عشق من: گوجه سبز...!!

                                                        یا حق

: سلام بابایی... ندیدی بابا رو از صبح دلت تنگ نشده؟!

- ...مم....

: بابایی... بگو بابا... با...با...

- ب...ب....با...

: آخ... دختر قشنگ خودم! ...بابا رو دوست داری؟

: ...مم... [خنده]

- قربون اون شکل ماهش برم... چقدر دوست داری؟ چند تا بابایی؟...

: ...

- 5 تا؟ ...آره؟! همش 5 تا؟ ...قربون اون انگشتای کوچولوش! بیا بشین بغل بابا ببینم... آها... اینا چیه بابایی؟ میدونی؟ خوردی از اینا تا حالا؟

: ...نچ!

- میخوای بخوری بابا؟ ...بیا! بیا بخور یه ذره ببین خوبه؟ خوشمزه س؟ ... ترشه ها باباجون...

- ایشششششششش...

: [قهقهه] ...ه...ه... گفتم که باباجون ترشه... عیب نداره... عادت میکنی...

.

                                                  سال بعد:

: ترش نیست باباجون؟

- به....به...

: به به؟ ...ها؟ دوست داری...؟

- ... آره!

: بابا رم دوست داری؟

- ...آره!

: چند تا؟

- ...ها؟ ...

: بابا رو چقدر دوست داری؟

- هوم؟...

: به اندازۀ گوجه سبزا لابد!! ...عیب نداره باباجون! نوش جونت! فقط بپا سردیت نکنه...

.

                                                  سال بعد:

- گوجه سبز... گوجه سبز بده...

: باشه باباجون...

- یالا...یالا... گوجه سبز می­خوام....

: باشه باباجون... بذار به وقتش...

- یالا... یالا... من گوجه سبز....

: باشه... وقتش که شد قول میدم خودم برات بخرم...

- من قول نمیخوام! من گوجه سبز میخوام...

.

/>/>

                                                   سال بعد:

- من دیگه دوستت ندارم!

: چرا بابا؟

- من گوجه سبز میخوام!

: دلت درد میگیره باباجون...

- من...گو...جه...سبز... میییییییییییی....خوام! همین!

: بهونه نگیر باباجون! من که هروقت هرچی خواستی برات خریدم...

- من همین الان میخوام...

: خوردی که دیروز بابا!

- کم بود... بازم میخوام...

: خب باباجون آخه زیادیش هم خوب نیست برات!

- من نمیدونم! من همین الان گوجه سبز میخوام! زیاد هم میخوام! ...اگرم نخری دیگه دوستت ندارم!

: ایوای! حالا منو چرا دیگه دوست نداری؟

- دوست ندارم دیگه...

: خب آخه چرا؟ من که اینهمه برات اسباب بازی خریدم... اینهمه بردمت سینما... پارک... یادته سوار اون چرخ و فلک گنده ها شدیم؟ یادته...؟

- نه!

: یادت نیست؟ ...چرا...یادته...

- من گوجه سبز...

.

e263-embed

.

                                                   سال بعد:

- دختره... دختره... از اون گوجه سبزات به منم میدی؟

_ نچ!

- بده دیگه! ...اگه بدی منم از این آبنباتا بهت میدما...

_ آبنبات دوست ندارم...

- خب بده دیگه... حالا چی میشه مگه؟

_ خب به بابات بگو برات بخره!

- بابام...

..

....

- بابا چرا برام گوجه سبز نمیخری؟

: ...

- بابا... باباجون؟

: ...

- جوابمو نمیدی؟

: ...

- خب من چیکار کنم آخه؟! ...خب دلم خواست...

: ...

- حالا یعنی با من قهری؟

: ...

- تورو خدا قهر نکن! بابایی ... باباجونم... ببخشید حالا...

: ...

- بابایی اگه قهر کنی من... من... [گریه]

: ...

- باباجون... دوستت دارم بخدا...

.

                    e268-embed       

                                                   سال بعد:

: کاری نداری باباجون؟ دارم میرم بیرون...

- نه... به دوستام گفتم نمیرم... هستم خونه امروز. خیالت راحت باشه...

: برگشتنه چیزی نمیخوای بگیرم؟

- خسته ای اذیت میشی...

: نه عیب نداره... بگو اگه میخوای چیزی...

- سلامتیت... چیزی نمیخوام. هروقت خواستی بیای بیرون زنگ بزن بیام بیارمت...

: زحمتت میشه آخه!

- این حرفا چیه بابا... بذار ما هم دلمون خوش باشه دیگه...

: رفتم پس...

- به سلامت...

..

....

: کجایی بابا...؟

- اومدی؟ خوش گذشت؟ ... ایوای این چه کاری بود؟ میذاشتی خودم می­رفتم خرید فردا...

: نه... گفتم دوست داری گوجه سبز... نوبره...

- دستت درد نکنه باباجون! ...بده ببرم بشورم...

: حالا بابا راستشو بگو منو بیشتر دوست داری یا گوجه سبزو...؟! 

.

e265-embed

/ 43 نظر / 31 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رمضانی

سلام مجدد به دوستان! دیروز رفتم نمایشگاه. خوش گذشت ولی گرما پدر همه رو درآورده بود! بطری بطری آب بود که مردم میخوردن و مینداختن زمین... ولی از این بابت که توی مصلی بود و مسافتها تا حدودی نزدیک تر بود بهتر بود... پشت بلندگو میگفت مراسم احتتامیه ست برای غموم آزاده توروخدا برین شرکت کنین! با اونهمه بار و بندیل کلی راه رفتیم که ببینیم حالا چه تحقه ای هست این اختتامیه!... رسیدیم گفتن کارت دعوت!... اول توی دلم یه صلوات برای جدو آبای خودشون و مدعوین شون فرستادم... بعد دیدم اینطوری نمیشه! باید چندتا هم بلند بفرستم که بشنون! خلاصه خسته و هلاک برگشتم. البته خدا رو شکر چند تا کتاب خوب هم خریدم... کلآ روز خوبی بود! .

رمضانی

در مورد فيلترينگ هم آدرس رو با سه تا دبليو بزنين شايد درست شد... ای خدا بگم...

رمضانی

از زهرا و دلخون و شادی هم ممنونم! حتمآ انشاا... بهتون سر ميزنم. فقط اين چند روزه یه کم سرم شلوغه! شاید یه ذره دیر بشه... ولی یادم میمونه که سر بزنم بهتون! اصلآ چند نفر رو هم باید لینک کنم هنوز وقت نکردم... یه دعایی محض زضای خدا بکنین برام!

رمضانی

به جناب مهدی: آخيش! نازی! ...راستی ساريه يعنی چی؟ از ريشه ی سير مياد؟؟ . به جناب یوبی: من دیگه خودمم گیج شدم! یادم رفت کی به دنیا اومدم بس که شما این تاریخ ها رو به هم تبدیل کردین!! ...به خدا به پیر به پیغمبر من متولد ۲۹ آوریل ۱۹۸۳ میلادی هستم...!! برابر با ۹ اردیبهشت ۱۳۶۲! برابر با ۱۵ رجب هزار و چهارصد و...! کاش شما رو ببرن برای مذاکرات انرژی هسته ای! . به جناب دکتر مقیمی: چی بگم! میگن اشکال از مخابراته! عمدی در کار نبوده!... (البته بازم فرقی نمیکنه! دیگه بدتر!!) توی شمال و جنوب کشور فیلترم. بقیه ی جاها هم گاهی باز میشه گاهی نه. برای خودم هم فیلتر بشم دیگه خیالم راحت میشه!!

بهزاد

سلام ممنونم از بابت وبسايتی که معرفی کرده بوديد . در مورد او متن ، این قضایا رو چند روز پیش تو خواب دیدم که خیلی تکونم داد ... هنوز هم گاهی پس لرزه هاشو حس میکنم ... نمیدونم ... شاید کار درست این بود که به جای چشم چرونی به مرد چهره سوخته ، کمی حرف میزدم ، اما نتونستم ... خودم رو در این ظرفیت نشناختم ... شاید دفعه بعد . امیدوارم زودتر مشکل فیلترلینگ وبلاگتون حل بشه .

رمضانی

ای بابا! فکر کنم باز گوجه سبز زياد خورده بودين قبل از خواب!! نه؟ یادتون باشه دفعه ی بعد که باز ناپرهیزی کردین و به دیدار ایشون نائل شدین!، بيوگرافی کاملش رو بپرسين بذارين روی وبلاگ...

مهدی

سلام! ساريه از ريشه سير نيست از ريشه سری است. اسری در قرآن از اين ريشه است. حرکت شبانه! حرکتی که ديده نشود. امراض ساریه چون ناگهانی و مخفی وارد می شوند. قابل توجه مدیر محترم کلوب! گويی به ابری که درشب حرکت می کند ساريه گويند. البته کلمه سريان هم از اين است. همانند سريان وجود حق در اشياء و سريان عشق در دل که گويی بناگاه و آرام وارد می شود و بعد می فهمی که شده است.

\/o0 $@\/\/

بابا آب از لب و لوچمون آویزون شد که با این پست ولی دکتر بهم گفته ترشیجات نخورم گور باباش یه دونه که ضرر نداره من خوردم شما لو ندید بگید نخوردما خوب؟ Eببخشید سلاممو قود دادم سلام من یکی ازهمین وبلاگیا هستم دیگه(دوست مشترک داریم) اگه یه خرده باهوش باشین که هستین میفهمین چون بار اولمه که اینجا میام نظر کلیم اینه که وب جالبیه فقط نمیدونم چرا اصرار به زیادنوشتن دارید ببخشید که اینجوری گفتم مثه اینکه یه ذره ناجور شد ولی به عنوان یه بیننده نظرم اینه که سعیتونو بکنین که کوتاه بنویسین اینجوری چنتا فایده داره که به مرور متوجه اش میشین خود من هرچی سعی کردم یکی از پستاتونو به غیر از اولی بخونم دیدم خیلی طول میکشه راستش حوصلم نمیکشید اگه پستای صفحه اولتونم کمتر باشه و عکسم اگه میذارین سایزش کوچیک باشه هم وبتون سریعتر لود میشه هم سنگین تر نشون میده خوب اینا همش نظر

مهديه

سلام وبلاگ جالبی دارين ..نوشته ها همه از خودتونه؟ اگه اين طوره خيلی خوب می نويسين

ub

ولی من احتمال می دهم علت دير لود شدن يا اصلا لود نشدن صفحه تون ممکنه حجم صفحه بخاطر تعداد و حجم عکس ها باشه - يا اينکه هاستی که عکس ها رو توش ميگذارين يک جا هايی فيلتر باشه. برای آزمايش- آخرين پستتون رو اديت کنين و عکس ها رو حذف کنين