ای آرام می شود...                             

                                و انسان هم ضایع !!

                                                   و خدا هم غمگین !!

                                                                              شنبه  7 / 9 / 83  

                                                                [ سر کلاس فیزیوپاتولوژی خون! ]    

 heavenlyattraction.jpg

/ 37 نظر / 29 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رمضانی

به جناب يوبی: شما هم وقت گير آوردين اين وسط ها...!! رياضيتون که خوب بود يه زمانی؟... از ۲۰۰۷ ، ۲۴ تا کم کنيم ميشه چند؟؟ ميشه ۱۹۸۶ يا ۱۹۸۳؟؟ نکنه من دارم اشتباه ميکنم؟ شاید هم بيضی رو دارم از جايی ميبينم که ۱۹۸۶ و ۱۹۸۳ افتادن روی هم؟؟!!... حالا ناراحت نشين! فرضيه تون رو بگين ببينم ميتونم يه کاريش بکنم يا نه...؟ (خانمها که البته از خداشونه...!!)

بهزاد

خانم رمضانی ... یه خواهش دارم ... میشه یه جمله به عنوان نصیحت بهم بگید ... نخندیدا ... جدیه جدی ... ممنون میشم .

رمضانی

نصيحت؟؟؟ جدی ميگين؟؟؟ شوخی نکنین! ...يعنی اينقدر بچه ی خوبی شدم؟؟؟

رمضانی

نصیحت که نه، ولی نظرم رو دادم توی کامنتی که پايين براتون گذاشتم... : ...لازم نیست بی ایمان بشید تا با ایمان بشید! بدونید که بی ایمان هستید کافیه! ...به سمت مثبت محور برید! خیلی جا داره هنوز... نچرخین دور خودتون! فراموش کنین خودتون رو...

سياه چشم

اولا سلام ...دوما تو و دلخوری ؟ ای عجب ...خبر نداری که پیش پیش کادوی تولدم رو هم دادی با این نوشته ات که در شب تولد من پست کردی !!!بعدشم ما مخلصیم این نوشته ات عجب نوشته ای بود بابا ...تو رو چه به فلسفه تو همان به که عاشقی کنی ! خیلی زیبا بود ..حالا نگی معشوقم فاسفه است ها ..میگم خدا وکیلی حوا پیغمبر نبود من فکر میکردم تا حالا مامانم هم پیغمبر بوده...میشه یه رفرنسی بدی ...بعدشم از من دلخور نشو من فعلا امتحان دارم

سياه چشم

پس تو هم ۹ اردی بهشتی !!!....تولدت مبارک بوده باشه

رمضانی

اولآ علیک سلام! دومآ ایــــــــــــــــــول!! پس تو هم ۹ ارديبهشتی؟؟؟!!! مرسی بابا! مرسی...!! تبریک میگم که روز تولد <من> به دنيا اومدی!! . جدآ ولی خوشحال شدم... مبارک باشه تولدت! . در مورد فلسفه هم داشته باش اینو ک

بهزاد

سو تفاهمی در کار نیست ... خوشحال شدم از راهنماییتون .

اميد

سلام خانوم فکر کنم مفهوم عشق اينقدر گسترده باشه که تا آخر عمر هی آدم بهش فکر کنه و هی بيافته توش و هی چيزای تازه ياد بگيره و هی عاشق بشه و هی عاشق بشه و آخرش هم نفهمه عشق چيه . . . شما هم که نصفه و نيمه فيلتريد اثاث کشی لازم دازيد ها!