مقصود عاشقان دو عالم لقای توست!

                                                     یا حق

سلام!

   از بحث آدم و حوا و دندۀ چپ! که بگذریم...

   نه تنها خلقت آدم و حوا، بلکه فکر میکنم خلقت کل هستی بر مدار عشق بوده! این رو واقعآ کسی بهم ثابت نکرده جایی هم نخوندم. ولی یه جورایی میبینم این قضیه رو... الکترون هایی که دور هستۀ اتم میگردن اگه "جاذبه" نباشه کجا میخوان برن؟! حالا شاید این مثال سطحی بود. واقعیت به نظر من اینه که اگه عشق رو از وسط دنیا برداریم کل هستی از هم می­پاشه! اگه دقت کنین میبینین هر حرکتی که اتفاق میفته یه جوری با یه نوعی از عشق در ارتباطه. شاید البته تعریف بقیه از عشق با من فرق کنه. من عشق رو یه حالت خیلی کلی تعریف میکنم: جاذبه. اختلاف پتانسیل. چیزی که هل میده. چیزی که جذب میکنه. چیزی که هر حرکتی رو در هر سطحی کنترل میکنه. مثلآ من رشد میکنم، چون سلولهای من "عاشق" کمال هستن... چون خدا "عاشق" اینه که من به کمال برسم... حرکت ها حتی ممکنه شامل پایین رفتن ها (به تعبیری) و گناه ها هم باشن. اون ها هم از دید من در پی یک عشق اتفاق میفتن. منتها اونجاها که حرکت به سمت پایینه، مشکل توی "جهت" حرکته نه خود حرکت! اونها هم بالاخره یه حرکتی رو از یه جایی شروع میکنن به قصد یه جای دیگه. اگه مقصد جاذبه نداشته باشه، اگه قاصد عاشق مقصد نباشه چطور ممکنه حرکت کنه؟ فقط مشکل اینه که هدف و مقصد - یا در واقع معشوق- خوبی برای اون حرکت ها انتخاب نشده. در این تعریف کلی میبینین که هیچ اتفاقی نمیفته که عشقی در کار نباشه. حتی وقتی بین بد و بدتر، مجبور میشیم با اکراه "بد" رو انتخاب کنیم، باز درجۀ عشق به بد بیشتر از بدتر بوده...

     چیزی که من رو به این تعریف کلی از عشق رسونده، شاید دیدگاه های مختلفی باشه که دیدم. تعریف هایی که از عشق میشه خدائیش فکر کنم از سر و ته دنیا هم نسبت به هم دورتر باشه! یکی تحسینش کرده یکی فحش داده بهش! یکی وسط لجنها تعریفش کرده یکی در عالی ترین سطحی که یه انسان میتونه بهش برسه، یکی خیلی سطحی که دوساعته تموم میشه یکی خیلی عمیق که هفت تا و هفتصد تا عمر هم کافی نیست برای رسیدن به کف اقیانوسش، یکی گفته پاک ترین چیز عالمه یکی گفته آی بگیرینش! منشآ همۀ ناپاکی­ها خودشه!... همۀ این تعریف ها از عشق شده و هرکدومش رو اگه برین از اون زاویه نگاه کنین، میبینین دروغ نگفتن و همونی رو که دیدن توصیف کردن! شاید البته کامل ندیده باشن و همین باعث بشه برداشت کلی شون از قضیه غلط از آب دربیاد. اما اون تجربه ای که هرکدوم داشتن بالاخره اتفاق افتاده و باید یه توجیهی داشته باشه. حتی اگه خود اون آدم نتونسته باشه خوب توجیه کنه قضیه رو برای خودش و به پرت و پلاگویی افتاده باشه... به هرحال حقیقت هر قضیه ای رو آدم بخواد بفهمه، باید همۀ جوانب قضیه رو ببینه بعد قضاوت کنه. من اگه هزار بار هم از زاویۀ قبلی به این فیل نگاه کنم، همونی رو میبینم که بار اول دیدم!

برگردیم به بحث حرکت و جهت و جاذبه و مقصد...

    عشق/جاذبه/حرکت: وقتی یه بچه به دنیا میاد مقصدش کجاست؟ خب ما میدونیم که باید بزرگ بشه بره درس بخونه کار کنه زندگی کنه بازنشسته بشه و... در واقع ما میدونیم باید کجا بره اما خودش چی فکر میکنه؟ فکر میکنه الان که گشنه م شده باید گریه کنم، الان که خوابم میاد باید نق بزنم، الان که... ما چی کار میکنیم براش؟ با اشرافی که داریم به آینده ش، هدایتش میکنیم. جوری که به اونجایی که باید برسه برسه... شیر میخواد! ما با وجود اینکه میدونیم یه زمانی باید از شیر بگیریمش بهش شیر میدیم. چون میدونیم اگه از این مرحله "نگذره" به مراحل بعدی نمیرسه. وقتش هم که رسید از شیر میگیریمش! چون باز میدونیم اگه از این مرحله "نگذره" به مراحل بعدی نمیرسه. این "گذشتن" هم به معنی اینه که باید اون مرحله رو تجربه کرد و واردش شد؛ و هم به معنی اینکه باید یه زمانی اون مرحله رو پشت سر گذاشت، ازش بیرون اومد و به مراحل بعدی رفت. گرچه ظاهرآ متضاد به نظر میاد ولی هر دو کار درسته! و در هر دو، درستی شرط اوله...

"رب ادخلنی مدخل صدق و اخرجنی مخرج صدق..."

درست مثل بالا رفتن از پله های یه نردبان!...

                      252505186.jpg

    انسان هم اولش نمیدونه کجا باید بره. کم کم که حرکت میکنه میفهمه قضیه چیه! هرچقدر جلوتر میره افق دیدش بازتر میشه تازه متوجه میشه باید کجا میرفت!!... ولی باز تا حرکت نکنه نمیفهمه باید کجا بره. ممکنه اوائل خیلی درست حرکت نکنه یا جهت درستی رو نره، اما اگه واقعآ بخواد راه درست رو ببینه و صادقانه چشمش رو باز کنه، توی همون جهت غلط هم راه اصلی رو میتونه ببینه، میفهمه اشتباه رفته و درستش میکنه. در واقع آدم عاقل به نظر من سه تا کار میکنه: اول اینکه حرکت میکنه. دوم اینکه نگاه میکنه – بی غرض و مرض البته!- که راه درست تر کدومه و سوم اینکه مسیرش رو اصلاح میکنه به اون راه... بعد دوباره همین سیکل تکرار میشه و هی مسیر درست و درست تر میشه...

    معشوق/جهت/مقصد: هر حرکتی مقصدی داره و وقتی به مقصدش برسه تبعآ تموم میشه. میمیره! تبدیل میشه به سکون... اگه میبینین حرکتی هنوز ادامه داره یعنی هنوز به مقصد نرسیده. هنوز اختلاف پتانسیلی هست... پس حرکت یعنی "هنوز تا مقصد راه باقی ست". مقصد (هدف- معشوق- ...) درواقع سقف حرکت رو مشخص میکنه. اگر میگن انسان جاودانه ست به خاطر این نیست که آب حیات خورده! بخاطر اینه که میتونه غایت و نهایت و سقف و هدف و مقصد و معشوقش رو اونقدر بالا و دست نیافتنی و دور انتخاب کنه که هر چقدر بره بهش نرسه! البته با این نرسیدن ضرر نمیکنه. چون ملاک "رسیدن" نیست! ملاک "بالا رفتنه". اینطور نیست که اگه درست به خود مقصد نرسه همۀ تلاشهاش از بین بره. حتی یک قدمی هم که برمیدارین، گم نمیشه توی این دنیا. این عدالت خداست. هر حرکتی نتیجه ش توی خودشه... و انسان با این حرکت مداومی که میتونه به سمت بالا داشته باشه، قطعآ بالاتر میره از تمام هستی، اما مقصدش باز هم بالاتره! بنابراین راهی که روبروش قرار داره هیچ وقت تموم نمیشه و هرچقدر بره جا داره. فرقی که انسان با کل هستی داره همینه که سقفی برای رشدش تعبیه نشده. همۀ هستی یه سقف دارن برای رشد، اما انسان زیر آسمان خدا رشد میکنه و آسمان خدا رو هرگز نمیشه لمس کرد! در عین حالی که همۀ انسانها رو در بر گرفته، از رگ گردن نزدیک تر...

   غایت و نهایت انسان قرب خداست و این قرب و نزدیکی اتفاق نمیفته مگر اینکه انسان بتونه از منیت خودش دور بشه. به خاطر همین میگن بالاترین مقام، مقام فناست؛ و وصل بعد از این مرحله دست میده... حالا خواهشآ کسی فکر نکنه خب ما رو چه به این حرفها! اینا مال دراویش و ژولیدگانه! ...به هیچ وجه! مال حمام رفته ها هم هست!! مال همۀ ماهاست. تا حالا هر کاری توی دنیا انجام شده و مونده، یه کسی بوده پشتش که از "خودش" و "منافعش" و منیتش" و این چیزها گذشته و به "یه چیز دیگه" فکر کرده تا یه اتفاقی افتاده. حالا اینکه اون چیز دیگه چی بوده ممکنه خیلی هم دور نبوده باشه و در حد خودش یه مسالۀ مقطعی، اما به هرحال "یه چیز دیگه" بوده... همیشه اولش هر حرکتی از "من" شروع میشه، اما مشخصه که اون حرکت هایی که مقصدشون هم همون منه و در همون "منیت" تموم میشن، یه دایرۀ بسته رو ایجاد میکنن که برآیند حرکت مستقیمش صفره! بنابراین راه به جایی نمیبره. یعنی جلو نمیره! یه چرخیدن بی حاصله! از "من" شروع میشه به "من" هم ختم میشه... برای همینه که میگن غایت انسان اینه که به فنا برسه! چون هرجا که بخواد بره بالاخره باید از خودش بره بیرون. حتی اگه این جایی که میخواد بره سر کوچه باشه...!!

   مثال خوبی از ذهنم در رفت! سر کوچه! وقتی توی خونه نشستین از بیرون خبر ندارین مشکلی هم ندارین حرکتی هم نیست. وقتی پاتون رو از در خونه بذارین بیرون سر کوچه رو میبینین. وقتی رفتین سر کوچه خیابون رو میبینین بعد محل و شهر و... مهم اینه که از اون خونه آدم بیاد بیرون. به هر بهونه ای که شده... حتی خریدن نون از سر کوچه هم بهونۀ خوبیه! اگه اون سه مرحلۀ "حرکت، بازبینی، اصلاح" رو انجام بده میبینه که هنوز به سر کوچه نرسیده هدفش عوض میشه و یادش میره میخواست چی بخره! بعدش که بره توی خیابون و شهر، اصلآ دیگه یادش میره خونه ش کجا بود!! اونهایی که فانی شدن و از این مراحل گذشتن، هستی رو دیدن. و در آینۀ هستی یه چیز دیگه رو دیدن که مست کردن و...

   راهش ره کاشانه مرا برد ز خاطر      شیرین صنم سنگدل رهزن کافر

حالا اگه کسی میتونه از همون اول به قصد فنا از خونه در بیاد، خب بیاد! بسم الله! کی بخیله؟! ولی مثل اینه که یه بچه از توی قنداقش یه دفعه بلند بشه با سرعت یه دوندۀ المپیک بدوه! امکان نداره در واقعیت. همون خدایی که بشر رو خلق کرده، مراحلی رو براش در نظر گرفته که مثلآ اول چهار دست و پا بره بعد تاتی تاتی کنه بعد راه بره بعد...

  به همین شکل یه مراحلی رو هم تعبیه کرده برای بالا بردن بشر. ولی این بشر بالاخره اولش یه جوری باید از خودش بیاد بیرون! بعدش میتونه روحش کم کم حرکت کنه در مراتب... و هستی (به نظر من) تمامآ به همین خاطر آفریده شده...

   ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند       تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری

برای اینکه سر انسان رو از گریبان غفلت بیرون بیاره و بگه:

بیاندیش! عالم که بینی تو راست! بنگر که تو خود که رایی؟

[ادامه دارد!]

big_ladder.jpg

/ 36 نظر / 54 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهدی

سلام! با تشکر از مدير محترم وبلاگ که هميشه به نظرات بنده توجه می کنند. البته يک چند مدتيه که سری نمی زنند. خب بايد قبول کرد که سرشون شلوغه! تبريک می گم به جامعه مجازی ما چتر بازان!(چت بازان ببخشيد) تشريف اووردن! فکر می کنم نصف عمرم در جوانی در همين چت گذشت... الانه ها هم گاهی پيرانه سر يادی می کنيم... مطلب جالبی رو نوشتين! آره محوريت عشق در تمام هستی هميشه مورد نظر بوده... گفتين کتابی راجع به اين نديدين! دو تا کتاب هست که بر محوريت عشق در هستی نگاشته شده و هر دوی اونها در اوجه! يکی در فلسفه که ابن سينا رساله ای در عشق داره که حرکت جهان هستی را از جواهر و اعراض و افلاک و... با محوريت عشق بررسی می کنه! کتاب هم يک ترجمه قديمی داره! کتاب ديگری در عرفان است بنام اشعه اللمعات جامی که شرح فارسی جامی بر لمعات فارسی عراقيه! خيلی کتاب قوی و اصيليه... دفتر تبليغات اسلامی هم سال ۸۳ يک چاپ خوب ازش بيرون داده... موفق باشيد. در پناه حق

رمضانی

سلام مجدد! به جناب مرحمتی زاده: اتفاقآ این خيلی بحث مهميه. اينکه آدم بايد دنبال معشوق باشه يا دنبال عاشق شدن! همونطور که توی پست هم گفتم به نظرم عاشق شدن مثل حرکت کردن ميمونه. اما به کدوم جهت؟ اين رو معشوقه که مشخص ميکنه! اما از طرف ديگه اگه کسی معشوقی رو و جهتی رو برای حرکتش انتخاب کنه اما واقعآ و حقيقتآ <عاشق> نباشه، مثل اين ميمونه که جهت و مقصدش رو تعيين کرده اما به سمت اون هدف حرکتی نميکنه و نشسته! در هيچ کدوم از اين حالت ها نميشه به مقصد رسيد. البته گفتيم که مقصد انسان بی نهايته و <رسيدنی> نيست. منظورم اينه که نميشه بالا رفت در هيچ کدوم از اين دو حالت. اولی راه رو گم ميکنه و ممکنه هر طرفی بره و دومی اصلآ جايی نميره که بخواد گم بشه!! به نظر من بايد هر دو جانب رو حفظ کرد. هم عاشق شد هم دنبال معشوق حقيقی گشت. یکیش به تنهایی جواب نمیده! من خودم هر دو مسير رو جدا جدا تجربه کردم! جواب نميده! ميدونم! .

رمضانی

به زهرای عزيز: تو جون بخواه خانمی! آرشیو شهريور که هيچی، کل وبلاگم رو برات ميل ميکنم... تا کور شود هرآنکه فيلتر کرده...!!! . به جناب مهدی: به جان عزيز خودم(!) همين الان به يادتون بودم! ديروز ديدم پستتون رو و نصفش رو هم خوندم. ولی دلم ميخواد وقتی کامنت ميذارم کامل خونده باشم! خيلی قشنگ بود! خوش به حالتون که بر شعرهاتون شرح هم می نويسين... ديروز امتحان داشتيم! کلآ اين روزها (و احتمالآ از اين به بعد تا زمان بازنشستگی!!) روزهای پرکاری رو دارم و کارهای خودم رو هم نصفه نصفه انجام ميدم! اينه که پستهای دوستان رو هم عليرغم ميلم جويده جويده میرسم بخونم... خلاصه شرمنده!

كوير

سلام دوست عزيز... نوشته هاي وبلاگتون زيباست و زيباست و زيباست...! اميدوارم موفق و سربلند باشيد................... كوير...................................

جام الست

ممنون از توجهتون خوب منظورم اين نبود كه بي معشوق عاشق باشيم. شايد اين كار يكم عجيب باشه. مگه ميشه بي كشش معشوق عاشق شد...... بلكه منظورم اين بود كه معشوق ازلي و ابدي اونقدر بزرگ و شيرين است كه نياز به جستجو نداره بلكه نياز به نياز داره. نياز از طرف عاشق. هر چه اين نياز بيشتر باشد درك معشوق بيشتر ميشه. براي همينه كه شاعر ميگه آب كم جو تشنگي اور به دست. يعني اين كه اب فراوان است اما نياز به اب بايد به وجود بيايد. ضمنا وبلاگ اقا مهدي رو ميشه بهم معرفي كنين؟

رمضانی

سلام مجدد! به جناب کوير: خوش اومدين! به جناب مرحمتی زاده: تشنگی هم يه خواست اوليه ميخواد! يعنی اول آدم بايد بخواد يه چیزی رو تجربه کنه بعد جاذبه ی اون چيز تحت تاثيرش قرار ميده و به اصطلاح تشنه ميشه برای بقيه ش. این همون نیازه و حرکت و عشق... نياز در همه ی ما هست اما فقط اونهايی که اين نياز رو <احساس> ميکنن ميرن دنبالش... ضمن اينکه برای ارضای اون نياز بايد بدونه سراغ چی بره. و اين همون جهته و هدف و معشوق... هيچ کدوم اينها به هم برتری نداره و نميشه به نظر من براش اولويت قائل شد نسبت به اون يکی... . وبلاگ جناب مهدی همون هستی ابن عربی هست که توی لينک هام ميشه لينک هفتم از بالا!

نسترن

سلام اره منم نظرم يه بار همينا بود ميدونی من عشقو قبول داشتم منيگفتم خدا همه چيزو بر مبنای عشق افريده و همه چيزم روی زمين عشقولانس اما وقتی چشمامو فشنگ باز کردم ديدم روی اين کره خاکی عشق معنايی نداره برای زندگی و خيلی ادماش يعنی همه حرفا ت کشک البته ببخشيدا

علی مقيمی

بله خوب خدا فقط خودش ميدونه که اگر دو تا آدم بودن و يه حوا اونوقت چی ميشد! ولی مطمئنم که اگر دو تا حوا بودن و يه آدم وای به روز آدم ميشد! خدا رحمش کرد! خوشبخت ترین مرد دنیا بود! خدا رحمتشون کنه! فقط کنترل جمعیت رو رعایت نکرد چون الان چندین میلیلرد بچه داره! در مورد جوابتون بايد بگم منظورم از مردن هم مردن از این قالبها بود و رفتن از دنیا. منظورم فنا شدن نبود. خواستم تصحيح کنم حرفم رو! خوش و خندون باشين!

رمضانی

سلام! من الان يه پست حديد فرستادم ولی نميدونم چرا بالا نمياره! هر چی ميزنم تو سرش انگار نه انگار! حالا بالاخره شاهد باشين که من در سالگرد افتتاح وبلاگم پست ويژه دادم ها! پرشين بلاگ مريضه به من ربطی نداره! . به نسترن: اون عشقولانه ای که من ميگم احتمالآ يه کم با عشقولانه ی شما فرق فوکوله! کشک هم داريم! چيز ديگه نميخواين؟! . به جناب دکتر مقيمی: رويت شد! خط خوردگی صحيح است! ....در اون شرايطی که من گفتم دو تا آدم خون همديگه رو ميريختن! در اين شرايطی که شما ميگين دو تا حوا خون آدم رو ميريزن!! نتیجه این که در هر د