نقشی به ياد روی تو بر آب ميزنم...

   

                                                 به نام حق

سلام خدمت همۀ دوستان عزيز!

   سال نو رو به همه تون تبريك ميگم و اميدوارم سالي پر از حركت هاي مثبت باشه براتون! پر از "نزديك شدن"! پر از "ديدن"! پر از "اشتياق رفتن"! پر از "حضور" كسي كه غيبت نداره... و پر از "حس حضور"ش...

از همگي ممنونم! كامنتهاتون رو كه ديدم ذوق مرگ شدم!! وسطهاش هم كم كم سرم شروع كرد به گيج رفتن!...

   از بابت تاخيرم ميبخشيد! جواب بعضي از دوستان طولاني بود، مشغول نوشتن بودم. (چهار پنج تا پست شد!!) بعضي از دوستان رو هم توي وبلاگ خودشون جواب دادم بعضي ها رو هم كه ميشد شفاهي! 01.gif

به هرحال خدا اينترنت مفت و وقت گرون! قسمت كنه، در خدمت هستيم! اين روزهاي آينده انشاا... هر هفته يه پست ميذارم. (بگين ماشاا... چش نخورم! 04.gif) بيشتر سر بزنين، كامنتهاتون رو هم زود بذارين كه موضوع هاي مختلف قاطي پاتي29.gif نشه!! ...با تشكر!

و اما...

كامنت جناب بهزاد براي دو پست قبل اينجا ("خود ندانم كه در اين معركه انداخت مرا..."):

:سلام خانم رمضانی ...
خوندم متنتون رو ... جالب بود برام که در عین خونسردی ، خیلی عصبی شدین موقع نوشتنش ... در عین منطقی بودن ، میتونستید طرفتون رو زیر مشت و لگد له کنید ... در عین خداشناسی ، بوی کفر از حرفهاتون بیاد ... نمیدونم ... گیج شدم ... انتظار چنین چیزی رو نداشتم ...

جواب من اونجا:

:خیلی تعجب کردم! منظورتون چی بود؟! کفر؟! چرا؟...
البته لحن هيجان زده بود. ولی شايد...
نميدونم چی بگم!!
همين بود ديگه!
و نه بيش از اين...!
...
باز هم نميفهمم!
چرا انتظارش رو نداشتين...

پاسخ ايشون اينجا:

:نمیدونم ... تصویری از شما تو ذهنم بود که خط خطی شد ... نمیگم که شما مقصرید ... یا اینکه ... نه .... هیچی نمیگم ... اما گاهی ذهنم منو به بیراه میبره ... سعی کردم درستش کنم ... اما حرفم رو گوش نکرد ... با هر کسی آشنا میشه زود تو چهارچوب تعریفی خاصی میریزه و اصلی ترین مشخصه آدمها که پیش‌بینی ناشدنی بودن رو در نظر نمیگیره ...

پاسخ من همینجا!:

سلام! سال نوتون مبارك!

   راستش شايد به همون اندازه كه شما از پست من جا خوردين، من هم از كامنت شما جا خوردم! شايد هم بيشتر!! اشكالي نداره! اين به اون در!! J پيش مياد گاهي... دنياي مجازيه و اين ادا و اطوارها ديگه...

   نميدونم چه تصويري داشتين از من. يا با اين نوشتۀ قبلي چه تصويري پيدا كردين كه اون قبلي رو خط خطي كرده! اگرچه خودم احتمال ميدم تصوير اولتون درست تر بوده باشه و يادآوري ميكنم كه يك انسان رو هرگز نميشه از صفحۀ مونيتور ديد... اما الان فارغ از اين قضايا يه نكتۀ اساسي تر به نظرم رسيد...

    "پيش بيني ناپذير"ي آدمها گاهي به نگاه ما و برداشت ما از اونها برميگرده. من خودم خيلي با اين مساله مواجه بودم و از پيش بيني ناپذيري و آدمهاي اينجوري خيلي بدم مياد! خودم هم هميشه سعيم اين بوده كه  تا اونجا كه از دستم برمياد پيش بيني پذير باشم و به كسي شوك ندم! (حتي ميبينين كه اگر دو روز بخوام برم مسافرت قبلش خبر ميدم كه كسي اينجا منتظرم نباشه. اين رو حق آدمهايي ميدونم كه باهاشون ارتباط دارم.) ولي حالا كه ميبينم اينطور ديده شدم از طرف شما احساس ميكنم شايد اين بخاطر نگاه شماست. خصوصآ كه بچه هايي كه من رو بيشتر و بعضآ از نزديك ميشناسن اين برداشت رو نداشتن و تصوير من توي ذهنشون كنتراست اذيت كننده اي پيدا نكرد. ميتونين ببينين كامنتها رو... اگرچه حتي اگه كامنت اونها هم نبود خودم شاهد خوبي بودم بر اينكه نه عصبي شدني در كار بود، نه مشت و لگدي، نه حتي دلخور شدني، و نه كفري...

   حالا منظورم اينجا و اين مورد نبود. كلآ گفتم. شايد من هم اگه آدم هاي پيش بيني ناپذيري رو كه ازشون بدم مياد بيشتر ميشناختم معني رفتارشون رو عميق تر درك ميكردم و ديگه به نظرم غيرعادي نميومدن. اگر چه همونطور كه گفتين يكي از خصلتهاي آدميزاد هم همين پيش بيني ناپذيريشه، ولي تا يه آدم نسبتآ معقول و ثابتي (مثل من!!) برسه به اونجايي كه حركت پيش بيني نشده اي از خودش نشون بده خيلي راه هست! معمولآ اين "جا خوردن"ها بيشتر مربوط ميشه به اينكه شناخت ها ناقصه و يك خط در ميون. گرچه در دنياي مجازي بيش از اين هم انتظاري نميره...

   انسان مثل يه پازل ميمونه كه اگه همۀ قطعاتش كنار هم قرار داده بشه يه تصوير واحد رو نشون ميده. اونموقع همۀ كارهاش رو ميشه درك كرد. (البته درك، نه توجيه) هرچه اين انسان عاقل تر باشه تصويرش بيشتر با الگوي انسان كامل مطابقت ميكنه و اگه كسي اون الگو رو بشناسه تبعآ ميتونه اين آدم رو پيش بيني كنه. از اونطرف هرچه ديوانه تر باشه "بي نظمي" و عدم تطابق با اون الگوي كامل در رفتار و افكارش بيشتر ديده ميشه و پيش بيني ناپذيرتر ميشه. و اين ديوانه ها لزومآ در تيمارستان نيستن...! شايد نسبت دادن اينكه كي ديوانه ست و كي عاقل كار ما نباشه، ولي بطور كلي ميشه گفت كه يه طيف از آدمها بين اين دو قطب وجود دارن...

.

        puzzle.jpg

 

   اين ها رو در مورد شناخت انسان از انسان (خود يا ديگران) گفتم. ولي به نظرم كلآ در مورد هرجور شناختي صدق ميكنه. شناخت انسان از هستي هم همينه. از كل به جزء ميره. شما كه نقاش هستين اين رو بهتر ميفهمين. وقتي ميخواين يه نقاشي بكشين اول سريع يه طرح كلي اتد ميزنين، بعد تكميلش ميكنين و جزئياتش رو اضافه ميكنين. ممكنه ضمن تكميل كردن متوجه بشين يه بخشهايي از اتد قبلي غلط بوده و تصحيحش كنين. اينكه در نگاه اول چقدر درست اتد زدين بستگي به مهارتتون داره، هرچه بيشتر تمرين كنين راحتتر و سريع تر و "شبيه تر" ميشه اون نقش اوليه تون... دنيا هم همينجوريه! روز بروز نگاه آدم به دنيا عوض ميشه. گاهي به كل زير و رو ميشه. بعضيها اين رو ميذارن به حساب "پيش بيني ناپذيري" دنيا! من كاري به كلمات و عبارات ندارم! ميشه اينطوري گفت، ميشه هم گذاشت به حساب شناخت ناقص ما؛ كه روز به روز كامل تر ميشه. (يا لااقل سعي ميكنه كه كامل تر بشه)... يه نوزاد دنيا رو توي شير و پوشك ميفهمه! يه بچه توي بازي و شكلات، يه محصل توي نمره و رفيق، يه تاجر توي پول و شريك، يه محقق توي مقاله و ايمپكت فاكتور! يه پزشك توي دارو و مريض، يه نويسنده توي قلم و كلمات، يه دزد توي قفل و ديوار!، يه فوتباليست توي توپ و زمين... يه پيرمرد هم توي صندلي گوشۀ پارك و... انتظار! اگه بخواين شناخت كاملي از دنيا داشته باشين بايد بتونين از همۀ اين زوايا بهش نگاه كنين. يا بايد لااقل بتونين تصورش رو بكنين... يا اگه تصورش رو هم نميشه كرد لااقل بايد بتونين همين "تصور ناپذيري" رو تصور كنين! اونوقت ديگه به چيزي نميگين "پيش بيني ناپذير"! چون همۀ پيش بيني ناپذيرها رو هم پيش بيني كردين!

 

           butterfly_puzzle.jpg

 

   حتي در مورد شناخت خدا هم غير از اين راهي نيست! ميخواين اسمش رو عقل بذارين يا دل يا هر چيز ديگه اي! تصوير خدا هم در ذهن ما به تدريج تكميل ميشه. يه اتد كلي توي ذهن همه مون وجود داره كه كم كم پررنگ تر ميشه يا بعضي جاهاش اصلاح ميشه. تا حالا براتون پيش نيومده كه از كار خدا تعجب كنين؟ شوكه بشين؟! خدا هم گاهي پيش بيني ناپذيره! البته خودش ثابته، ولي جلوه ها و اداها و اطوارهاش بي نهايته. و هيچ وقت نميتونين اونقدر تصوير كاملي ازش توي ذهنتون رسم كنين كه ديگه همۀ كارهاش براتون پيش بيني پذير باشه. هيچ وقت و هيچ جوري نميشه بهش "احاطه" پيدا كرد. همۀ ما يه طرح كلي ازش توي ذهنمون داريم، ولي جزئياتش با هم فرق ميكنه. هيچ كس هم تصوير كاملي نداره. هر كس با توجه به معامله اي كه خدا باهاش كرده يه جاهايي از اين اتد رو پررنگ كرده، يه جاهايي رو كمرنگ گذاشته و ترديد داره، بعضي جاها رو هم كلآ ممكنه نديده باشه. يه بندۀ خدايي ميپرسيد آخه فايدۀ اين بحث ها چيه؟ اگه كسي ببينه كه ديده، اگر هم نديده كه اينطوري بينا نميشه كه! J ...ولي ديدن و نديدن نسبيه. و به هرحال ناقصه. مثل قضيۀ فيل در تاريكي مولانا ميمونه. حقيقت كلي يه چيز بيشتر نيست ولي هر كسي يه تعبيري ازش داره با توجه به تجربياتش. من جوابم اين بود كه بله! اما شايد با كنار هم گذاشتن اين تصويرها و تعبيرها، يه تصوير كامل تري به دست بياريم. بحث درست و غلط شايد نباشه به اون معني. البته يه چيزهايي هست كه به قول معروف تابلوه كه غلطه!! مثلآ تصويرهايي كه فقط يه بعد رو ميبينن و بقيۀ ابعاد رو هم به كل نفي ميكنن. ولي از اونها كه بگذريم، - خصوصآ براي ماها كه اصل حقيقت رو نميتونيم ببينيم- شايد تصويري كه از "جمع" تجربيات همه مون بدست مياد درست تر باشه از تك نگاري هاي شخصي خودمون. ولي همونطور كه گفتم كسي كه به اصل حقيقت راه پيدا كنه ديگه نيازي به اين گفت و شنودها و "جمع"ها نداره و اونچه كه ميفهمه و ميبينه به تنهايي از همۀ بشريت كامل تره. مثل پيامبر(ص)، مثل حضرت علي(ع)...

   با اينحال ما (حداقل من به شخصه) در جايگاهي نيستيم كه به شناخت شخصيمون مطمئن باشيم. اين وسط تلاش من اينه كه شناختم رو (با خوندن نوشتن گفتن شنيدن ديدن ... هرچي) دقيقتر و نزديك تر كنم. اما دلم نميخواد بيفتم وسط يه سري كلمات و مفاهيم دست و پاگيري كه من رو بيشتر به خودشون مشغول ميكنن تا موضوع اصلي. (نوشتۀ قبلم هم با همين حس نوشته شد و شايد خشونتي –و هشداري- بود نسبت به خودم!) و البته خرده اي هم به كسي نميگيرم. شايد اينها براي كس ديگه اي دست و پاگير نباشن و حتي كمكش كنن براي شناختن بيشتر، همونطور كه فرضآ كلمات و مفاهيمي كه به من در جهت شناخت موضوع اصلي كمك ميكنن براي كسي مثل *** دست و پا گيرن... به هرحال هر كس ظرفيتي داره و نبايد – و نميتونه- بيشتر از اون حركت كنه. بجاي كلمۀ "ظرفيت" شايد بهتر باشه بگيم "مدار". هر كس مداري داره و بر اساس "سرعت" و "جرمي" كه داره مدار خاصي براش بهترين مداره و اگه بخواد به زور خودش رو جلو يا عقب ببره، كلآ خارج ميشه از نظم. (اگه خواستين مدارتون رو جلوتر ببرين بايد جرمتون يا سرعتتون يا هر دو رو دستكاري كنين! نكتۀ كنكوري سال 86!! J ...جدي گفتم ها!: ان الله لا يغير ما بقوم حتي يغيروا ما بانفسهم...)

   به هرحال دلم نميخواد قبل از اينكه "مدار" واقعيم تغيير كنه به زور برم جايي كه جام نيست! من الان نامتوازن شدم!! خيلي چيزها رو ميدونم ولي بهشون عمل نميكنم و اين داره كم كم به شكل يه عادت در مياد! دارم عادت ميكنم به اينكه بدونم و بيشتر بدونم و عمل نكنم و بيشتر عمل نكنم. چون عمل كردن به اون چيزهايي كه ميدونم فقط از اوليا برمياد، همچنان عمل نكنم و اونهايي رو كه ميتونم رو هم عادت كنم كه بيخيال بشم. (اين دونستن ها هم البته خودتون ميدونين، اگه واقعي و يقيني باشه خودش تبديل ميشه به عمل، و اصلآ خودش عين عمله. منظورم از دونستن و عمل نكردن، بار كردن كلماته بر دوش، كمثل الحمار!) نميخوام بيفتم وسط يه چيزهايي كه يواش يواش برام هدف بشن و هدف اصلي رو از يادم ببرن. نميخوام چيزهايي كه اومدن براي اينكه من هدايت بشم رو ، خودم دستي دستي تبديلشون كنم به حجابهايي كه حالا مانع هدايت من ميشن و پرده اي جلوي ديدنم! باورتون نميشه ولي به راحتي آب خوردن و حتي از اون هم راحتتر، همين عرفان و فلسفه ميشن حجاب! ميشن مانع... ميشن كوهي كه بايد شما رو به سمت خورشيد ميبرد و حالا خودش جلوي خورشيد رو گرفته! نبايد گذاشت اينطور بشه؛ نه كه از كوه بالا نرفت، كه به كوه خيره نشد... اينها كه هيچي، حتي قرآن و پيغمبر و امامش هم ميتونن حجاب باشن! حتي برداشت غلط از خود خدا هم حجاب درست ديدن خدا ميشه... فكر نكنين دارم چرت و پرت ميگم! بخدا همۀ اينها رو تجربه كردم...

    آدم هركاري بكنه بالاخره درگير حجابها هست. حتي انسان كامل. به نور هم كه برسين، خود نور حجابه! اون رو هم پس بزنين باز يه حجاب ديگه... با اينحال ميشه لااقل اين اوايل راه متوقف نشد...

    داشتم ميگفتم... دلم ميخواد ضمن اينكه شناختم رو درست ميكنم خودم هم تصوير واقعيم بيشتر و بيشتر منطبق بشه بر تصوير انسان كامل. البته انسان كامل در موقعيت من با انسان كامل در موقعيت شما و يا 1400 سال پيش در عربستان، يه تفاوتهاي ظاهري و جزئي ميكنه اما منظور من باطن قضيه ست. دوست دارم در موقعيت خودم به اون تصوير كامل نزديكتر بشم. به اون معنايي كه گفتم عاقل بشم. به عقل نزديكتر بشم. ...كه شايد به تعبير شعرا و عرفا همون ديوانگي باشه يا عشق يا دل يا هر اسمي كه بهش دادن...

    به هرحال پست قبلي اگر از هارموني خارج بود، اميدوارم ديوانگي من رو ببخشيد! J  

    سال خوبي داشته باشين! J

/>/>

lensflareVTT.jpg

(البته اينها فقط بهونه اي بود كه در مورد شناخت و پيش بيني ناپذيري بيشتر صحبت كنیم. وگرنه حرف حساب جواب نداره!)

/ 52 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رمضانی

نه! منظور اينه که خدا برای <ما> پيش بينی ناپذيره نه برای خودش! فکر نکنم خدابرای خودش هم پيش بينی ناپذير باشه چون علم خدا به خودش هم احاطه داره. خدا -و فقط خدا- خودش رو ميشناسه کاملآ!...

بهزاد

براتون ایمیل میکنم کدش رو ...

سوفيا

سلام . من فکر کردم شما عصبانی شدين ؟؟ من که اين همه توضيح دادم تا بقيه هم روشن بشن !! نمی دونم چرا اين استنباط رو کردين ولی فرياد کشيدن بر سر امريکا يه شوخی هست بين من و دوستام ... به هرحال ... من همچين تصوری نکردم ... و خوشحالم که تصميم گرفتين ديگه توضيحش ندين . يادتون باشه اون وقتی که شما پست رو گذاشته بودين ... چند روزی بود که من نت نميومدم ... جريان رو از خودتون شنيدم ... با گپ و گفتگو به تفاهم رسيديم ... بعد هم که نوشته بودم کامنتها و سوء تفاهم ها برام فرحبش!!(همون خنده دار خودمون) بود

سوفيا

چی بگم واللا ... من هيچ جا و توی هيچ وبلاگی اندازه اينجا حرفامو توی قالب شوخی نميريزم ... فکر کنم تا حالا به هزار نفری هم گفته باشم که وبلاگ شما رو حتی از وبلاگ خودم بيشتر دوست دارم (حالا اگه باز بگم آی لاویوتم که دوباره دعوام می کنی) ... خانم دکتر! من اگه با خودبزرگ بینی به خودم نگاه کنم ! در نهايت می تونم بگم که تازه شاگرد فلسفه هستم ... و نه هيچ چيز ديگه ای ... و به همين دليل از بحث هايی که رو به کمال بره و باعث تعالی بشه و ثمربخش باشه خيلی لذت می برم ... گمان کنم همين که حرفاتونو ريز به ريز می خونم و برای هرخطش کامنت مؤيد همين موضوع باشه

سوفيا

نوشته بودين : من فقط این بحث ها رو "دستمایه ی حرفهام" قرار دادم! و میتونستم براحتی چیز دیگه ای رو دستمایه قرار بدم! اینها چیزهایی بودن که مدتها بود میخواستم بگم و نمیدونستم چجوری... یا اینکه حالشو نداشتم... یا اینکه فکر میکردم اگه ابتدا به ساکن بیام و بگم فلان، هرکی بخونه میگه خب که چی؟!... این بود که این قالب رو انتخاب کردم که: حرفهام رو در "پاسخ" به حرف یکی از شماها (فرقی نمیکرد کی! فقط کافی بود یه کم ارتباط معنایی داشته باشه!) بزنم... . . کاش می دونستين اين عبارات عين جمالاتی بودن که قبل از شما از دهن من بيرون اومدن در توضيح کار شما ... . . اصلا ولش کن ... امشب فرصت ندارم ... فردا شب زنگ می زنم بهتون ... يه پيغام هم براتون دارم ... شايد اگه برای پنجشنبه بعد از ظهر فرصت داشتين !! قرار گذاشتيم و همديگه رو ديديم ...(دقت کنید بعد از ظهر : یعنی بعد از ناهار قبل از شام ) ... در مورد ادامه ی ب

سوفيا

فقط دو نکته : "می دون" رو از هم جدا بنویسین ... شاید یه بی سوادی مثل من مِیدون بخوندش (همونی که توی خیابونا هست) . بعد این که : ممنون که اون غلط املائیه تابلو رو به روم نیاوردین . خدا رحم کنه ... من و شما اون روز حرف نداشتیم با هم پنج ساعت .......... شاید برای پنجشنبه از صبح قرار بذاریم بهتر باشه ... نقاب رو هم خبر می کنیم ... یاد ایامی . . ... الان کامنت تونو دیدم آفرین که اول شدی ... یادم بنداز یه بستن

جام الست

آفرين به اين همه حوصله شما و دوستان خوشم مياد همه ی چيزايی که آدم دوست داره رو به بحث می کشين منم ميگم انسان واقعا قابل پيش بينی نيست.اگه خدا ميدونه به خاطر علم مخصوص خودشه. ما آدما به حکم انسان بودنمون ميتونيم هر لحظه تغيير کنيم. نه فقط از بد به خوب يا از خوب به بد.بلکه از خوب به خوب تر. وقتی کمال بی انتهاست. انسان خليفت الله هم می تونه به اين کمال بی انتها برسه اگه خودمون رو معطل کوچه اول بکنيم خودمون رو نشناختيم. هفت شهر عشق را عطار گشت ما هنوز اندر خم يک کوچه ايم. پس انسان قابل پيش بينی نيست.

رمضانی

سلام! سوفيا جان! برای پنجشنبه مشکلی ندارم! (اجازه ی شرفیابی میدم!!) ...قرار دقیق تر رو تلفنی میذاریم... در مورد اون توضیحاتت هم که... بعله! مرسی! (خصوصآ اون تیکه ی آیلاویوش! خیلی حال داد!!!) ولی حالا من هرچی میگم تو به خودت نگیر! من کلآ توضیح دادم در مورد این قالب نوشتن که هرکس میخواد بخونه... . منتظر تلفنت هستم!... فرحبخش باشی! . به جناب مرحمتی زاده: مرسی! بله انسان مختاره و موجود مختار قاعدتآ پیش بینی نا پذ

مهدی.د

سلام سرکارخانم رمضانی جدا مشعوف شدم از رويت وبلاگ شما. برخی مطالب را خواندم و برخی را مرور کردم. بسيار سود جستم به خصوص از پست مربوط به رابطه ی علم و عمل. هم چنین از لینک های مفیدتون. در مورد پست اخيرتان بايد بگويم که بيشتر افلاطونی نظر داريد بر احوال که ما دچار فراموشی هستيم و در اين جهان، زيبايی را به ياد می آوريم. مشتاقانه مطالب آتی تان را انتظار می کشم.