من نه آنم که شوم باز...

   

 

 

 

                                                               حق<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

 

 

 

     .........به بازدید از ارگ ادامه میدم ...دوستم جدا شده ...بنابراین سریع حرکت می کنم و اتفاقی میرسم به حاج آقا. یکی از حاج آقاهای نهاد که در این سفر همراهمون هستن...يعنی ما افتخار مشایعتشون رو داريم!!    حمام ارگ رو هم سر میزنیم سریع و میایم بیرون ... به دلیل وفور هماهنگی های قبلی!یکسری از بچه ها برای دیدن مسجد و حمام وکیل که نزدیکه میرن و ما هم بی خبر از همه جا با مسئول بی خبرترمون!سوار ماشینها میشیم ! تازه چون افسر داره جریممون میکنه ، راننده در حالیکه بچه ها دارن سوار ماشین میشن راه می افته...!! من آخرین نفری ام که میپرم بالا و بقیه پایین جا میمونن...شکرخدا پای کسی زیر چرخ نرفته!...بگذریم از ماجرای سوار کردن بچه های جا مونده و بعد پیدا کردن مسجد وکیل و بقیۀ بچه ها ...!

 

   

 

 

 

   مسجد وکیل، با همۀ مساجد دیگۀ ایرانی فرق داره . از بین همۀ مساجد تاریخی که تا به حال دیدم، کمتر از ویژگیهای معماری مساجد ایرانی استفاده کرده و بیشتر به مساجد عربی(مثلآ در زمان خلفای عباسی)شباهت داره ... یک حیاط تخت بزرگ که با سنگهایی به عرض 5/0 و طول 1 متر فرش شده . هیچ اثری از درخت نیست.فقط يک حوض آب باريک در وسط برای وضو... دورتادور حیاط حجره ست و رواق. با تزیین سادۀ آجری....

 

 

 

        01.jpg

 

 

 

   یک طاق بلند کاشی کاری آبی در ورودی اصلی بخش مسقف مسجد ، تنها عنصر ایرانیه که جلب توجه میکنه... وارد میشم. فضای یکدستی شاید به اندازۀ نصف حیاط، پر از ستون های گرد و قطور با برجستگی های مارپیچ که در دو ستون مجاور عکس هم می پیچن. روبرو یک محراب و سمت راست محراب یک منبر با حدود 4متر ارتفاع و تقریبآ 13،14 پلۀ 30 سانتی ، از سنگ مرمر . که بعدآ میفهمم یک تکه ست...

    

 

 

 

 vakil.jpg

 

  

 

 

     کسی حواسش نیست! به سرعت از پله ها بالا میرم و در جایگاه امام جماعت که در دیوار فرورفته، قرار میگیرم......اوووووه.......چه حالی میکرده بابا........!! تقریبآ به 140 درجۀ مسجد مسلطم. جمعیت رو تصور میکنم که هاج و واج نشستن و چشم به دهان من دوختن ...ای بابا ! عجب سنگینه این بار مسئولیت!...نخواستیم !!

    میخوام بیام پایین که میبینم دوستم کنارم نشسته و بچه ها هم به ترتیب روی پله های پایین تر...دوربینشون هم آماده اس...روی منبر عکس ننداخته بودیم که انداختیم!

 

 

 

 

    سر ظهره... فرصت نیست حمام وکیل رو ببینیم ( به دلیل شدت هماهنگی ها!). نماز رو به جماعت در یکی از حجره ها می خونیم و راه می افتیم........بعدشم نهار و البته هتل و صدالبته خواب...!

 

 

 

 

    عصر میریم دروازه قرآن. اونقدر تروتمیز مرمتش کردن که آدم هیچ حسی از قدمت بهش دست نمیده! انگار تازه دیروز افتتاح شده...!! مزار خواجوی کرمانی هم همون بالاست . با دوستم سریع میریم بالا و تا شلوغ نشده چندتا عکس میندازیم. فیلمش تموم میشه. حلقۀ نو داره اما بلد نیست بندازه. من هم... یاد انبوه چیزهایی می افتم که بلد نیستم و باید یاد بگیرم: وای... میدیم یه عکاس میندازه و نگاه می کنیم یاد بگیریم... یه نوار کاست شیرازی هم میخرم و برمی گردیم: دی بلالم...

 

 

 

 Darvaze_Quran.jpg

 

 

 

    دم اتوبوس یادم می افته که دیوان حافظم رو توی مهمانپذیر جا گذاشتم! حالا میخوان ببرن حافظیه و من باید برای حدود 70 نفر فال حافظ بگیرم...!! بچه ها! دیوان حافظ دارید؟ نه!...نه!...نه!...تا بالاخره یکی پیدا میشه که داره . خیالم راحت میشه ...

 

    

 

    هوا تاریک شده که میرسیم حافظیه . حس خوبی دارم.اما به شدت یکی دو سال پیش که برای اولین بار اومدیم احساساتی نشدم. بیشتر آرامشه تا هیجان ... شاید هم حضور و حرف زدن دوستم که برای اولین باره میاد شیراز، نمیگذاره غرق بشم ...این بهتره ...گاهی هم باید توی دیگران غرق شد ...

 

 

 

 

                         hafez37.jpg

 

 

 

 

    زهرا (مسئولمون) بدون توجه به تذکرهای نگهبان اونجا کنار سنگ حافظ میشینه زمین و شروع میکنه نوبتی برای همه فال گرفتن! بچه ها هم میشینن...بیچاره نگهبانه میذاره میره!

 

     یه دیوان از یکی میگیرم و همونجا میشینم . اول یه فاتحه میخونم و برای خودم فال میگیرم:

 

     سحر با باد میگفتم حدیث آرزومندی    خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی...

 

   درسته...مگه میشه درست نباشه...؟

 

 

 

01_hafezieh.jpg

 

   

 

 بعد یه فاتحۀ دیگه میخونم و شروع میکنم:  اسم، تفأل، یادداشت شمارۀ غزل ...اسم، تفأل، یادداشت...اسم.. تف..یاد...ا..ت..ی......!! سرم رو هم بلند نمی کنم ببینم چند نفر رفتن توی خطم!! به حافظ میگم:" ببخشیدا تندتند میگیرم! وقت ندارم . توروخدا درست جواب بده، ضایع نشم پیش بچه ها...!!" تموم که میشه زنگ میزنم خونه و دوتا فال online  هم میگیرم برای پدرو مادرم!...داغ و تازه... از تولید به مصرف!!!

   

    یادمه اولین بار که اومدم، یکساعتی رفتم توی خط مردم. چقدر جالب بود. وقتی اومدم متن "حافظیه" ام رو نوشتم ...بعدآ بچه ها خیلی خوششون اومده بود......ایندفعه هم چند دقیقه ای فرصت هست از مردم فیلم بگیرم. اما مثل اوندفعه سوژۀ به درد بخوری پیدا نمیشه. مثل اینکه فعلآ خودم بهترین سوژه ام!...خودم...؟

   

    

   در میزنم و میرم تو .........

 

 

 

02_hafezieh.jpg

   

 

   

 

 

 ...نیم ساعت یا بیشتر گذشته ..... بچه ها صدام میکنن...

 

 

 

"کعبۀ عشق تو دل را گروی خویش گرفت     پادشاهی چو تو کی تحفۀ درویش گرفت؟

 

 من نه آنم که شوم باز، که را میخوانید؟       بد غباری و ره بادیه در پیش گرفت  "

 

 

 

/ 17 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رمضانی

چه توصيفات قشنگی ميکنيد از سعديه و باغ ارم و... خوبه. من مينويسم، شما effect احساسی ادبی روش ميذاريد تکمیل میشه!!... بهشت و جریان روح آدمها و... توی اون زیرزمینه که اونقدر شلوغ بود آدم حس خودش هم یادش میرفت! چه برسه به روح آدمها...!!! از شلوغی و جمعیت بیزارم حتی اگه بهشت باشه...!

رمضانی

ضمنآ قابل توجه اونایی که از اینجا استفاده های غیره میکنن! گمرکی میگیریم ها!!! حواستون باشه...

حسام بيگ!

ها...ببينم کا! مگه شيراااازياي بيچاااره چشونه خو ؟! خو بببنده های خدا حااااال ميکنن خو!! تاااازه همو شيش سااااعتيم که ميرن سر کاااار، محض خااااطر خاااانمه! وينه آدم عااااقل سی چه ایییینهمه گل ببببلبلو رو وووول کنه بر سر کار؟...هاااا؟! دیگه نبینم کسی ایجا پش سر همشههههریای مو حرف بزنه ها! ...گوشش میبرم میزارم کف دسش!! ...تا بفهههمه ایجا کجاااانه و مو کینم!!

همسفر

سالام سمانه جون!عجب سفرنامه ای شدا! زیبا و دلنشین می نویسی. و البته طنز آلود!! از کنایات ادبیت خوشم میاد. قیاسهای جالبی به کار میبری!(اشک شور/گوجه سبز ترش.... ولی یادش بخیر! عجب یخ دربهشتی تو سعدیه خوردیم!یخ در بهشت با طعم تیتاپ!!!!!!! ما هم بلاخره شر امتحان زنان رو کندیم!از این به بعد بیشتر اینجا سر می زنم!

شيما تالهی

سلام سمانه جون.وای ببخشيد دير آمدم خودت بهتر ميدونی اين روزها دنبال چند دقيقه وقت ميگردم که به کارهایی که دوست دارم برسم(از جمله وبلاگ خونی).وای چه خوشگل نوشتی. ياد عيد افتادم يه رفته بودم شيراز.چقدر حس خوبيه تو شيراز بودن.آخ آخ حافظيه و فال دم غروب...دلم ميخواد اصلا يه مدت همه کار وزندگی و درس رو ول کنم و برم شيراز...حیف که نمیشه. مرسی که حال و هوای شیراز رو با نوشته هات برام زنده کردی.خسته نباشی.

رمضانی

به همسفر! عليک سالام!! چند روز حواسم بهت نبوده چرا ارمنی شدی؟!! مرسی از تعريفهات. البته ما که قشنگ مینویسیم...حالا چه شما بگی چه نگی! ...ولی نه،خوشم اومد! آدم ظریف و نکته سنجی هستی که این چیزا رو میفهمی!! معلومه که کمال همنشین حسابی اثر کرده...!!!!

رمضانی

...خداييش اون تيتاپه به من که خیلی چسبید! ولی از من میشنوی اگه ایندفعه با یه آدم خسیس افتادی برو دوتا یخ در بهشت بخر جلوی چشمش بشین جفتشم بخور، روشو کم کن!! تا اون باشه دیگه از این خسیس بازیها در نياره...!

رمضانی

به شيما: سلام عزيزم! بازم معرفت تو... (هييييی!!=آه!!!) نگران نباش. اولين کسی نيستی که حالی به حولی شده!! خوشا شيراز و ... ولی حالا يه دفعه جوگير نشی بذاری بری شيراز ، ما بی مسول روابط عمومی بشيم ها!! کلی باهات کار داريم... حالا تازه اولشه!! ...منتظرت هستم.بازم بيا!

همسفر

ميدونی با آدم خسيس چی کار می کنم؟!مجبورش می کنم ۲ تا يخ در بهشت رو اون بخره!!!!!

رمضانی

آدم خسیس دوتا يخ در بهشت بخره بده تو بخوری... به همين خيال باش!!! واسه خودش نمی خره واسه تو بخره...؟! گفتم الان ميگه دوتا ميخرم ميشينيم با هم ميخوريم! ای بی معرفت!! معلومه که کمال همنشين خيلی هم اثر نکرده...! نااميدم کردی!! اگه دیگه افتخار همراهیم رو بهت دادم...!!!!