باده دگر، جام دگر، غمزه دگر، يار همان!

                                 

         


      
                                                         یا حق


    میگن اگه میخوای کسی رو بشناسی دوستش رو بشناس! علتش هم اینه که معمولآ اگه دقت کرده باشید کسانی با هم دوست میشن که مشابهن. تقریبآ از هرنظر. خصوصآ از لحاظ طرز نگاه به دنیا. ممکنه یکی پولدار باشه یکی فقیر، یکی استاد دانشگاه باشه یکی بیسواد (بگذریم از اینکه اغلب استادها هردو خصلت رو در خودشون جمع کردن!!) یکی رئیس جمهور باشه یکی گدا. اما اگه این ظواهر رو کنار بزنید میبینید نگاههاشون مشابه بوده به زندگی. تعبیرهاشون تعبیرهاشون از دنیا مشابه بوده. اصلآ فرهنگ لغت مشابهی داشتن. ممکنه قضیۀ "انگور و عنب"ی که مولوی میگه در دو زبان مختلف فارسی و عربی کاملآ بدیهی به نظر برسه. اما اغلب فراموش میکنیم که حتی آدمهایی که به ظاهر به یک زبان صحبت میکنن دراصل زبانهای مختلفی دارن. از کلمات یکسان همون زبان برداشت متفاوتی دارن و حتی عمق معنایی رو که از یک کلمه میفهمن با هم فرق میکنه. و حتی جلوتر که میریم میبینیم هرآدمی زبان مخصوص به خودش رو داره. اتفاقات دنیا براش یه معنای خاص داره که برای دیگری نداره. از رفتارها و حرفها معنایی رو برداشت میکنه که هیچ کس نمیکنهوهمینطور از بکار بردن کلمه یا رفتار خاصی منظوری رو داره که دیگران برای نشون دادن همون منظور رفتار دیگه ای رو انجام میدن یا کلمۀ دیگه ای رو بکار میبرن. اینها میشه تفاوتهای فردی. بنابراین عمومآ کسانی میتونن با هم دوست بشن که حرف هم رو بفهمن و تفاوتهای فردیشون خصوصآ در زمینۀ نگاه به دنیا کم باشه. اینها میشن یه گروه دوستی....
  
    من هم مثل همۀ آدمهای دیگه توی چندتا گروه دوستی عضو بودم و خودآگاه یا ناخودآگاه این گروهها رو بر اساس میزان شباهت افکارشون به دیدگاههای خودم انتخاب کرده بودم. همه تقریبآ مشابه بودیم و از اونجایی که هیچ اختلافی بجز اختلاف سلیقه های ظاهری (که مورد پذیرش همه مون بود) نبود، هیچ "جریان"ی هم نبود. منظورم جریان فکره. مثل جریان باد بین دو نقطۀ جو با فشار هواهای متفاوت یا جریان گرما بین دو جسم با دماهای مختلف. حداکثر اگر صحبتی میشد و میخواستیم از لایۀ سطحیات کمی عبور کنیم اتفاقی نمی افتاد بجز مهرهای تآییدی که به همدیگه میزدیم و احتمالآ این وسط اشتباهاتمون هم توسط همدیگه تآیید میشد...!

    چندوقت پیش کاملآ اتفاقی به کسی برخوردم که برخلاف تصور اولیه ام خیلی زود متوجه شدم نگاهی کاملآ "متفاوت" داره. قبلآ دربرخورد با این نگاههای متفاوت خیلی زود برمیگشتم و سرم رو میکردم توی اون گروه دوستی و با خودم میگفتم:"یارو از بیخ عرب بود! ارزش بحث کردن رو هم نداشت!..." این مال زمانی بود که تنها فایدۀ بحث کردن توی ذهنم "گرفتن تآیید برای خودم و افکارم" بود!
    اما این بار عکس العمل دیگه ای نشون دادم که نتیجۀ تغییرات اخیرم بود. توی تغییرات اخیر تصمیم گرفته بودم کمی زاویه ام رو بازتر کنم تا دیگران با احساس این موضوع که روی من اثر دارند به سمتم جلب بشن! البته فقط در ظاهر! چون میدونستم کسی حرفی درست تر از من نمیزنه! و البته همۀ اینها بخاطر این بود که پی به این واقعیت تلخ! برده بودم: "گاهی به آدمهایی که مثل من فکر نمیکنن هم نیاز پیدا میکنم!" ...به هرحال این سیاست مغرضانه! کم کم باعث شد که خودم رو درمعرض مواجهه با "تفاوت"های بیشتری قرار بدم و بتدریج بهم ثابت شد که نه! مثل اینکه واقعآ بعضی از این "متفاوت"ها از اعتقادات و روشهای قبلی من بهترن و حداقل در بعضی زمینه ها بهتره واقعآ! دست از خود بزرگ بینی بردارم و خودم رو تعدیل کنم! کم کم متوجه شدم که مثل اینکه این دنیا رو میشه از زاویه های دیگه ای هم نگاه کرد و کم کم سعی کردم که حتی اگر بعضی دیدگاه های "متفاوت" دیگران برام قابل قبول نیست "درک"شون کنم و بهشون احترام بذارم و... خلاصه گفتگوی تمدنها و...!!! ...اما به هرصورت با هر انگیزه ای بود کم کم شروع کرده بودم به شنیدن دیگران و در همین شرایط بود که با یه نگاه به شدت متفاوت برخورد کردم. طبیعتآ این بار عکس العمل دیگه ای نشون دادم و با این نگاه غریبه شروع کردم به بحث کردن و کلنجار رفتن! ...البته بعد از این که مطمئن شدم اصلآ "توانایی بحث" رو داره...!

    توانایی بحث یعنی اینکه شخص اولآ دیدگاه خودش رو اونقدر بشناسه که بتونه ازش دفاع کنه، و ثانیآ بتونه معنی حرفهای روبرو رو تصور کنه و حرفها رو با همون عمقی که زده شده بشنوه و بفهمه. و ثالثآ بتونه توی ایدئولوژی خودش بگرده و در اون زمینه جواب پیدا کنه. این میشه یه "دیالکتیک" که میتونه به دور از هرگونه برتری طلبی و برای روشن شدن واقعیت و "نگاه درست تر" اتفاق بیفته.(قطعآ منظورم حوزه هاییه که درست و غلط توشون معنی داره. نه حوزه های سلیقه ای...) البته برای همۀ اینها یک "انگیزۀ بحث" هم لازمه و اون اینه که شخص اولآ به وجود درست و غلط و درست تر و غلط تر و فرق این حوزه با حوزۀ اختلاف سلیقه ها و اختلاف شرایط فردی واقف باشه و بدونه کجا درست تر و غلط تر وجود داره و کجا اختلافها مربوط به سلائق و علائق میشه. (با کسی که همۀ اختلافات رو مربوط به فرد میدونه و هر طرز تفکر رو به صرف اینکه مال یه فرد دیگه س موجه و درست-نمیگم قابل درک- میدونه اصلآ نمیشه بحث کرد. چون فقط نگاهت میکنه و لبخند ملیح میزنه و میگه :خب نظر شما هم نظر شماست دیگه...!) و ثانیآ علاقمند باشه اون درست تر و درست ترین رو پیدا کنه... برای یه بحث تمام این توانایی ها و انگیزه ها لازمه...

   این بار با یه نگاه غریبه بحث کردم و همونطوری که انتظار داشتم خبری از مهر تآیید نبود! یک "دوگانه" (ر.ک. دوگانگی ها، پست قبل) با تمام دوگانگی های وابسته روبروی هم بودن! تجربۀ جالبی بود! خدارو شکر که هیچ کدوم قبلآ توی دیدگاههای خودمون اونقدر عمیق نشده بودیم که بتونیم خیلی قوی! ازشون دفاع کنیم. والا کار به دادگاه لاحه و صلیب سرخ میکشید!  
 

     قبل از اینکه اشاره کنم اون دوتا ایدئولوژی چی بود میخوام میخوام تجربیاتم رو تا همینجا بگم:
 
    کلآ برخورد با یک "تفاوت" خیلی خوبه. حداقل از اون جهت که آدم رو از دور تسلسل "مهر تآییدها" خارج میکنه. "مهر تآیید" درواقع میگه کارت درسته! پس راجع بهش فکر نکن! بهش شک نکن! اصلآ حتی نیازی نداری ازش دفاع کنی. چون خب معلومه درسته دیگه! اصلآ مگه غیر از این هم میشه؟!... "متفاوت" میگه بله غیر از این هم میشه. من جور دیگه ای میبینم...

    این تا اینجا خوبه! اما مسئله اینجاست که برخورد آدمها با "متفاوت" خیلی فرق میکنه. بعضی ها همونطور که گفتم از هر متفاوتی نفرت دارن و بدون اینکه بشناسنش یا کوچکترین تلاشی درجهت شناختش بکنن ازش فرار میکنن و عین کبک سرشون رو میکنن زیر برف مهرهای تآیید! بعضی ها هم عاشق و شیفتۀ هر تفاوتی ان و بدون اینکه توجهی بکنن به اینکه چطور همراه تن دادن به این تفاوت های سطحی و ظاهری و احتمالآ با کلاس! دارن استحاله میشن و چه الماس هایی رو با چه خورده شیشه هایی دارن عوض میکنن، زیر با هر چیزی که فقط متفاوت باشه و یه تجربۀ جدید با خودش داشته باشه میرن. و این تجربۀ جدید رو هم فقط بخاطر جدید بودنش میخوان نه بخاطر تجربه ش! (بگذریم از اینکه هر تجربه ای ارزش تجربه کردن رو نداره مثل شمردن ریگهای بیابون یا بالا رفتن از همۀ درختهای دنیا! و اصلآ انجام هر تجربه ای هم درست نیست مثل دست زدن به برق ولتاژ بالا یا مثلآ شنا کردن تا قطب جنوب!!) و متآسفانه چنان زیر این بار میرن که هرگز بلند نمیشن. غافل از اینکه از شنا توی دریای "متفاوت"ها تنها کسی سالم برمیگرده که شنا کردن بلد باشه نه همۀ اونهایی که هوس آب داشتن. وگرنه بی هوا به آب زدن رو که هر کسی بلده...
 
   البته منظورم این نیست که با موضع گیری خاصی بریم سراغ تجربه ها و دیدگاهها و ایدئولوژی های جدید. چون اونوقت درواقع گوش هامون رو بستیم و حرف خودمون رو تکرار میکنیم و فکر میکنیم با "متفاوت" روبرو شدیم. درحالی که بجای اینکه سعی کنیم "متفاوت" رو بشناسیم فقط به جنگش رفتیم. منظورم مطلقآ این نیست. درواقع نه استراتژی نفرت و فرار رو تآیید میکنم، نه شیفتگی و غرق شدن رو، و نه موضع گیری و جنگ رو... خب! پس چی میگم؟!
 
   دراین که باید با تفاوتها روبرو شد شک ندارم. اما مسئله روش برخورده و بنابراین اشکالاتی که این وسط پیش میاد تقصیر اون "متفاوت" یا تقصیر "اصل روبرو شدن" نیست. اگر کسی اول نگاه خودش و دیدگاه و ایدئولوژی فعلی خودش رو عمیقآ درک کرده باشه و بشناسه و و بعد بدون خطا و سوگیری و موضع کوبنده یا تقدیس کننده، بلکه با انصاف و بدون درگیری با احساساتش با یه منطق اصولی سراغ "متفاوت" بره میتونه مطمئن باشه که اون ایدئولوژی هرچی که باشه باعث رشد اون میشه. یعنی صرفآ این برخورد درست حاصل مثبت خودش رو داره و طرف ر از هرجایی که هست جلوتر میبره. چون اگر اون ایدئولوژی دوم(متفاوت) درست تر بود که این آدم خیلی راحت و بدون تعصب از اشتباه قبلیش دست میکشه و راه درست تر رو انتخاب میکنه. اگر هم غلط تر از ایدئولوژی خودش بود، این تقابل و مواجهه کمکش کرده که بیشتر به ارزشهای دیدگاه خودش پی ببره بهش ایمان بیشتری پیدا کنه و در آینده پیش خودش و دیگران بتونه محکم تر ازش دفاع کنه. درحالی که اگر از روبرو شدن با یک ایدئولوژی که به غلط بودنش مطمئنیم فرار کنیم یا فقط بخوایم باهاش بجنگیم چنین رشدی نکردیم و هنوز هم ضعیف و حقیر و متعصب چسبیدیم به "یک چیز". و صرف نظر از اینکه اون "یک چیز" خودش چه ارزشی داشته باشه (که ممکنه خیلی هم با ارزش باشه) این کار ما و این "متعصبانه چسبیدن" بی ارزشه.... و از طرف دیگه باز اگر غرق و شیفتۀ یه ایدئولوژی حتی درست تر بشیم، باز هم صرف نظر از ارزش خود اون، کار ما و ضعف حقارت ما در این "کورکورانه غرق شدن" فاقد ارزشه. در هر دو مورد ما کوریم! و همه میدونن که اگر یه آدم کور، رنگی رو درست تشخیص بده یا "اتفاقی" (شانسی) بوده، یا قبلآ از دیگران شنیده بوده رنگ اون چیز رو و درواقع فقط چیزی رو که شنیده بوده تکرار کرده که این هم تشخیص نیست بله "تقلید"ه! و اگر دیگران رنگ اشتباهی رو بهش بگن اون همون اشتباه رو "تکرار" میکنه. یه کور مادرزاد هیچ وقت درکی از یه رنگ نداره. حالا میخواد اون رنگ اسلام باشه ، مسیحیت، یهودیت، بودیسم،... لیبرالیسم، کاپیتالیسم، سوسیالیسم، دموکراسی، آزادی، حقوق بشر، صلح، جنگ،... شریعت، احکام، فقه، کلام، منطق، صوفی گری، عرفان، ایده آلیسم، رئالیسم،... دل، عقل، احساس، فکر، محاسبه، توکل، تدبیر، تقدیر، جبر، اختیار، مطلق گرایی، نسبی گرایی، لحظه بینی، ابداندیشی (این دوتای آخر رو دیگه خودم اختراع کردم!)... و چه هر شکل تفکر دیگه ای. و در این بین کسی میتونه درست تر رو انتخاب کنه که شناخت قوی تر و عمیق تری داشته باشه. هم نسبت به دیدگاه خودش هم نسبت به دیدگاه(های) "متفاوت". خصوصآ کسانی که علاقمند به تجربۀ متفاوتها هستن به این شناخت عمیق نیاز دارن. برای اینکه در برابرشون به نفرت یا شیفتگی نیفتن و تغییراتی که در برابر اون متفاوت میکنن "خودآگاهانه" و "انتخابی" باشه نه "ناخودآگاه" و "استحاله ای"...

 


    درآخر دوست دارم دوتا حدیث از حضرت علی علیه السلام که چند شب پیش توی نهج البلاغه خوندم و برام خیلی جالب بود رو براتون بگم: یکیش مضمونش همون چیزیه که بالا گفتم:

"من استقبل وجوه الآراء، عرف مواقع الخطاء" حکمت173
"کسی که از بررسی جوانب دیدگاههای مختلف استقبال کنه موقعیت های خطا و اشتباه رو میفهمه و به خطا نخواهد رفت"

و اونیکی که جالب تر بود: "ماختلفت دعوتان الا کانت احدیهما ضلاله" حکمت183
"هیچ دو دعوتی اختلاف ندارند جز آنکه یکی به گمراهی است."
  
 این نشون میده خیلی از انتخابها که برای ما علی السویه ست و فکر میکنیم فقط از اختلاف سلیقه میاد، واقعآ میتونه درست تر و غلط تر یا لااقل بهتر و بدتر براش تعریف بشه و هر دوراهی ای که روبرومون قرار میگیره رفتن به یک راهش بیشتر رضایت خدارو جلب میکنه و به قولی بیشتر به مصلحتمونه. و با ابزار شناختی که خدا بهمون داده (حس، منطق، دل، عقل و...) حتمآ میتونیم -و موظفیم- با یه برخورد درست و منطقی اون راه درست تر رو انتخاب کنیم. و اگه دلمون اونقدر شفاف شده باشه که رضایتش با رضایت خدا منطبق بشه، دلمون هم از این انتخاب راضی میشه و احساس و منطقمون هم ارضا...

    به هرحال:

چه باده دگر باشه و جنس حرفها متفاوت، (ریاضی، فیزیک، فلسفه، دین، الهیات، سایکولوژی، پزشکی، بیوشیمی! فارماکولوژی! انگل شناسی!! و...)

چه جام دگر باشه و قالب حرفها متفاوت، (شعر، نثر، شفاهی، کتبی، از چپ، از راست، از کوچکتر، از بزرگتر، مناظره، درس، خبر، قصه، گفتگو، گپ!، بحث، دعوا!!...)

چه غمزه دگر باشه و حالت حرفها متفاوت، (طنز، جدی، ملایم، خشن!، کنایه، مستقیم، حکم!، پیشنهاد،sharing!، ابراز نظر،...)

یار همان است و حرف همان است و تنها حرف عالم همو...

لاهو الاهو...


  

/ 18 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ح.سخنور

زنده باد مخالف من. آیا انتخاب ابوذران هم تاييد از سر مخالفت بود؟ موفق و سر بلند باشید.یا حق

رمضانی

سلام! به آقای مهدی: ممنون... به نازی: فکر نکنم کسی گوش بده! هر کسی حرفی ميزنه انگار بيشتر برای اينه که خودش بشنوه. من خيلی وقتها به اين نتيجه ميرسم که تو فکر ميکنی آدم روبروت داره با تو حرف ميزنه. داره با خودش حرف ميزنه اما بلند بلند و روبروی تو که شايد نگن ديوونه س!! ...من هم برای خودم مينويسم بيشتر... به نقاب: مرسی! نظرت چيه؟... به ح. سخنور: چرا شماها همه چيز رو از زاويه ی مخالفت و موافقت ميبينيد؟ چرا میخواید همه رو در دو گروه موافق و مخالف جا بديد؟ چرا همه چیز رو از دریچه ی سیاست نگاه میکنید؟ سیاست چیزیه که فقط مدل اسباب بازیش دست ماست و حتی این مدل چرک و رنگ و رو رفته رو هم درست نمیشناسیم... من شما رو تآیید نکردم، لینک کردم!! رد هم نمیکنم... لینک کردم نه برای اینکه فکر کردم با من مخالفید،که به این وسیله شدت <مخالف دوستیم>رو نشون بدم، برای این بود که گاهی حرفهای متفاوت با نظرات خودم رو هم بشنوم. و اصلآ علت اینکه افراد کاملآ متفاوتی رو به اینجا دعوت میکنم هم همینه... با اینحال ممنون که سر زدید. موفق باشید!

مهدی

سلام اتفاقا من هم با اين جور وبلاگی که شما داريد حال ميکنم . از شما دعوت ويژه ميکنم که به وبلاگم بيايد و نظر بديد.

سارا

اولا که خيلی ممنون....لينک هم هر جوری ئوست داری من خوشحال ميشم. اما راجع به تفاوت ها...اين واقعا يک اتفاق عاليه که آدم بتونه با کسی که نظر ديگه ای داره بحث کنه .توش کلی چيز تازه برای هر دو نفر پيدا می شه.ولی معمولا آدما در پی اثبات خودشون هستن و کمتر می شه که بخوان بحث کنن

اکرم اسماعيلی

سلام.بازهم بابت تاخيرم عذرميخوام.کمبودامکانات ديگه.همه پستات روخوندم.راستش جز سکوت حرفی ندارم ولی خواستم بدونی اومدم. برام خيلی دعاکن.منم توگيرودارتفاوتهايی که لازمندوهنوزبزرگ نشدم که بپذيرمشون موندم.سربلندباشي عزيزم.

رمضانی

سلام بر دوستان يه کم جديد!: به سارای عزيز: خواهش ميشه! مرسی! کاملآ درسته. آدمها همه ميخوان خودشون رو اثبات کنن. حتی منی که اينجا اراجيف به خورد ملت ميدم. اما فرقه بين اينکه کسی بخواد خودش رو اثبات کنه يا حرف خودش رو! کسی که ميخواد حرف خودش رو اثبات کنه ميچسبه به يه چيز و همون رو تکرار ميکنه. سفت و غير قابل تغيير مثل سنگ. اما کسی که ميخواد خودش رو ثابت کنه کسیه که میدونه همیشه درست نمیگه و دنبال رسیدن به حقیقته. و اتفاقآ با هر تفاوتی دست و پنجه نرم میکنه. مثل آب میمونه. اگر اون تفاوت یه سنگ بود آروم از کنارش رد میشه و در طول زمان حتی اون رو هم صاف میکنه. اگر اون تفاوت یه چیز پلید و کثیف بود -مثل رسوب مثل لجن- پاکش میکنه. اگر خوب بود قند بود در خودش حلش میکنه و همراه خودش میبره و خودش رو هم شیرین میکنه... اینجا به نظرم این آب تونسته با همه ی تغییرات و انعطاف هایی که به خرج داده خودش رو اثبات کنه. چون خودش رو یه موجود متغیر، رو به رشد، پاک و پاک کننده گرفته... موجودی که دوست داره به دریایی که ازش اومده برسه...

رمضانی

سلام به سرکار خانم اکرم ملکه ی ويکتوريای کميته ی اراک! بابا شما که ملکه ای ديگه چرا؟شما که ماشا... وضعت خوبه بايد بيای دست مارو هم بگيری که! آخه من چی بگم به شما آخه ديگه...که...!!! اکرم جان به جان خودت ديروز تو فکرت بودم گفتم اين دختره کجارفت؟ يه دفعه عينهو ......ها! غيب شد چرا؟؟!! ميخواستم همين روزها به حسابت برسم که ديدم خودت اومدی! اين دفعه رو ميبخشم! ديگه تکرار نشه ها! (حالا اين کامنت رو هم فکر کنم يه ماه ديگه میخونی! مگه نه؟!) ولی جدی مرسی که اومدی و خوندی پستهام رو. بيشتر بيا! اونقدر اينجا خواننده ی متفاوت مياد که ديگه يادت ميره اون چيزهايی که در گيرودارشونی تفاوت بود يا شباهت!! موفق باشی عزيز! راستی تابستون خونه ای؟ (البته منظورم تابستون سال بعده! چون احتمالآ تا تو بيای اينجا زمستون شده!!

رمضانی

راستی يه جک!: به ترکه ميگن چرا لهجه داری؟ ميگه چيکار کونيم ديجه! اونوگتا ايمکانات نبود. ما تورچ شوديم! (از همه ی آذری زبانهای عزيز که اين جک رو ميخونن هم معذرت ميخوام! اصلآ خود ترک بودن يه امکانه. جدی ميگم آدم يه زبان ديگه رو هم بلده مادرزادی...)

نقاب

الان ديگه يادم رفته اون موقع نظرم چی بود

سوفيا

خلق را تقلیدشان بر باد داد ای دو صد لعنت بر این تقلید باد ای بسا هندوی و ترک همزبان وی بسا دو ترک چون بیگانگان . پس زبان همدلی خود دیگر است همدلی از همزبانی خوشتر است