زنده ام هنوز!

  

                                   یا حق

 سلام!

   …دوباره چند وقت ننوشتم. یه مشکل کوچیک داشتم. مشکل که نه البته. یه نوسان محیطی که به داخل هم منتقل شده بود. مردد بودم که ادامه بدم یا نه. بنویسم یا نه… نوشتن چیزیه که عقلم با تمام وجود میگه نه و دلم با تمام وجود میگه آره… و این وسط تویی که انتخاب میکنی بین عقل و دلت. باید ببینی کدوم توی این شرایط بهتره. و هرکدوم رو که انتخاب کردی بالاخره خربزه ایه که لرزی هم داره و باید پاش نشست… نمیدونم الان برای چی دارم مینویسم. نمیدونم چرا دارم ادامه میدم. شاید دلم میخواد به این وسیله خودم رو ادامه بدم. مساله فقط تعهد یه نویسنده به خواننده ش نیست. من به خودم متعهدم برای نوشتن و این تعهد برام لذت بخشه. نمیدونم. شاید هم بیشتر از تعهد یه نیاز باشه… میدونم اگر ننویسم برای هیچ کس هیچ اتفاقی نمیفته. نوشتن و ننوشتن من فقط برای خودم یه اتفاقه. برای هرکس دیگه ای که فکرش رو بکنم –حتی بهترین دوستها و مشوقهام- فقط یه بود و نبود بی تفاوته. نمیدونم من چقدر اون اتفاق رو دوست دارم و چقدر حاضرم پای لرزش بشینم اما… دوست ندارم به این زودیها دست بردارم. حتی شاید فقط یه لجبازی باشه با خودم اما هروقت به چیزیرسیدم از سر لجبازیهام بوده. اگر لجبازی نمیکردم حتی کنکور هم قبول نمیشدم! شاید کلمۀ لجبازی خوب نباشه. یه جور سماجته. چیزی که میخواد سستی هام و یاسهایی که لحظه به لحظه وجودم رو میگیره پنهان کنه. و خیلی وقتها نه تنها پنهانشون کرده بلکه جلوی اثر منفیشون رو هم گرفته و چیزی بیشتر از اونکه دنبالش بودم رو توی دستم گذاشته… و البته بعضی وقتها هم به ضررم تموم شده و باعث شده توی راهی که اشتباه بوده باز هم برم و انرژی بیشتری بگذارم. نمیدونم دقیقآ کجاها باید سماجت کرد و کی میشه - و باید- یه راه رو رها کرد و برگشت. اما میدونم بیشتر از اون که از سماجت هام ضربه بخورم از سستی ها، یاس ها، ناامیدی ها و رهاکردن هام ضربه خوردم. بله، خیلی بیشتر. بنابراین دیگه دلم نمیخواد با هر ابری مایوس بشم و با هر بادی راهم رو عوض کنم. نوسانهای محیط شاید کمکم کنه که خودم و جایگاهم و راههای پیش روم رو بیشتر و بهتر بشناسم، اما من همون منم! حتی ممکنه تغییر کنم و بزرگتر بشم اما خودمم. و این خود رو هیچ کس نمیتونه از من بگیره. هیچ ابری، هیچ بادی، و هیچ نوسانی… و زندگی درست از لحظه ای شروع میشه که آدم میفهمه هیچ کس نمیتونه خودش رو ازش بگیره……

…………………………………………………………………………

…خوبم! بد نیستم… تجربه ام میگه هروقت از یه جای تنگ زندگی رد میشم، فشرده میشم، له میشم، بعدش که عبور میکنم بزرگ شده ام، محکم شده ام، قوی شده ام… و الان من توی اون دالان تنگم! هر روز مبارزه! هر روز یه دور خرد میشم و خودم رو دوباره میسازم! و هربار این ساختن سخت تر میشه. امیدوارم نبرّم! کم که آورده ام اما امیدوارم ته نکشم! نمیدونم که اصلآ جاش هست که آدم اینها رو اینجا بگه یا نه. یا کلآ اینها رو باید گفت یا نه. اما… به هرصورت شرایط سختیه. امیدوارم به عواید بعدش بیارزه… حقیقت اینه که من شرایط سخت تر از این رو هم پشت سر گذاشتم. اما خب کیفیت این پشت سر گذاشتن چندان خوب نبوده. یعنی فقط زنده موندم! اما الان نمیخوام فقط زنده بمونم. میخوام بمونم! "خودم"بمونم و چیزهایی که با هزار زحمت به دست آوردم رو از دست ندم. میخوام خرج شرایط سختم نشم… خدارو شکر فعلآ که کارم عالیه. میدونم هرکس دیگه جای من بود تا حالا صددفعه جا زده بود! خدا رو شکر! همین که میبینم نفس میکشم هنوز، خودش برام یه قوت قلبه. همین نوسانها همین فشارهایی که احساسشون میکنم معنیشون اینه که من هنوز زنده ام! میتونم بخندم، میتونم گریه کنم، میتونم احساس کنم، پس حتمآ میتونم تحمل هم بکنم… زنده بودن خودش یه فرصته. فرصتی که اگه زرنگ باشم میتونم هدرش ندم. تازه این تنها چیزی نیست که دارم. خیلی چیزهای دیگه هم دارم که میتونم و باید ازشون استفاده کنم. و البته خب باز مهمترینشون همون زندگیه… زندگی یعنی لحظه های نو و تمیز و بی گناهی که ثانیه به ثانیه در اختیارت قرار میگیرن و تو باید قدرشون رو بدونی. و مهمترین هاشون اونهایی هستن که توشون انتخاب میکنی. تو انسانی. امکان نداره انتخابی نداشته باشی. خودت رو توی انتخابهات نشون بده! هرچقدر هم که انتخابهات کم باشن یا کوچیک، اما هستن. و میتونن بزرگی تو رو منعکس کنن. قدر لحظه های پاک و معصوم زندگی رو باید دونست… لحظه هایی که فردا ازشون میپرسن: باَیّ ذنبٍ قتلت؟… و تو باید جواب بدی!

    

 

/ 33 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سارا

خوبه که مينويسی :) برای من نوشته های تو يجوريه که چيزی نميتونم بگم زياد ! فقط ميام و ميخونم بی صدا!

مهدی

هر سختی توی زندگی يه تجربه ست وشايد يه بايد. در ضمن دنيا پر از ادمای بيوفاست که شما هم يکی از اونا هستيد چون قول داديد به وبلاگم بيايد ونظر بديد واصلا نيومديد

در ضمن اگه دوست داشتيد ميتونيم به هم لينک بديم

سارا

خب پس وضعت خوبه توی اين احوال!

همراز

بيدار شدن در سحرگاهان با دلي آماده پرواز و به جاي آوردن سپاس يک روز ديگر براي مهر ورزي آسوده به هنگام نيمروز و فرو رفتن در خلسه مهر و آنگاه به خواب رفتن در شب با دعايي در دل براي کساني که دوستشان داريم با نغمه ستايشي بر لب

اکرم

سلام مثل اينکه قضيت جديه.۱۵شهريورتعطيل ميشم سعی ميکنم باهات تماس بگيرم وحس فضوليموارضاکنم.فعلابرم به امتحانم برسم.سربلندباشی

علی مقيمی

به به! ميبينم که سر کارگاه سرچ هم مشغول کامنتینگ هستین! راستی بچه چطوره؟! یه وقت تمام پز نشده باشه؟! از این رو به اون روش کنین! خوش و خندون باشین! امیدوارم اوضاع بهتر باشه و حال و احوالتون روبراه! حکايت زندگی آدم گاهی شبيه غذا خوردنه! يه خوشی مثل لذت غذا خوردن - از نوع بنگالی! - پشتش يه درد و رنج شکم درد هم داره! اين اصل آفرينشه. منتهی هممون بايد ياد بگيريم چه موقع خوردن غذا - از نوع بنگالی! - و چه موقع شکم دردمون پذيرا و راضی باشيم! اين عين شکر و سپاسه! اميدوارم هميشه راضی باشين!

نقاب

عشق يعني مهر بي چون و چرا ؛ عشق يعني كوشش بي ادعا .... عشق يعني مهر بي اما اگر ؛ عشق يعني رفتن با پاي سر ..... عشق يعني دل تپيدن بهر دوست ؛ عشق يعني جان من قربان اوست ....عشق يعني خواندن از چشمان او ؛ حرفهاي دل بدون گفتگو ..... عشق يعني عاشق بي زحمتي ؛ عشق يعني بوسه بي شهوتي ..... عشق ، يار مهربان زندگي ؛ بادبان و نردبان زندگي ..... عشق يعني دشت گلكاري شده ؛ در كويري چشمه اي جاري شده ..... عشق یعنی يك شقايق در ميان دشت خار ؛ باور امكان با يك گل بهار ...

سوفيا

خدا نکنه برسیم به اونجا که ورد لبمون بشه : جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را نجستم زندگانی را و گم کردم جوانی را

farhad

salam khoobin webe ghashangi darin behetoon tabrik migam omidvaram betoonin kamel taresh bekonin