در کف هريک اگر شمعی بدی...

یا حق

سلام!

    (قبل از اینکه بحث قبلی رو ادامه بدم دلم میخواد یه چیزی رو به همۀ دوستانی که اینجا رو میخونن بگم: همونجور که اسمش هم روش هست، اینها فقط یه بحثه. بحث در مورد "باید"ها. اونهم فقط از دید من. بنابراین نه ادعا میکنم که این بایدها دقیقآ درستن و نه اینکه من به این بایدهایی که فکر میکنم درستن رسیدم. در واقع بحث راجع به آنچه "باید بود"ه نه آنچه "هستم"... (یعنی اگه الان یه تیر بندازن خود من هفت تا سوراخ موش قایم میشم و همۀ سخنرانیهام یادم میره!!) ...و اتفاقآ آخرش هم از "هست"مون سؤال میکنن، نه از "اطلاعاتمون راجع به آنچه باید بود"!! اما در مجموع فکر میکنم آدم اول خوبه دقیقآ بدونه چی باید بشه، بعد راحتتر و سریعتر و "مستقیم"تر میتونه حرکت کنه. درست عین پروپوزالی که قبل از طرح مینویسیم. مثل یه جور نقشه میمونه برای سفر. آدمها مسیرهای متفاوتی رو برای رسیدن به مقصد انتخاب میکنن اما نقشۀ راهها "یک" چیزه. و توش کاملآ مشخصه که کدوم راه کوتاه تره، کدوم راه قشنگ تره، کدوم خطرناک تره، کدوم مطمئن تره، کدوم سخت تره، کدوم آسونتره و اصلآ کدومهاش به هدف ختم میشه و کدومها کلآ به سمت دیگه ای میره... و اینکه چندتا شهر داریم، "کجا"ها هستن، چه "شکلی"ان و هر کدوم چه "سوغاتی"هایی دارن... الان هم ما داریم در مورد چه شکلی بودن اون نقشه و راههاش و شهرهاش صحبت میکنیم. نه اینکه کدوم راه یا کدوم شهر برای کی بهتره و... اما نباید یادمون بره که اگه همۀ این نقشه رو هم حفظ باشیم باز هنوز توی خونه مون نشستیم! احتمالآ زیر کولر!! ارزش همۀ این دونستنها به عمل کردنه. به "حرکت" کردن... با اینحال اگه قبل از اینکه نقشه رو خوب "ببینیم" راه بیفتیم، احتمال اینکه راه رو اشتباه بریم و به چیزایی که میخواستیم نرسیم زیاد میشه... خب! و حالا ادامۀ ماجرا...)        

    چی میگفتم؟ سکوت؟ آره....

خیلی جالبه که آدم از سکوت حرف بزنه! حضرت علی میگن اگر حرفی که میزنی ارزش طلا داره بزن، اگر ارزشش نقره ست نزنیش بهتره! ...البته نمیشه گفت همۀ سکوتها حرفهایی هستن که ارزششون نقره ست. خیلی از سکوتها ارزش خاک اره رو هم ندارن! و خیلی از سکوتها ارزششون از الماس هم بیشتره. کی میدونه توی سکوتی که بین علی و پیغمبر رد و بدل میشد چی بود. حرف نبود. اطلاعات هم نبود. حتی حس هم نبود.شاید کلمۀ حس برای توصیف چیزی که بین نگاه یه دختر و پسر تویه رستوران مبادله میشه کفایت کنه اما اینجا چیزی جریان داره در پشت این سکوت که در طول تاریخ یکبار اتفاق افتاده. فکر کنم چیزی بیشتر از فقط حس...

   سکوت ها هر کدوم یه قیمتی دارن. بعضی سکوت ها از جهل مطلقن. مثل سکوت جنین توی شکم مادر... اما یه سکوت هایی هم هستن که از "علم به جهل مطلق" میان. سکوت هایی که پر از حرفن اما کلمه پیدا نمیکنن. در قالب کلمه نمیرن. در قالب یه حس هم نمیرن... از جنس یه آگاهی ان. منظورم از آگاهی، علم و اطلاع و دانش نیست. آگاهی به معنی شهود، اشراق... مثل آگاهی یه "مرده". کسی که پشت پرده رو دیده. جایی رو که هیچ کس تا نمیره نمیبینه. حتی کسانی که قبل از اونکه بمیرن، مردن، اونها هم دچار همون سکوت مرموز شدن. اتفاقآ حرف هم میزنن. زیاد هم حرف میزنن! اما درنهایت ساکتن. چون حرفهایی که میزنن اون بخشیه که در قالب کلمه و جمله گنجیده. یا تونستن بگنجوننش! اما اون حرفهایی که به هیچ قیمتی سر در آخور کلمات نمیکنن رو هیچ کس تا به حال نتونسته به بند بکشه. و نخواهد تونست. "همام"از شنیدن خطبۀ حضرت علی قالب تهی نکرد. سکوتش رو در اون خطبه شنید... هر کس بتونه سکوت رو بشنوه ساکت میشه... برای همیشه... گوشهایی که حرفها رو هم به زور میشنون، چطور میتونن سکوت رو بشنون؟!... خدا هم فهمیده حرفهاش رو کجا قایم کنه!!

   یه وقت فکر نکنین منظورم اینه که من میتونم سکوت ها رو بشنوم ها! یاحرفهایی دارم که به کلمه و کلام نیان!! ...اصلآ اینطور نیست. فقط وجود این حرفها رو حس میکنم همونطور که وجود خودم رو و دنیا رو. به یک چیزهایی میشه ایمان آورد. ایمان یعنی آدم قلبآ برسه به یه چیزی. برای هر کسی هم یه جور حاصل میشه. یکی بعد از یه عمر گشتن بهش میرسه یکی در یه لحظه. درست مثل اینکه یکی توی تاریکی مجبوره "همه جای" یه فیل رو لمس کنه یا به عبارتی با دستش "تجربه" کنه! یکی هم در یه لحظه فیل رو در روشنایی روز "میبینه" و میفهمه چیه. نمیشه به اونی که توی تاریکیه ایراد گرفت که: خب چرا "نگاه" نمیکنی این که معلومه که فیله!  چون تاریکه و اون جایی رو  "نمیبینه"که بخواد نگاه کنه. تنها وسیلۀ "شناختش" هم دستشه که باید روی تمام "اجزاء" این فیل حرکت کنه. و هر نقطه ای رو جا بندازه در واقع اونجا رو "ندیده". پس ناچاره همه جای این فیل رو به این شکل "بشناسه". از اونطرف هم نمیشه به اون کسی که دستش رو زده به سینه ش و توی روز داره این فیل رو فقط تماشا میکنه ایراد گرفت که تو چرا ایستادی و نمیری همه جای این فیل رو "تجربه" کنی؟.... چون الان نور هست و این آدم همینجوری هم داره "میبینه". نیازی هم نداره بره جلو و به اون چیزی که "میبینه" دست بزنه. چون اصلآ این یکی ابزار شناختش با اون قبلی فرق میکنه. براساس شرایط نور محیط، بینایی و...

    باز تآکید میکنم که اینجا کسی به کسی نقش نمیده. همچین اجازه ای رو هم هیچ کدوممون نداریم. اینها فقط برای اینه که ببینیم به چه روشهایی میتونیم دنیا رو بشناسیم و بهترینش رو خودمون انتخاب کنیم. من شخصآ درمورد خودم میتونم بگم دوست دارم به جای اینکه مثل آدمی باشم که توی تاریکیه یا نابیناست و مجبوره همۀ "جزییات" رو با دستش تجربه کنه و در نهایت هم نتونه یه "کلیت" رو "ببینه"، کسی باشم که "کلیت"دنیا و هستی رو "میبینه". دوست دارم باشم اما الان قطعآ نیستم. درواقع من از ایدئولوژی ای دفاع میکنم که فکر میکنم درسته. اما خودم رفتارم عملم حرفهام تصمیم گیریهام و کلآ زندگیم هنوز نتونسته نمونۀ کاملی از این ایدئولوژی باشه. یا حتی نمونۀ ناقصی! این رو مطمئنم. بنابراین به هیچ وجه خودم رو قابل دفاع یا حتی قابل توجیه نمیبینم، چه برسه به اینکه بگم به نور یا بصیرت یا از این چیزها رسیدم. اما میدونم باید سعی کنیم "برسیم". با این حساب توی خونه نشستنی درکار نیست! و هیچ کس هم نمیگه من همه چیز رو میدونم! باید دونست. باید رسید. اما به کجا؟ خب همه مون فطرتآ دوست داریم بتونیم اون "کلیت" رو درک کنیم. هدف عالی و غایی و ناخودآگاه زندگیمون اینه که به اون "کلیت" برسیم، یا هر چی میتونیم بهش نزدیکتر بشیم. اما مسآله اینه که از کجا؟ از کدوم مسیر؟ درست اینجاست که مسیرهایی که برای رسیدن به اون کلیت انتخاب کردیم با هم فرق میکنه... گرچه این طبیعیه که مسیر آدمهای متفاوت متفاوت باشه اما بعضی وقتها مسیری که انتخاب کردیم اصلآ به اون کلیت نمیرسه. یکی دنبال اون نور میره، دنبال بصیرت، دنبال "چشمی" که بتونه "کل"هستی رو و از جمله اون فیل رو باهاش ببینه، یکی میره دنبال "لمس"کردن "جزئیات" فیل! حتی اگر "محدودیت"ها اجازه بدن و همۀ جزئیات این فیل رو با دست لمس کنه، باز به کلیتی که اون یکی در یک لحظه دیده، نرسیده. میتونیم بریم به شیوۀ 200سال پیش دورتادور جهان رو بگردیم و نقشه اش رو رسم کنیم یا اینکه یه ماهواره بسازیم و از اون بالا همه جا رو ببینیم. هردو روش سخته اما روش دوم نتیجۀ کامل تر و جامع تر و دقیق تری میده. حداقل ما رو به اون کلیت نزدیکتر میکنه. وقتی ماهواره هست استفاده از روش اول یه کم بدویه!! مثل این میمونه که شما تا آمریکا با قایق برید و پارو بزنید! (منظورم آمریکای جنوبی بود! به بحث مهاجرت هم به خدا کاری ندارم! ملت شاهد باشین!!...) تجربۀ خوبیه! اما عمر رو میشه صرف تجربه های بهتر و عمیق تری کرد. مثل ساختن ماهواره یا پیدا کردن اون بصیرت، اون "نور"...

   برگردید به اولین پست سفرنامه ام...(شاید ادبی بنویسم بیشتر به دل بشینه تا بحث کنم، اما مشکلش این میشه که چون واضح نیست هرکسی میتونه برداشت حتی 180درجه مخالف منظور من بکنه و بعد هم لذت ببره و بگه: به به! چه قشنگ مینویسی! راست میگی!! حال کردم! بازم بنویس!... من هم مثل همۀ آدمها از شنیدن تعریف دیگران لذت میبرم! اما بعد میبینم از اون لذته که بگذریم آخرش هم معلوم نمیشه کی چی فهمید! اتفاقی که متآسفانه درمورد مثلآ شعرهای حافظ میافته و گریزناپذیر هم هست... بحث گرچه آنچنان روح نواز! نیست از این مشکلات توش کمتر پیدا میشه و احتمال اینکه تعدادی آدم (از جمله خود نویسنده) عقایدشون رو بازنگری کنن و واقعآ توی جهانبینی شون رشدی اتفاق بیفته بیشتره...با اینحال دوست دارم شما هم به عنوان خواننده در این مورد نظر بدین!)

     برگردید به اولین پست سفرنامه ام. اواخرش: "هر چیزی طعم خودش رو داره اما لذت همه شون به خاطر نور مهتابه... یه چیزی در ورای خودشون. یه جور برکت، تقدس، احساس... بارش یک لطف بی پایان... نور..." و حالا اضافه میکنم : یک روح، و به قول فلسفه یک جوهر، یک وجود... این کلمات آنچنان عظیم اند و شرح ناپذیر که واقعآ عامیانه و ساده لوحانه ست اگه من از اونها به این سادگی استفاده کنم و شما هم بخونید و رد بشید! اما گاهی آدم مجبور میشه به منظور کردن و درک شدن بخشی از معنای عظیم یک کلمه قناعت کنه تا نه معنای اون رو که منظور خودش رو رسونده باشه... دوست دارم توی یه پست فقط دوسه صفحۀ اول کتاب شواهد ملاصدرا رو در شرح وجود بنویسم. گرچه نثر متفاوتی داره اما زبان و نثر و ذهن و فهم و درک محدود من و نوعآ انسان چاره ای نداره جز اینکه در برابر این حقایق ژرف و نامحدود سر تعظیم خم کنه و چیزی جز سکوت برای گفتن نداشته باشه.

   متآسفم! واقعآ و به شدت متآسفم که همیشه فهم ومحدود انسان این دو رشته رو که در اصل یه چیزن، از هم جدا کرده و از اون اسف بارتر اینکه روبروی هم قرارشون داده. عرفان و فلسفه رو میگم. و چه کم بودن چشم های عمیقی که عمق و انتهای هردو رو ببینن و و ببینن که یک ریشه دارن و اصلآ یک چیز هستن در دو اسم، در دو پوست، در دو جلد... درست به اندازه ای که طرفدارانشون در طول تاریخ مثل آبیها و قرمزها به جون هم افتادن، خودشون به هم نزدیکن. درست یک روح هستن در دو جسم، و یک جسم در دو تصویر و یک تصویر در دو رنگ و یک رنگ در دو حالت و یک حالت در دو نگاه... بله. تنها در دو نگاه، دو برداشت، دو فهم، دو چشم، دو ظرف، دو درک، و بهتر بگم دو غرض...

    حاشیه رفتم مثل اینکه! بگذریم! ...حالا اضافه میکنم یک روح و به قول فلسفه یک جوهر، یک وجود. و میخوام بگم این کلمات جدید هیچ منافاتی با کلمات قبلیم: لذت، احساس، تقدس... نداره. چرا عادت کردیم از هر دوتایی یکیش رو انتخاب کنیم؟! :"اهل فلسفه ای یا عرفان؟ اهل حسی یا عقل؟ اهل شعری یا بحث؟! اهل روزی یا شب؟ اهل ماهی یا خورشید؟ اهل منطقی یا رؤیا؟ اهل کلامی یا موسیقی؟ اهل لذتی یا مراقبه؟ اهل فقهی یا فهم؟ اهل زهدی یا مستی؟ اهل سنتی یا تجدد؟ اهل اختیاری یا جبر؟ اهل مذهبی یا آزادی؟ اهل حالی یا اهل حساب و کتاب؟! اهل عشقی یا شرع؟..." من نمیفهمم چرا همدیگه رو توی این جبهه ها میذاریم؟؟ چرا باید جزء فقط یکی از این گروهها باشیم؟ چه دلیلی داره که همیشه از هرکدوم از این دوتاها یکی رو کنار میذاریم؟ وقتی خدا دوتا پا داده من نمیدونم چه اصراریه که با یه پا راه بریم؟!! یه نگاهی دوباره به این دوگانه های بالا بندازید بگید خداوکیلی کدوم دوتاش با هم متضادن؟ متناقض ان؟ کی میگه اینها یه جا جمع نمیشن؟ (مثلآ فکر میکنید چرا من باید بتونم هم با لطافت تمام! شعر بگم، هم با خشونت تمام!! بحث کنم؟! ها؟؟!!)  البته قابل درکه که یه گریزش اجتماعی از حساب و کتاب و شرع به وجود اومده و اونهم به خاطر یک مشت "دیندار نان پرست"، و با کمال تآسف گاهی باعث پایه دارشدن یه شک عمیق به اصل قضیه میشه حتی توی دل آدمهای شفاف، (و خدا میدونه اون "نان پرستان مذهبی" چجوری باید جواب پس بدن...) اما به هر دلیلی راه ما کج بشه شده. اونوقت این ماییم که ضررکردیم و ممکنه دیگه هم نتونیم جبرانش کنیم. درسته که این "ایمان دزدها" مقصرن و مجازات میشن اما ما هم اگه در رو باز بذاریم تا ایمانمون رو بدزدن، کمتر از اونها تقصیر نداریم...

    درک و جهانبینی بسیار قوی و عمیقی میخواد که مثلآ شرع رو با عشق بتونه منطبق کنه، یا لذت حال رو با حساب و کتاب، یا حس رو با عقل، و... واقعآ کار هر کسی نیست. مگر کسی بخواد و بدونه که باید به این "وحدت" برسه. یعنی برای دست پیدا کردن به اون "کلیت"،"کمال"، اون"جامعیت" یا درواقع برای دست پیدا کردن به "همه چیز"، باید از این دوئیت ها عبور کنه و وحدت پشتشون رو ببینه. اونوقته که"میبینه". نه اینکه بگم چشمهاش رو میبنده و یه"جمع ضدین"ی رو تصور میکنه و بعد میگه:"دیدم". نه. واقعآ میبینه. میرسه بهش. حتی اگر با یه نگاه منتقد و مخالف اما صادقانه و بی عناد و بی غرض و به قولی شفاف! سراغ این مسآله بره قطعآ به وحدت پشت این دوراهی ها دست پیدا میکنه..."واحد" رو میبینه و اون نور رو...

    ...حالا در شروق اون "نور" میتونه نه تنها فیل رو که "کل هستی" رو ببینه... با چشمی که هیچ دستی، اون چشم رو نداره...                 

 

(ادامه دارد!)

...حجت منکر همین آمد که من              غیر از این ظاهر نمیبینم وطن

هیچ نندیشد که هر جا ظاهریست       آن ز حکمتهای پنهان مخبریست

فایدۀ هر ظاهری خود باطن است         همچو نفع اندر دواها کامن است

هیچ نقاشی نگارد زین نقش               بی امید نفع، بهر عین نقش؟

بلکه بهر میهمانان و کهان                   که به فرجه وارهند از اندهان

شادی بچگان و یاد دوستان                 دوستان رفته را از نقش آن

هیچ کوزه گر کند کوزه شتاب               بهر عین کوزه، نه بر بوی آب؟

هیچ خطاطی نویسد خط به فن           بهر عین خط، نه بهر خواندن؟

نقش ظاهر بهر نقش غایب است         وان برای غایب دیگر ببست

تا سوم چارم دهم بر می شمر            این فواید را به مقدار نظر

همچو بازیهای شطرنج ای پسر            فایدۀ هر لعب در تالی نگر

این نهادی بهر آن لعب نهان                 آن برای آن و آن بهر فلان

اول از بهر دوم باشد چنان                   که شدن بر پایه های نردبان

وآن دوم بهر سوم باشد چنان               تا رسی تو پایه پایه تا به بام

شهوت خوردن ز بهر آن منی                آن منی از بهر نسل و روشنی

کند بینش می نبیند غیر این                عقل بی سیر چون ثبت زمین

نبت را چه خوانده چه نا خوانده             هست پای او به گل درمانده

گر سرش جنبد به سیر باد، رو!            تو به سر جنبانیش غره مشو!

آن سرش گوید سمعنا ای صبا!             پای او گوید عصینا، خلّنا!

چون ندارد سیر، میراند چو عام             بر توکل مینهد چون کور گام

وآن نظرهایی که آن افسرده نیست       جز رونده و جز درنده پرده نیست

آنچ در ده سال خواهد آمدن                 این زمان بیند به چشم خویشتن

همچنین هرکس به اندازۀ نظر              غیب و مستقل ببیند، خیر و شر

چونک سدّ پیش و سدّ پس نماند          شد گذاره چشم و لوح غیب خواند

چون نظر پس کرد تا بدو وجود               ماجرا وآغاز هستی رو نمود

بحث املاک زمین با کبریا                     در خلیفه کردن بابای ما

چون نظر در پیش افکند او بدید              آنچ خواهند بود تا محشر بدید

پس زپس میبیند او تا اصل اصل             پیش میبیند عیان تا روز فصل

هر کسی اندازۀ روشن دلی                 غیب را بیند به قدر صیقلی

هر که صیقل بیش کرد او بیش دید         بیشتر آمد بر او صورت پدید...    

/ 11 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شيما تالهی

سلام خانمی. ماشاالله! من زياد مينويسم ديگه نه؟راجع به دوگانه هات راستش بايد يه کم فکر کنم.شايد هم بيشتر از يه کم. راستی يه اصطلاحت جالب بود: سر در آخور کلمات در ميارن!راستی اون چند وقت که ننوشتی داشتی اون ماهواره ها رو ميساختی؟!!ای بابا يه دونه ماهواره هم به من بده بی زحمت.بعدا با هم حساب میکنیم خسيس بازی در نيار!

سارا

سلام. متنی که نوشتی قابل بحث نيست. بلکه بسيار قابل تامله... :)

رمضانی

سلام بر دوستان گرام! اولآ اینکه تا تشریف میارید میبینید پست جدید اومده لطفآ خونسردی خودتون رو از دست ندید!! در آرامش کامل اول یه سری بزنید به کامنت دونی پست قبلی، بعد پست جدید رو مطالعه بفرمایید! علی الخصوص جناب دکتر که هنوز ظاهرآ شعر توی کامنت دونی قبلی من رو توی وبلاگ شعرهام ندیدن و متآسفانه دیگه آبنباتش هم بهشون نمیرسه چه برسه به شیرینی...!!!

رمضانی

... وضمنآ کامنت دونی قبلی اینجا رو هم ببینید لطفآ... سلام به شیما: مرسی! در مورد اون اصطلاح حقیقتش این یه فقره فکر کنم مال خودم نبود! یعنی اینطور توی ذهنمه که توی کویر شریعتی یه بار همچین چیزی خونده بودم. آخه اونجا هم یه بحثی داره در مورد همین سکوت و زمینۀ ذهنیم اونجا هم بود... خوب شد گفتی که بگم... ماهواره هم درمیاد سیخی ۵۰ دلار!! مشتری هستی بگو! و سلام به سارا: مرسی که خوندیش با اینکه زیاد هم بود... باز اگر نظری داشتی استفاده میکنم. بازم بیا...

نازی

خیلی عالی گفتی :( یه وقت فکر نکنین منظورم اینه که من میتونم سکوت ها رو بشنوم ها! یاحرفهایی دارم که به کلمه و کلام نیان!! ...اصلآ اینطور نیست. فقط وجود این حرفها رو حس میکنم همونطور که وجود خودم رو و دنیا رو. به یک چیزهایی میشه ایمان آورد. ایمان یعنی آدم قلبآ برسه به یه چیزی. برای هر کسی هم یه جور حاصل میشه. یکی بعد از یه عمر گشتن بهش میرسه یکی در یه لحظه.) راستی قدر خودتو بدون !!! راستی وقتی دلت می گيره چکار می کنی؟؟؟

علي مقيمي

سلام! اوامر اجرا شد! به همه کامنتدونی ها اعم از گذشته و حال و آينده سرک کشيدم! شعرتون قشنگ بود! توی کامنتدونی قبلی پيغام گذاشتم. اين پست رو هم هی ميخوام بخونم نميدونم چرا نميشه. راستی يه خواهش اگه ممکنه قلم متن رو مشکی کنين و يا دو رنگش کنين. خواناييش بهتر ميشه. ممنون! من هر وقت خوندم پيغام ميذارم. برم هدف بنويسم فعلا! عید شمام مبارک!

مهدی

سلام / احساس ميکنم خيلی سبک ميشين که اينقد مصمم و با دقت حرفاتونو به رشته تحرير درميارين / میدونین بعضی از سکوتها آدمو بيشتر از يه دنيا حرف دگرگون ميکنن و بار سنگينی دارن / دلم گرفت برم ... / فعلا بای

رمضانی

سلام به همگی! مرسی آقای دکتر! الان راستش وقت نيست کامل جواب همه ی کامنتهاتون رو بدم. انشا...مفصل میام باز. ولی ممنون که سرميزنن باوجود مشغله تون...!! به نازی: عزيزم مرسی از نظر لطفت. فکر ميکنی لازمه خودم رو قايم کنم؟!! يعنی به نظرت ممکنه بدزدنم؟؟! ...خودت هم میتونی حدس بزنی وقتی دلم ميگيره چيکار ميکنم. خب مينويسم ديگه! و البته اگه اينقدر زياد باشه که حتی نتونم بنويسم با خدا حرف ميزنم. مثلآ اینجوری:!!! کاری که همه ی آدمها اینجور وقتها میکنن. به نظرت حرفهامون رو ميشنوه؟!

shima taallohi

سلام خانمی. من منتظر نوشته های دکتر و مستوره هستم آپ نمی کنم. تو چرا آپ نمیکنی؟ فکر نمی کنی یه بچه امتحان داره و میخواد برای فرار از درس خوندن ربلاگ بخونه؟!!!

سوفيا

حقیقت آینه هزار نکه ای است که هر قطعه آن نزد فردی موجود است