طلوع صبح زمين است، شکّر افشانيد!

                                        یا حق

    حادثه ای که ساعت 8:30 جمعه شب سوم شهریور اتفاق افتاد یه مصیبت بود. مصیبتی که خسارت زیادی به چند نفر از جمله من وارد کرد. اگرچه خیلی سریع در مدت زمان کوتاهی تونستم به خودم مسلط بشم و جلوی پیشرفت خسارتها رو بگیرم اما همون زمان کوتاه کار خودش رو کرده بود و حداقل صدمه ای که به من زد بعید میدونم تا مدتها جبران بشه... همزمان محذوراتی برای ادامۀ نوشتنم هم پیش اومد که فشار رو دوچندان کرد و من رو برای چند لحظه هم که شده آرام و بی صدا تا مرز سقوط برد. این چند روز شاید از سخت ترین روزهای عمرم بود. تنها کاری که برای خودم تونستم بکنم- البته بعد از گذشتن یک هفته از حادثه- این بود که با سماجتی که گفتم و علیرغم تمام مشکلات و شاید موانعی که سر راه نوشتن همین چند خط ناقابل وجود داشت، تصمیم به ادامۀ این وبلاگ بگیرم. وبلاگی که از این به بعد برام معنایی بیشتر از یه وبلاگ ساده و جایی برای حرف زدن داره. ...شاید جایی برای بودن، جایی برای باور اینکه زنده ام هنوز!

   هرگز فراموش نمیکنم دوستان آشنا و غریبه و نزدیک و دوری رو که توی این روزهای سخت شفاهآ و کتبآ به من انرژی دادن و در کنارم بودن. ما همگی برای هم رهگذریم و بندرت پیش میاد که بتونیم در بهبود شرایط همدیگه کمک فیزیکی بکنیم. اما میشه توی دست اندازهای زندگی به هم روحیه بدیم و گاهی این خودش مؤثرترین کمکه. هرکسی ممکنه توی شادیها و راحتی ها کنار آدم بایسته و عکس بگیره، اما فقط توی سختیهاست که راست و دروغ خیلی از حرفها و دوستیها رو میشه... دوستی یه کلمه نیست، یه رفتاره...

    خداروشکر فعلآ که بهترم! تمام تلاشم اینه که به هر ضرب و زوری شده روحیه ام رو حفظ کنم و تاحدی که میشه شرایط رو به وضعیت اولش برگردونم. گذشت زمان هم داره کمکم میکنه و البته لطف و حمایت دوستان... امیدوارم هنوز! انشا... همه چیز درست میشه!...

    بخاطر شرایطم شاید تا چندوقت نتونم با نظم و آرامش قبلی بحث هام رو ادامه بدم. ...معذرت! نظم فکریم یه جورایی به هم ریخته و احتمالآ مدتی طول میکشه تا درست بشه. باید خودم رو از زیر بار- شاید هم آوار!- سنگین اون مشکل بیرون بکشم و به زندگی عادی برگردم و این زمان میبره. سعی میکنم توی این مدت مطالب زیادی که مدتهاست توی ذهنم منتظر نوشته شدن هستن رو مطرح کنم. اما نمیدونم میتونم اونطور که راضیم میکنه بازشون کنم یا نه. از طرفی ضمن اینکه دوست دارم هرچی راجع به یه موضوع میدونم رو بگم، دلم نمیخواد از موضع عقل کل صحبت کنم و اینطور تداعی کنه که حرفهام درست و کامله. چون میتونه نه درست باشه نه کامل. لحن قاطع توی بحثها ممکنه امکان خلاقیت فکر رو از خواننده بگیره یا اون رو بی دلیل توی موضع مخالف بذاره و باعث جبهه گیری بشه. و این دوتا هیچکدومش خوب نیست. طبعآ کسانی که میان اینجا اغلب دوستان همفکر هستن و این ناخودآگاه باعث رد و بدل شدن همون مهرهای تآییدی میشه که دو پست پیش گفتم. دوست دارم توی بحث های آینده بیشتر از دیدگاه یه مخالف یا منتقد نظر بدید...

 ....................................................................................

   راستی شنبه نیمۀ شعبانه. عید همگی مبارک! ...اگرچه گفته ان هر روزی که در اون معصیت خدا رو نکنی عیده. ببینم شما در سال چند روز عید دارین؟!

 

   دیشب توی تلویزیون یه گزارشی نشون میداد از تزیین و چراغونی خیابون ها توی این شبها. گزارشگر ازشون میپرسید: "خب شما چرا دارین خیابونها رو  چراغونی میکنین؟" یکی میگفت:"برای اینکه قدمی هرچند کوچیک در جهت ظهور آقامون برداشته باشیم!" انگار که مشکل آقا اینه که خیابون ها تاریکه، آقا جلوی پاشون رو نمیبینن، میترسن اگه ظهور کنن بیفتن توی جوب!! حالا این منتظران وظیفه شناس دارن توی خیابونها چراغ آویزون میکنن که آقا دیگه بهانه ای برای ظهور نکردن نداشته باشن!! ...بقیه هم میگن:"میخوایم به آقا بگیم آقا مخلصتیم! ...آقا چاکرتیم! ...آقا نوکرتیم! ...آقا خاک زیر پاتیم! ...آقاجون ظهور کن دیگه! ...آقاجون اذیتمون نکن دیگه!! ...و خلاصه الی آخر! انگار که رفتن مهمونی عکس انداختن، حالا دارن به آقاجونشون اصرار میکنن که عکسها رو زودتر ظاهر کنه: آقاجون زودباش دیگه! ظهور کن دیگه!...

   نمیدونم این آقایی که اینقدر چاکر و نوکر داره چرا پس ظهور نمیکنه؟! اینها که ماشا... چندصد برابر صد و سیزده نفرش رو تآمین میکنن! خیابونها هم که روشنه! دیگه مشکلی نمیمونه که!

  اینجا نمیخوام خدای نکرده به صداقت کسانی که میلاد رو جشن میگیرن توهین کرده باشم. خودم که لیاقت همین کار رو هم ندارم. بحث چیز دیگه ست. ظاهر و باطن اعمال هیچ کدوم جای هم رو نمیگیرن. یعنی همونطور که ظاهر بدون باطن به درد نمیخوره، باطن بدون ظاهر هم ناقصه. دین چیزی نیست که فقط توی دل باشه. دین یعنی توصیۀ خدا برای یه زندگی درست و خوب توی این دنیا و اون دنیا. تا هروقت که انسان باشه. تا ابد. والبته هیچ اجبار و اکراهی هم توش نیست. و این درمورد همۀ ادیان در زمان خودشون صدق میکنه. اگر بحث خرافات و انحرافات ادیان رو کنار بگذاریم و راجع به دین واقعی صحبت کنیم دین میشه راه و روش یه زندگی خوب. و زندگی فقط توی دل جریان نداره. حتی اگر انسان توی غار و تنها زندگی میکرد باز زندگیش تشکیل میشد از بیرون و درون. و حالا که در جامعه زندگی میکنه زندگیش روی زندگی افرادجامعه ش و جامعه ش(به عنوان یه موجود مستقل) اثر میذاره و اهمیت موضوع دین به عنوان یه روش بیشتر میشه. زندگی شامل همه چیز میشه. همۀ سختیها راحتیها تصمیمها انتخابها خوشیها غمها بالاها پایینها روابط دوستیها دشمنیها حساب و کتاب ها  بی حساب و کتابی ها! ظلمها عدلها قیافه خوردن خوابیدن پوشیدن حتی نحوۀ راه رفتن و کلآ تمام رفتارها فکرها احساسها منطقها مسئولیتها حرفها و خلاصه همه چیز. و این همه چیز هم درون انسان جریان داره هم بیرون...

    دستورات دین از لحاظ میزان وجوب (واجب مستحب مباح مکروه حرام) و نوع وجوب (عینی کفایی و...) و میزان درونی و بیرونی بودن با هم فرق میکنن. بعضی از اعمال هستن که جنبۀ اجتماعی توشون خیلی پررنگ میشه و نمیشه نادیده ش گرفت. یعنی اصلآ جماعت توشون یه اصله. مثل نماز جمعه. بعضی از اعمال هستن که اصلآ مستقیمآ برای جامعه استفاده میشن مثل خمس و زکات برای کاهش فقر. یا مثلآ جهاد برای حفظ امنیت جامعه. در این شکی نیست که یکی از وجوه تمایز اسلام از دین های قبلی توجه ویژه به جامعه ست. به عنوان موجوی که با اینکه از افراد تشکیل میشه، هویت مستقلی از هویت فرد فرد جامعه داره. [ضمن اینکه اسلام بسیار مراقبه که این توجه به هویت جامعۀ اسلامی به سمت نژادپرستی نره (برخلاف یهودیت یعنی چیزی که الان به عنوان یهودیت معرفی میکنن). و جابجا به برابر بودن انسانها و حفظ شآن ادیان دیگه و حتی اتحاد ذاتی ادیان اشاره میکنه. و در مجموع خصوصآ توی یک چهارم اول قرآن یک چشمش به مسلمونهاست و یک چشمش به غیر مسلمونها و روابط درست این دو گروه و حقوقشون و...] ... [و ضمن اینکه مراقبه که هویت فرد فرد جامعه در برابر هویت جمعی کمرنگ نشه و فرد رو جلوی پای جامعه سرنبره! چون میدونه در اونصورت جامعۀ اسلامی بیشتر از هروقت دیگه ضرر میکنه و به سرعت از فشار انباشت شده در فرد فردش از هم میپاشه. مشابه اونچه که در جوامع کمونیستی اتفاق افتاد.] ...

   با وجود تفاوتهای ظاهری که دستورات دین با هم دارن اما اصول مشترکی وجود داره که بطور مداوم و در انتهای اغلب آیات اومدن. چه آیاتی که روی جنبۀ اجتماعی دین تآکید دارن چه اونهایی که روی جنبۀ قلبی تآکید میکنن. تعقل، تقوا، تفکر، ایمان، یقین، و... اینها ظاهرآ مسائلی هستن که از حوزۀ تقسیم بندی درون و بیرون خارجن. کی میتونه بگه تقوا یه چیز قلبیه که هیچ تظاهر خارجی نداره؟ یا بقیه شون؟ همونطور که نماز شب بدون تعقل و فکر ارزش نداره جهاد هم همینطوره. همونطور که روزه بدون تقوا فقط گرسنگی و تشنگی کشیدنه چراغونی کردن خیابونها هم برای نیمۀ شعبان بدون یه عملکرد درست- که نمیتونه بدون فکر و یه آگاهی درست پشتش اتفاق بیفته-، زحمت بی حاصله. از طرفی هم آگاهی و فکری که به یه عمل منجر نشه بی فایده س و با نداشتن آگاهی فرقی نمیکنه. کسانی که فکر میکنن دین فقط یعنی یه ایمان قلبی و تموم، معمولآ معنی ایمان و آگاهی رو خوب متوجه نشدن. حتی توی علم- و خارج از حوزۀ معنویات- هم میگن هدف نهایی از آموزش تغییر رفتاره. بنابراین ایمان و عمل همیشه درکنارهم حرکت میکنن و فکر و عمل تا جایی که هم تراز هم حرکت میکنن ارزش دارن...

    مثلآ موضوعی مثل ذکر رو در نظر بگیرید؛ بعضی ها تسبیح میگیرن دستشون و در حالی که دارن سر ملت کلاه میذارن هوای حساب بانکی آخرت رو هم دارن و تا میتونن ثواب ذخیره میکنن! حتی بعضی ها کلاهی هم عمدآ سر کسی نمیذارن اما دوست ندارن و لزومی نمیبینن این حرکت یکنواخت زبان منجر به رشد و ارتقاء آگاهی و تغییر روش زندگی شون درجهت "آنچه باید"بشه. بعضیها هم که مثلآ روشنفکرترن میگن مگه نه اینکه ذکر یعنی یاد؟ خب ما یاد خدا هستیم دیگه! چه نیازی هست که این حرکت زبان رو هم داشته باشیم؟ چه نیازی هست که دولا راست بشیم؟ اتفاقی که در مورد هر دو گروه میفته اینه که چون یک بعد رو رها کردن اولآ کارشون اثری رو که باید روی زندگیشون نداره (اگر دین رو روشی برای زندگی بهتر در نظر بگیریم) و ثانیآ چون این ابعاد روی همدیگه اثر حمایتی و حفظ کننده دارن کسی که فقط یکیشون رو دنبال کنه کم کم سست میشه و از مسیر جدا میشه.

    وقتی من خودم رو مجبور نکنم روزی سه بار نماز بخونم یا سالی یک ماه روزه بگیرم کم کم اون ایمان قلبی جاش رو به تفکرات من درآوردی و هوی و هوسها میده. و من کم کم به جای اینکه برم به سمتی که "باید" و "بهترینه" میرم به سمتی که "خودم" دلم میخواد بهترین بدونمش. و مسلمه که کسی که دینش براساس تشخیص خودش نوشته بشه از هرجایی ممکنه سردر بیاره... برعکسش هم صادقه. وقتی من خودم رو مجبور نکنم بفهمم که هدف از این ذکر گفتن چیه و این ذکر باید چه اثری روی زندگی و روش زندگی من داشته باشه، باید من رو به کجا برسونه، ذکر میشه خستگی زبان، نماز میشه دولاراست شدن، روزه میشه گرسنگی، جهاد میشه جنگ و دعوا و انتقام جویی، خمس و زکات رو هم میشه دست به دستش کرد و خلاص! سال به سال عاشورا رو سینه میزنیم گریه میکنیم، نیمۀ شعبان رو هم جشن میگیریم شیرینی میدیم. دیگه بقیۀ سال هرچی گناه کردیم خدا خودش به خاطر آقامون ما رو میبخشه دیگه! کسی که آقا داره که از آتیش جهنم نمی ترسه!!

 فعلآ نظراتتون رو بدین تا پست بعدی بحث رو ادامه بدیم...                  

 

/ 18 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
علی مقيمی

سلام! عيدتون مبارک! خدا بد نده! من يه مدت کم پيدا بودم و وقتی هم ميومدم اون صفحه قبلی ميومد! حالا ميبينم ۲-۳ تا پست جديد دادين! اميدوارم مشکل بر طرف شده باشه! هر چی صلاحه و خیره همون بشه! راستش الان حس بحث ندارم خيلی. ولی يه چيزی توی ذهنم هست. اونهم فرق انسان و حيوانه و فرشته ها است. اگه ما ندونيم چرا کاری رو ميکنيم و نتونيم درکش کنيم پرستش يا نپرستيدنمون چه فرقی ميکنه؟ نميگم که همينجوری الکی پلکی زندگی کنيم ولی بايد يه درک و حس هم پشت پرستشمون باشه. اونهايی که بت میپرستيدن هم فکر ميکردين که بايد اين کار رو انجام بدن وگرنه عذاب مياد - چون پدرانشون اينکار رو کردن و ... خيلی وقتها از شکل و نوع پرستش مهمتر (ديديه) که شما پشتش دارين! باور نميکنيم که آفرينش ما برای انجام يک سری (اعمال) باشه... از اون اعمال بالاتر (شناخت و درکه) به نظرم... شايد حتی به نظرم هدف اونه. نميگم هر کاری دوست داريم بکنيم ولی مهمه که اسير اعمال نشيم.کاريکه دينداری الان ما رو تشکيل ميده همين اعماله و اساس قضاوتهای ما و برداشتهای ما از اطراف و اطرافيانمونه! خوب شد حس بحث نداشتم ها مثلا!

رمضانی

سلام به همه!:)) اول از کامنتهای پست قبل شرع ميکنم. جواب بعضيها رو توی وبلاگشون دادم و حالا بقيه: همراز جان! ماشا...شما اونقدر قشنگ مينويسی که آدم کم مياره!! دوست دارم بدونم اون شعر کامنت قبلی رو خودت گفتی؟ خيلی قشنگه! اما حيف که دنيا هيچ وقت به اون لطافتی که شاعرها ميبيننش نيست! به قول نازی: سبز باشی!! اکرم! ملکه ی ويکتوريای کميته ی اراک! ببينم هنوز عليهت شورش نکردن؟! بابا چقدر اينا بيحالن! چی دادی خوردن بيچاره ها رو؟!!! ...راستی تو غير از ج... فضول هم بودی و ما نميدونستيم؟! بهت نمياد! اومدی حتمآ با من تماس بگير. خیلی باهات حرف دارم. خیلی تجربه ها کردم توی این مدت که به درد خصوصآ تو میخوره... منتظرم!

رمضانی

اما بعد از ملکه میرسیم به امپراتور!! ...درواقع ما درک مبهمی از مشکلاتمون داریم و به همین دلیل هم به راه حل نمیرسیم یا به راه حل غلط میرسیم. اگه بتونیم خودمون و واقعیت مشکلاتمون رو ریشه یابی کنیم پیدا کردن و انجام راه حلها خیلی هم سخت نیست. مشکل اینه که همه میخوان مساله رو از ته حل کنن. و حتی بدون خوندن درست صورت مساله! ...وچرا فکر میکنی من... تازه فهمیده ام که پیری به سن وسال نیست!! استاد هم که تا اساتیدی مثل شما رو داریم دیگه نوبت به ما نمیرسه! راستی یه سوال: این دانشگاه صدرا چه صیغه ایه دیگه؟! یعنی منظورم اینه که میشه اگه دوست داری یه توضیحی راجع به دانشگاهت و رشته ای که میخونی بدی؟ نکنه فلسفه س؟ تو رو خدا اگه هست بگو! من جون میدم واسه کنه شدن به فلاسفه!...راست میگم! ضمنآ احسنت! ریاضیت داره خوب میشه! ایندفعه ۵

رمضانی

نازی جان! تو که هر روز آب ميری عزيزم! ميترسم چند روز ديگه از سلامت فقط يه سين بمونه!!!... لب خاموش اما! ممنون! منتظر نظرات مبارکتون هستيم قربان! فقط اينهمه پريشب خيابونها رو چراغونی کردن ما فکر کرديم يه چراغ هم حتمآ روی لب جنابعالی نصب ميکنن!! نکردن؟! عجب بی انصافهايی بودن ها!!! شما خودت چی...؟ بالاخره روشن نکردی اين لب رو...؟ منتظر حضور پررنگترتون هستم! جناب مکابیز! ممنونم! و تو ای همسفر! بالاخره نیومدی منو ببری که! ...تو و نگرانی؟؟...تو و نگرانی؟؟ نفرمایید باورم میشه!... ممنون که به طور جدی توی بحثم شرکت میکنی. حیفه جواب

رمضانی

(فکر کنم جواب کامنتها خودش یه پست شد!!) ...و به دکتر مقيمی از آخر اول!: علیک سلام! ...از این طرفها؟...راه گم کردین؟ شکر خدا بد نیستیم به لطف دوستان! ...درمورد فرق انسان و حیوان و فرشته ها، و اینکه ما برای چی اومدیم هدف چیه و اگه درک و شناخته پس اعمال به چه دردی میخورن و اسیر اعمال شدن اصلآ یعنی چی، انشا... توی پست بعد بخونید. (البته نظر من رو...) در مورد حال و احوال خودم هم دوست نداشتم دیگه حرف بزنم. ولی از ابتر موندن چیزی که خصوصآ دیگران هم به نحوی درگیرش شدن (یا حداقل راجع بهش کنجکاو) خوشم نمیاد. سعی میکنم اون بخش از تجربیاتم رو که میتونه به درد همه بخوره بگم. فقط این رو اشاره کنم که مساله ی من از نوع شکم درد بعد از خوردن غذای بنگالی نبود.... از نوع تولد بود... از نوع مرگ پیش از تولد! ...و به بهانه ی یک حادثه...

مهدی

سلام سر فرصت ميام درباره حرفات نظر ميدم . ولی اين رو بگم که مذهب و اعمال اون راهيه برای سلب مسئوليت از خودمون و برای فريب دادن خودمون . در ضمن من بهت لينک دادم

مهدی

سلام اومدم بهت بگم که موضوع جديد انتخاب شده . اگه بيای خيلی خوشحال ميشيم .

نقاب

تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب الوده به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد زمین و تو رفتی هنوز سالهاست که در گوش من ارام ارام خش خش گام تو تکرار کنان می دهد ازارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت . . . اينبارم اول بودم

نقاب

اااااا دفعه قبل ۵ و جا انداختم اين مطالبت انقدر شيرينه واسه ادم حواس نمی گذاره والا عرضم به حضورتون که صدرا يه دانشگاه فنيه در تهران با دوشعبه ۱ شهران ۲ جنت اباد یه زحمتی بکش بقیه ی اطلاعاتم از ارشیو پیدا کن در پناه مهر

سوفيا

یه جا یهچیزی خوندم که برام خیلی جالب بود و خیلی به دلم نشست . . اگر خواستی توی داوریهات با همون چراغونی ها قیاسش کن . . این بود : . یا اباصالح . اگر حجاب ظهورت ........................ وجود پست من است دعا نما که بمیرم .......................چرا نمی آیی