به بهانه سفر شيراز...

                      

 

 

                                    بسم الله الرحمن الرحیم <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

  

 

 

 ....  ماه بالا اومده……اینقدر که دیگه نمیبینمش …. کم پیش میاد که بتونی طلوع ماه رو، اونهم توی دشت تماشا کنی . بین ساختمون های بلند تهران برای اینکه ماه رو ببینی هم ، باید به خدا رونما بدی ……!

  

    

 

 

              newsletter_july.jpg

 

 

 

 

       اصفهان رو هم رد کردیم . … یا رد شد ؟! … نمی دونم این" منم" که دارم حرکت می کنم یا" جاده"س ..… همه خوابن .بعضی ها هم غش کردن …صبح بلند میشن میبینن شیرازن . به همین راحتی . آیا اسم اینو میشه" حرکت" گذاشت ؟! …من نشستم . حتی نایستادم . چطور حرکت می کنم ؟…… یه وسیله ای ساختیم که توش می شینیم ، حتی می خوابیم و یه نفر   " می روندش" …. بعد بیدار می شیم می بینیم" یه جای دیگه" هستیم. چه درکی داریم از این جابه جایی ؟...... فقط لازمه یه نفر بیدار باشه و برونه . فقط یه نفر" آگاه" باشه بسه . بقیه بخوابن… . با خیال راحت …!  " راه" که چیزی نداره بخوان ببینن . اونم تو این" تاریکی" !!!............. مهم" مقصد"ه …" وسیله" هم هرچی راحت تر بهتر ……دکتر شریعتی راست میگه :" هر انقلابی پیش از آگاهی فاجعه اس".

 

  

 

 

    night moon

 

 

 

 

   … بعضی ها Streching  میکنن !  منم خسته شدم . تقریباً 5/9 ساعته که یه جا نشستیم . واقعاً یه جا نشستن هم بد شکنجه ایه ها ! ! ( یاد داستان برگشت دکتر از استرالیا می افتم .24 ساعت fix و بعد دیدن عدم تغییر ساعت.!  اونهم درست در" ایرانی" ترین روز سال  :  سیزده به در ! با تموم ویژگی های منحصر به فردش....!! ) از خودم می پرسم اگه یه جا نشستن سخته ، پس چطور من سالها  یه جا نشسته بودم و احساس بدی نداشتم ؟!...... شاید چون نمی دونستم" رفتن"ی هم وجود داره ...شاید راهش رو نمی دونستم ... شاید هم می دونستم اما احساس تنهایی تنبلم می کرد ... کمیته جای خوبیه . به شرطی که  آدم توش متوقف نشه . و البته" متوقف نشدن" رو هم توی کمیته یاد گرفتم!

   

    

 

 

    این روزها feed back های عجیبی می گیرم . برای خودم تعجب آور نیست . اما انتظار شنیدنش رو از دیگران ندارم . چقدر اطرافیانم سریع متوجه تغییرات اخیر من شدن . حتی دوستم میگه : انگار که یه روز پاشی ببینی زهرا - یکی از بچه هامون که فوق العاده آرومه . صداش روکسی نمی شنوه و قدم هاش از 30 سانت تجاوز نمیکنه -  از درخت داره بالا میره !... انتظار هر تشبیهی رو داشتم الا  این !!.........  و باز صدای دکتر توی گوشم زنگ می زنه : "...نه خانم دکتر ! آدم یه شبه هم می تونه عوض بشه ..."

   

 

  خدا رو شکر ! خدا خیلی خوب راه رو برام باز کرد . الان که نگاه می کنم ، می بینم مثل یه معلم که اول الف رو میگه بعد ب رو ... همینطور الی آخر ، اما بچه نمی دونه که بعد از الف چی میاد و مسیر چطوریه ،  خدا من رو هم همینطور منزل به منزل آورده ... و چه نق هایی که توی راه بهش نزدم و تحملم کرده . ... و چه لجبازی ها و سر پیچی هایی که نکردم وسط راه ...

   

 

 

 ... الان دوستم بیدار شد و گوجه سبز آورد خوردیم . ......... در سکوت شاعرانۀ شب ...!

  

 

 

      از پنجره بیرون رو نگاه  می کنم ... می خوام به اندازۀ نگاه به این حرکت هم که شده  در" رفتن" سهیم باشم ...آگاه باشم ...... رفتن به آگاهیه ...... رفتن بی آگاهی ، مثل گردش اسب عصار می مونه . آخرش هم همونجایی هستی که بودی ... فقط انرژیتو هدر دادی ...       

    " خر عیسی گرش به مکه برند           چون بیاید هنوز خر باشد "

    باز خوش به حال خر عیسی ! بعضی ها که از مکه برمی گردن ، خرتر هم میشن ...!!!

   

  

 

   ....... شب قشنگیه !  سیر نمی شم هر چی می نویسم ......دوستم هم خوابید . چقدر هم زود خوابش برد ... ...آدما وقتی خوابن چقدر معصوم  میشن ! ....... یکی شب عاشقان بیدل درازه ، یکی شب ما !! الان یه جوریه فضا که هم  ساز دهنی حال میده هم سه تار ... هم دستگاه همایون هم دشتی ... هم خنده هم گریه .... هم گوجه سبز ترش  هم سوهان شیرینی که همسفری الان تعارف کرد ، هم اشک شور .......!  هرچیزی طعم خودش رو داره ..........اما لذت همشون به خاطر" نور مهتابه "....... یه چیزی در ورای خودشون ... یه جور برکت ...تقدس...احساس ... بارش یک لطف بی پایان :   نور

 

 

 

MoonNight240.JPG (12316 バイト)

 

 

 

 

  ... خوابم گرفته .... حفظ آگاهی هم سخته ها ! ! ......آدم بعضی وقت ها نیاز به غفلت داره .... البته فقط بعضی وقت ها . مثلاً به اندازۀ یه ساعت که  من بخوابم ! ! ! ............... خواب هم باید آگاهانه باشه . غفلت هم آگاهانه اش خوبه ..............پس شما بی زحمت داشته باش راهو ، من یه چرتی بزنم ! ! ......          [ 5/3 شب  حدوداً ]

 

 

 

/ 4 نظر / 18 بازدید
علی مقيمی

سلام! مباااااااااااارکهههه! چه قشنگ مينويسين! بابا شما يه پا نويسنده هم بودين و ما نميدونستيم! نثرتون قشنگه! آقای اميرخانی بايد بره لنگ بندازه! مومن در هيچ چارچوبی نميگنجد البته! ادامه بدين! من اينجا رو بيشتر از اونجا دوست ميدارم راستش! جسارت نباشه به شما و حضرت حافظ! بازم ميام!

رمضانی

سلام آقای دکتر! ممنون که سر زدید. انشا... هروقت امتحانتون رو دادید غیراز هندونه اینجا کامنت هم بگذارید...!! خوشحال میشم! شوخی کردم . همین که برای نوشتن اعتماد به نفس میدید خیلی عالیه... بازم سر بزنید و ........ غیر از هندونه کامنت هم بذارید!!!

رمضانی

....راستی ، چهارشنبه امتحان روان دارم . التماس دعا...

اکرم

سلام سمانه جان.بابت تاخيرم معذرت.نوشته هات نظرم رو در مورد تغییراتت تایید میکنه.ازدیدنت واقعا خوشحالم.سربلندباشی.