متشکرم خدا!

                                                           یا حق

سلام به همۀ دوستان عزیز!

   امروز چهارشنبه 2 خرداد 86 یکسال میشه که مینویسم اینجا... درست یادمه پارسال چطور و با چه پستی شروع کردم. حتی یادمه... بگذریم!

   وبلاگ نویسی رو همینطوری بدون هیچ هدف خاصی، فقط برای یه تجربۀ کوچیک شروع کردم. هیچ تصوری از آیندۀ این کارم و اینکه یه سال بعد کجا هستم نداشتم. ولی... توی این مدت خیلی اتفاق ها افتاد! خیلی چیزها یاد گرفتم. خیلی چیزها که وبلاگ نویسی یکی از کوچکترین هاش بود...

اون اوایل یادمه چقدر سخت پستهام رو میفرستادم! هنوز بلد نبودم کار کنم باهاش... حتی بلد نبودم چجوری عکس بذارم!!

   نمیدونم اسم اینجا چطور به ذهنم رسید... یه بیت گفتم به این شکل:

می بر لب من خوش که نی ام بر لب دوست / مستم خوش و هست و نیستم جمله از اوست

بعد مصرع اولش رو گذاشتم اسم اینجا! همین!

   اوائل نمیدونستم باید چجوری نوشت. نمیدونستم باید چجوری کامنت گذاشت، چجوری حرف زد، چجوری کامنتها رو جواب داد. کلآ چجوری باید با یه مخاطب مجازی ارتباط برقرار کرد!

همۀ اینا رو کم کم یاد گرفتم... هنوزم دارم یاد میگیرم. تقریبآ هیچ کدوم از اونهایی که اون اوائل بهم سر میزدن الان نمیان اینجا. عوضش دوست های جدیدی پیدا کردم که خیلی همفکرتریم! و این خیلی به رشدم کمک کرد. یا چیزی که من بهش میگم رشد. حتی اگه اختلاف نظر یا اختلاف برداشتی هم باشه بحث میشه. نه با هدف رسیدن به یه نظر واحد یا قانع کردن طرف به هر طریقی که شده! با این هدف که مساله برای اونها و بقیه ای که میخون روشن تره بشه و ذهن برای رسیدن به جواب به تکاپو بیفته. جواب خیلی از سوالها توی مغز و روح ما حک شده. فقط کافیه از خودمون سوال کنیم! فقط کافیه بخوایم به برداشت درستی از هر چیزی برسیم. توی این مسیر اگه به حقیقت مطلق هم نشه رسید میشه بهش نزدیک تر شد. ...و من احساس میکنم نسبت به پارسال نزدیک ترم! چون خواستم از شماها چیز یاد بگیرم و گرفتم! نکات و ظرایفی که اگه اینجا بحث نمیشد صد سال هم به ذهنم خطور نمیکردن!...

   اولش با یه سفرنامه شروع کردم. سفرنامۀ شیراز! اولین و آخرین سفرنامه ای که نوشتم. خیلی عالی بود به نظرم! کلی هم عکس خوشگل پیدا میکردم میذاشتم توش! با چه ذوق و شوقی! کسایی که سر میزدن از آشناها بودن. کامنتهایی هم که میذاشتن خیلی برام مهم بود! یادمه یه بار (برای دومین پستم) به یکیشون گفتم: آپ کردم! گفت: دیدم! گفتم: کامنت؟ گفت: خب حتمآ کامنتی نداشتم که نذاشتم دیگه!... حتمآ میتونین تصور کنین چه ضد حالی بود! گذشت تا سفرنامه تموم شد! پست آخرش کولاکی بود در نوع خودش! خیلی به نظرم خوب شد! کلی حس و حال گذاشتم براش... "برو تا..." ... شاید الان به نظرم نیاد ولی اونموقع یادمه خیلی باهاش حال کردم!

   سفرنامه که تموم شد یه مدت کوتاهی ننوشتم. بعد شروع کردم به بحث کردن توی پستهام! انگار نافم رو با بحث بریدن!! J خسته نمیشم! پدرم میگه اگه تو یه بابای بحاث نداشتی آخه کی حریفت بود؟! J

بحث هام اوائل پراکنده بود! هر چی به ذهنم میرسید در موردش بحث میکردم. بعد دیدم بالاخره باید مخاطبم یه سوادی داشته باشه دیگه! J این بود که شروع کردم به تدریس اصول فلسفه!! J حالا چقدر درست بود و جقدر غلط، خدا عالمه! همینجاها بود که کم کم تیپ خواننده های اینجا عوض شد و خیلی از شماها من رو از اون زمان میشناسین. سیستم این بود که کامنتها سوال تلقی میشد و من به سوالات جواب میدادم! اما بتدریج کسایی که بیشتر از این چیزها سر در میاوردن اینجا رو پیدا کردن و نظراتی دادن که بحث ها رو جدی تر و داغ تر کرد! کلی کیفور شده بودم! توی همون مرحله بود که خیلی چیزها در مورد فلسفه یاد گرفتم اما هنوز یه درس بزرگ مونده بود...

   حوالی دی ماه بود که یه روز اتفاق جالب افتاد! یکی از بچه ها که همیشه سوال میکرد و منم با متانت تمام! جواب سوالاتش رو میدادم، اتفاقی قرار گذاشتیم که هم رو -به اضافۀ یکی دیگه از بچه ها- ببینیم! خلاصه اونروز به سه نفرمون هم خیلی خوش گذشت و کلی هم بحث کردیم اما... چشمتون روز بد نبینه! کسی که سعی میکردم خیلی استادانه به سوالاتش جواب بدم و فکر میکردم یه بچۀ دبیرستانی باید باشه، سالها فلسفه و عرفان خونده بود!

   این واقعه خیلی روی من اثر گذاشت! حس کردم نسبت من با این وبلاگ و خواننده هاش مشخص نیست. بعد به این نتیجه رسیدم که نسبتم با خودم هم مشخص نیست! نردبانی که قرار بود ازش بالا برم حالا ماری شده که داره من رو میبلعه و میبره به خونۀ شمارۀ صفر! دارم از نور حرف میزنم و بدون اینکه خودم متوجه باشم دارم میرم سمت ظلمت... تصمیم خودم رو گرفتم!

   تصمیم گرفتم دیگه ننویسم! اصرار اون بندۀ خدا هم اثر نکرد. باهام بحث کرد... از قضا حدود 5-6 هفته بعد قرار بود با دانشگاه بریم مشهد. گفتم اگه برگشتم و آدم تر شده بودم باشه. اما توی این مدت نه! گفت میمیره تا اونموقع وبلاگت! گفتم از اول هم زندگیش دست من نبوده... گفت از اینجا استفاده میکنن. گفتم استفاده کنن! هرکی هر چی میخواد بنویسه بده من میذارم... ولی خودم نه! حتی یه کلمه! گفت کامنتدونی چی؟ گفتم هستم در حد یه خواننده!...

   خلاصه این شده که الان وبلاگم آرشیو بهمن ماه رو نداره...

   وقتی برگشتم احساسم این بود که بهترم! خیلی سخت بود برام دوباره قلم دست گرفتن و متکلم شدن! میترسیدم دوباره همون بلا سرم بیاد! ولی اینجور وقتها باید توکل کرد. همه چیز دست ما نیست... هیچ چیز دست ما نیست...

نوشتم...

   بحث ها از همون اول هم هی کشیده میشد توی عرفان! خودم هم چون متخصص فلسفه نبودم حالیم نبود؛ هی قاطی میزدم و میرفتم! دلم میخواست به یه بهونه ای بکشمش توی عرفان اما نمیدونم چرا نمیشد. بعدش هم اون ماجرا که گفتم پیش اومد... وقتی دوباره شروع کردم سبکم رو عوض کردم! دیگه معلم و شاگردی در کار نبود. همینطور سوال و جوابی! کامنتها بودن و بحث ها! حتی پستهام هم تبدیل شد به کامنت! منتها کامنتهای نسبتآ طولانی که چون میخواستم همه بخونن به صورت پست میدادم. همین! ...خیلی بهتر شد! نفس کشیدم تازه! دیگه قرار نبود مثل معلم هایی که باید تا آخر ترم کل کتاب رو درس داده باشن پستهای جوهر و عرضی بنویسم! قرار بود چیزی بگم که بشه همین الان ازش استفاده کرد. چیزی که خودم بهش عمل کنم. چیزی که به درد اونایی که نمیخوان برن توی جوهر و عرض هم بخوره! حتی دیگه قرار نبود همه ش بحث باشه! گاهی داستان، گاهی حدیث نفس، حتی گاهی شطح!...

   قالب نوشته هام کم کم جا باز کرد... و شاید همراهش قالب روحم! کم کم یاد گرفتم حرفهام رو چطور بزنم. حتی فهمیدم به جای اینکه بگم: به نام خدا؛ درس امروز: عرفان! ، از عشق شروع کنم. از چیزی که ممکن نیست کسی به نحوی باهاش برخورد نکرده باشه یا تجربه ای ازش نداشته باشه. مهم نیست چه برخوردی و در چه سطحی. مهم اینه که میشه این تجربه ها رو گسترش داد. میشه تعریف ها رو کامل کرد. میشه افق ها رو بالا برد... میشه خیلی کارها کرد! اما... در کنار هم! مثل یه عده کوهنورد که دارن از یه کوه میرن بالا! هیچ کس بالاتر نیست... فقط یه نفر هست که پایین تره و هنوز خیلی راه داره تا اون بالا...

  

   وبلاگ نویسی مثل زندگیه! اگه درست از تجربه هاش استفاده کنیم خیلی چیزا یاد آدم میده. برخورد با آدمها! جواب دادن به کامنتها و محبتهاشون! اینکه چطور بین همۀ مشغله ها یادت نره که به همۀ لینکها هراز گاهی سر بزنی. اینکه حواست باشه کی چند وقته نیست بری احوالی ازش بپرسی. اینکه مراقب باشی کسی رو با حرفت ناراحت نکنی؛ یا اگه ناراحت شد چطور از دلش در بیاری. اینکه توی جواب کامنتها رعایت عدالت رو بکنی. اینکه اگه از کسی دلخور شدی بگذری و به روش نیاری. اینکه اجازه بدی بحث هرچقدر که میشه بالا بره و با قالب محدود فهم خودت محدودش نکنی. اینکه به نظر همه احترام بذاری. اینکه خودت رو بکشی بالا برای اینکه بتونی پست بعدی یه حرف جدید، یه حرف به درد بخور داشته باشی برای زدن. اینکه فکر نکنی کسی هستی. اینکه روحت رو بذاری در معرض کامنتهایی که گاهی عین پتک میخورن توی سرت و منقلبت میکنن، و اجازه بدی رشدت بدن. اجازه بدی روت تاثیر بذارن و زندگیت رو زیر و رو کنن. ببرنت یه پله بالاتر... اینکه گاهی اشک بریزی از این همه توجه خلاقیت فکر بحث مخالفت دعوا! و...

...و خدا رو شکر کنی بابت همۀ این محبت ها!

   متشکرم خدا!

 

/ 35 نظر / 31 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رمضانی

يکی بشمره ببينه من چند تا شکلک اين پايين گذاشتم!!!

ub

من می گم ۶۹ تا! می گی نه خودت بشمر. تقريبا حسابت درسته ولی دليل تعجبت رو نمی فهمم!‌ در هر صورت من عمو هستم و برای يک نفر دايی. خيال بابابزرگ شدن هم ندارم. دست خودم باشه خيال رسيدن به اون سن و سالها رو هم اصلا ندارم.

ub

نقل قول با کسب اجازه از خانم دکتر رمضانی:هی من میگم سخت ننویس تو هی گوش نده! خب نمیکشه این مخ لامصب دیگه! به چه زبونی بگم! حالا برای اینکه کم نیارم برمیگردم! (...ولی تو به حساب خودت نذاریا!! فقط برای اینکه کم نیارم...)

رمضانی

ولی این وسط کسایی که آگاهانه و با نظم خاصی حرکت می کنن ، تجربه ها و خاطرات شیرین و تلخی رو تو کوله بارشون و در ذهنشون جمع می کنن گاهی این تجربیات اینقدر در یک انسان اثر می ذاره که اون انسان دچار خود برتر بینی هم می شه و گاهی اینقدر خاطرات براش بد جلو می کنه که پوچی محض می رسه انسانی که دچار خود برتر بینی می شه داره به نوک یه کوه می رسه و خیلی های دیگه اون پاین هستن و هنوز بهش نرسیدن گاهی فریاد می زنه و از شدت خوشحالی سرعتش رو زیاد می کنه تا بره بالا می ره و می بینه خبری نیست در راه برگشت به بقیه می گه دیگه نرید بالا چون خبری نیست همون انسانی که از تجربیات و کمال خودش حرف می زده ، پنچر می شه در حالی که خیلی های دیگه هم از اون کوه بعد از اون انسان بالا می رن خیلی ها مثل اون می شن و خیلی ها به خاطر همین صعود تازه خیال می کنن چه کار بزرگی انجام دادن و بعد شروع می کنن به حرف زدن

رمضانی

سلام! کامنت جناب امير رو که وبلاگم براشون فيلتر هست رو کپی ميکنم: ........................ سلام خانوم دکتر رمضانی عزیز تولد وبلاگتون رو تبریک می گم خوشحالم که با وبلاگتون رابطه ی خوبی برقرار کردید و درکش می کنید از پُستتون لذت بردم فقط یه جا در مورد کوه حرف زدید و یک جا در مورد ماه بهمن در مورد کوه قبلا نوشته بودم یه چیزایی اگه مسیر هر انسان برای رسیدن به حقیقت رو بخوایم بوسیله ی کوه توضیح بدیم باید این نکته رو در نظر داشته باشیم که داستان رسیدن رو نمی تونیم با پیمودن یک کوه کامل کنیم هزاران بار تلاش می کنیم و از هزاران کوه بالا می ریم ولی در نهایت می بینیم که نه تنها به حقیقت نرسیدیم بلکه باید دوباره برگردیم و کوه دیگه ای رو بالا بریم

رمضانی

این وسط یه دنیای متنی هم هست کسی برده که آهسته و پیوسته بره و هیچگاه دچار اون غرور ناشی از هر صعود نشه و فقط خوب ببینه و خوب برداشت کنه اینم بگم که انتخاب کردن کوه برای صعود دست انسان هست هر کسی توانایی های خاص خودش رو داره یکی اول از یه کوه با ارتفاع کم شروع می کنه یکی اول بسم الله می ره دماوند صد در صد تجربیات این دو بعد از رد کردن یه ارتفاع خاص و برابر ، با هم فرق داره حالا حسابش رو بکنید تو کوه نوردی بعدی اینا با هم برن به یه کوه و اونی که دماوند رو رفته بود بالا خیلی پایین از اونی باشه که قبلا رفته بوده به یه کوه معمولی و اونی که کوه معمولی رو فتح کرده بود از اون بالا داد بزنه که مـــــــن واقعا شاهکار خلقت هستم و به خیلی از چیزهایی که شما نرسیدید ، رسیدم و یه چیز دیگه هم دوست دارم بگم و اون اینکه برای صعود دماوند همیشه شرایط یکسان نیست کسی که اردیبهشت به دماوند می ره کارش خیلی آسون تر از کسی هست که بهمن به دماوند می ره و بعد از صعود تجربه های اون دو نفر خیلی با هم فرق می کنه در حالی که هر دو یک کوه رو فتح کردن

رمضانی

بیهوده سرو در کلامم می روید / بر شانه هایم تبر نشسته است امیدوارم همیشه سلامت باشید و دل شاد بازم تشکر می کنم بابت لطفتون حق .

رمضانی

در مورد تجربه ی ماه بهمن شما هم باید بگم که تجربه ی خیلی بزرگی کسب کردید و به نظر من باید از اون انسان ممنون باشید چون سه تا تجربه براتون شفاف شد یکی اینکه اول خیال کردید چیزهایی که دارید می گید برای اون انسان و شاید انسان های دیگه کاملا جدید هست بعد از فهمیدن اینکه اون انسان با مطالب شما آشنا بود یک ماه متوقف شدید و در این یک ماه هر شب با ذهنتون به نوعی دچار درگیری شدید و بعد اینکه خلاصه به این نتیجه رسیدید که باید دنبال یه زبان بگردید که بتونید همه ی مخاطباتون رو پوشش بدید تا هم یاد بگیرید و هم یاد بدید و این خیلی زیباست زیادی حرف زدم در مورد کوه ها خیلی قبلا حرف زده بودم اینا هم پشت اونا باید خوند تا زیاد خسته کننده نباشه در کل می خوام این دعا هم اینجا برای همه به خصوص خودم بکنم : امیدوارم هرگز دچار غرور کاذب و خود برتر بینی نشم تا بتونم همیشه در کنار انسان ها ی بزرگ که دارای عقاید و روش های مختلف برای رسیدن به حقیقت هستن ، زندگی کنم و ازشون چیز یاد بگیرم

شيدا

وبلاگ نویسی مثل زندگیه! زندگی مثل چيه؟ مثل يک سال پيش شما من هم وبلاگی باز کردم تاشايد مزه زندگی رو بفهمم. ممنون ميشم اگه سر بزنيد