ميای با هم دوست بشيم؟...

  

 

 

                                                        حق<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

 

 

 

   ...چند دقیقه بعد، یه رستوران همون طرفهای تخت جمشید نگهمیدارن برای نهار. یه نهار توپ! برای قشنگ افتادن عکس آخر سفر!!...  بعد از نهار هم ظاهرآ باید توی یه اتاق 2در 2 گوشۀ همون رستوران با یه تکه شکستۀ مهر، تکلیف نماز رو هم معلوم کنیم! میرم که وضو بگیرم. میبینم یه صف طویل توی نوبتن! 60 نفریم و اینجوری نماز مغرب هم اینجاییم! از دوتا دستشویی هم یکیش بیشتر کار نمیکنه. میپرسم چرا. معلوم میشه که کمک راننده مون – همون پسر بچه هه!- رفته تو و حالا که بچه ها شروع کردن به وضو گرفتن نمیذازن بیرون بیاد!! وضوی یکی تموم نشده اونیکی شروع میکنه! از این طرف هم یه گردان بچه توی صف دستشویی!! دیگه چه بلایی داره سر اون بیچاره میاد بماند! طفلکی هی داد میزنه و زهرا دلداریش میده!! ...بالاخره هماهنگ میکنیم بچه ها رو... هم دستشویی آزاد میشه هم اون بندۀ خدا...!

 

 

   توی راه برگشت سعی میکنم بنویسم. ولی مگه اینها میذارن؟!! نوار گذاشتن و ته اتوبوس دارن می رقصن...امان از دست این دخترها و این کمرها و این قرها و این فرها که تمومی نداره...!!

  

 

    یکدفعه یکی از صندلی جلویی میپرسه بچه های پزشکی کجان...؟ من و دوستم رو نشونش میدن...میگه: سلام، خوبید؟...رابطه تون با پرستارها چطوره؟! میگیم: اونا با ما خوب باشن ما خوبیم... میشینه. میخواد نظرمون رو بدونه، اما بیشتر از ما خودش حرف میزنه.....!

 

 

   دانشجوی پرستاریه. لاغر و بلند با صورت استخونی و سبزه...بدون آرایش. مانتوی نسبتآ تنگ مشکی پوشیده با شال آبی زنگالی که مدام از روی سرش سر میخوره..... از اولین جملاتش معلوم میشه میخواد بره اونور آب، و دلایل خاص خودش رو هم داره . میگه اونطرف همه چی اصولیه.به مریض احترام میذارن به پرستار احترام میذارن. هر کسی کارش محترمه و شغلها پایین و بالا ندارن. اینجا با مریض مثل حیوون برخورد میکنن و ما هم که اعتراض می کنیم توبیخ میشیم. همۀ اینها رو تجربه کرده و یکی یکی قصه هاش رو هم تعریف میکنه. آدم با وجدانیه. میگه اونجا میدونن پزشکی یه تیم ورکه، نه اینکه فقط کار پزشک باشه و بقیه هم خدمۀ پزشک. دوست داره ما هم بین همکلاسی هامون فرهنگ احترام به پرستار و مریض رو جا بندازیم...... اول فقط تأیید میکنیم. ولی ظاهرآ بندۀ خدا دلش خیلی پره! منم صحبت میکنم که یه کم آروم بشه.....

   مال اتوبوس جهاد (اتوبوس ما) نیست. از اتوبوس نهاد اومده و اینجا کسی رو نمیشناسه. میگه اونجا هم با بچه های پزشکیشون صحبت کردم، ولی مثل ماست نگاهم کردن! فضولیم گل میکنه و از وضع اتوبوس نهاد میپرسم. میگه همه دست به سینه نشستن و هر 5 دقیقه حاج آقا بلند میشن و سخنرانی میکنن...!! یواشکی به دوستم میگم: من خرشانس بودم یا تو...؟!! میخنده... بالاخره جهاد با نهاد غیر از "جیم" و "نون" باید یه فرق دیگه هم داشته باشن دیگه!!

   میگه توی کمیته پژوهشی پرستاریه... یه دفعه فکر شبکه ایم به کار میافته! بهش میگم که منم توی کمیتۀ پزشکیم و اینکه خوبه برای افزایش رابطۀ حسنۀ بین پرستارها و پزشکها یه طرح مشترک بین دو کمیته اجرا کنیم. همینکه این دو تا همدیگه رو توی یه محیط دیگه غیر از بیمارستان و با لباس غیر از روپوش سفید و سرمه ای ببینن، دور یه میز بشینن با هم کار کنن، کم کم با فکرها و توانایی های هم آشنا میشن...خودش خیلی خوبه.... ذوق میکنه و اعلام آمادگی...میل و شماره تلفن رد و بدل میکنیم. به انگلیسی میپرسه: من میلهام رو به انگلیسی مینویسم، اشکالی نداره؟ ...ما هم که از کل انگلیسی یه yes بلدیم و یه no ، گزینۀ no رو انتخاب و اعلام میکنیم! ...بحث زبان پیش میاد و معلوم میشه که خونشون نزدیک دوستمه، طرف میدون خراسون و پیروزی و... با دوستم هر دو یه کلاس زبان میرفتن. این الان مدرس اونجا هم هست، ولی دوستم مدت زیادیه که رها کرده... و به قول خودش الان دیگه از بیخ عربه! البته  کم کم وضع منو نمیدونه که امیدوار بشه!!  

  

 

    کم کم شروع میکنه از خودش گفتن...آدم جالبیه. برداشت خاص خودش رو هم از دین داره. میگه به این سر و وضعم نگاه نکنید! من خیلی معتقدم... با استادهای ارمنیشون بحث میکنه سر اینکه چرا به مسیح میگید پسر خدا، و براشون دلیل و مدرک میاره...با قرآن هم آشناست و حتی میگه با چت یه آمریکایی رو مسلمون کرده! یعنی به مسلمون شدنش کمک کرده...اون میگفته tell me more و اینهرچی میدونسته میگفته... و وقتی آمریکاییه شهادتین رو براش فرستاده اشک توی چشمهاش جمع شده و اومدنش رو به دین اسلام خوشامد گفته.......  اونقدر با احساس حرف میزنه که ناخودآگاه اشک توی چشمهای من هم جمع میشه...!

 

 

 ...منهم کم کم سخنرانیم گل میکنه! از کمیته و EDC گرفته تا اسلام و مسلمین همه رو در عرض چند دقیقه می ریزم وسط.......!!!

  

    وارونه نشسته روی صندلی جلو و گوش میده . به وضوح میبینم که رنگش و حالتش داره تغییر میکنه. اول فکر میکنم حرفهام خسته ش کرده. میگه حالش خوب نیست، عذرخواهی میکنه و برمیگرده.... هنوز چند ثانیه نگذشته که.......

    ...شوکه میشم! هاج و واج موندم و نمیدونم چیکار باید کرد... دوستم و بقیۀ بچه ها چندششون میشه...

اول انگار که به من ربطی نداشته باشه فقط نگاه میکنم و دلم میسوزه... بعد یه لحظه به خودم میام: اون توی این اتوبوس هیچ دوستی نداره که بهش برسه و از وقتی اومده فقط با ما حرف زده... حالا واقعآ وظیفۀ کیه که بهش کمک کنه؟؟

    بلند میشم و میرم جلو که به زهرا خبر بدم...خوابه. به مونا (معاونش) میگم. میگه باید ضد تهوع بهش بدید...میگم خب بده! میگه نداریم!!....این دفعه دیگه از شدت هماهنگی ها دارم بخار میکنم!!! بعد از کلی فکر کردن میگه ببین اون عقب ندا نداره ؟! میرم و خدارو شکر داره... هرچی به جلو میگم یه لیوان یه بار مصرف بدید، اصلآ کسی حال تکون خوردن نداره! ...میام، لیوان خودم رو آب میکنم و میدم بهش... بندۀ خدا توی این فاصله خودش کف اتوبوس رو با دستمال کاغذی تمیز کرده...!

   

    جالبه که بقیه هم هر کدوم سر جای خودشون کامنت میدن!... بعضی ها هم تشویقم میکنن!! شده ام اون وسط، هلیکوپتر امداد!!!

    ...عجب اوضاعیه ! باز هم مگه همین مردم به داد هم برسن. وگرنه تا سیستم بخواد خبر دار بشه و... تصمیم بگیره و...تصویب کنه و... تأمین بودجه کنه و...! ..................دیگه به ورثۀ ورثۀ آدم هم چیزی نمی رسه....!!!

 

   دوستم رفته عقب نشسته و کنار پنجره خالی شده . میخوام بنشونمش کنار پنجره... تعارف میکنه... به زور! میارمش و صندلی رو تخت میکنم. یه کیسه فریزر هم میگیرم از بچه ها و میدم بهش برای اطمینان خاطرش... کاملآ حس میکنم که احساس بدی داره . میگه ببخشید، منظرۀ بدی دیدید... میزنمش به شوخی و... خب،متولد چه ماهی هستی و...خیلی باصداقت و بی شیله پیله اس. سریع ذهنش منحرف میشه.... چند لحظه بعد اتوبوس نگه میداره و کمک راننده- که یه پسر بچۀ 15-16 ساله اس- میاد میگه:شما که حالت بد شده بود، برو پایین هوا بخور! و محکم تر ادامه میده: فقط شماها، بقیه نه!! میخواد منم باهاش برم... ولی ترجیح میدم پیاده نشم.میترسم به جرم سرپیچی از دستور، تو بیابون جام بذارن...!!

 

 

    سوار میشه و راه میافتیم...کم کم بقیه هم که تا حالا به روی خودشون نمی آوردن، تقاضای متوکلوپرامید میکنن!! تا جاییکه راننده مجبور میشه برای هواخوری عمومی! رسمآ نگهداره!! و چند دقیقه بعد هم ، همه پشت در دستشویی ها صف کشیدن برای هواخوری...!!!!

 

 

    اتوبوس نهاد هم به تبع ما نگهمیداره. اما ظاهرآ حاج آقا تمایلی به هوا خوری ندارن...! مریم، همون پرستاری که باهاش آشنا شدیم خداحافظی میکنه و میره پیش دوستش توی اتوبوس نهاد... سوار میشم. هنوز خیلی ها، از جمله دوستم نیومدن که... یکدفعه راننده حرکت میکنه! اول فکر میکنم داره اتوبوس رو جا به جا میکنه... ولی نه... مثل اینکه قضیه جدیه! راه افتاده دبرو که رفتیم!! میرم جلو... کاشف به عمل میاد که حاج آقا بیشتر از هواخوری، تمایل دارن یکساعت هم که شده زودتر به تهران برسن و لج کردن و راه افتادن! ظاهرآ هرچی راننده ها گفتن ما 6 صبح میذاریمتون تهران و  هرچی زهرا گفته اگه زودتر از 6 برسیم، من 60 تا دختر رو کلۀ سحر چیکارشون بکنم؟! کجا ببرم؟! حاج آقا اصرار داشتن که راننده اشتباه میکند، دیر میرسیم و بچه ها به بیمارستانشان نمیرسند!! ...در حال حاضر هم رانندۀ ما میخواد روی نهادی ها رو کم کنه و ببینه کجا نگهمیدارن..... بعد از 6،5 دقیقه معلوم میشه که روی نهاد از جهاد بیشتره! برمیگردیم و بچه ها رو، ازجمله زهرا رو! سوار میکنیم... و به این ترتیبه که از اینجا از اتوبوس نهاد جدا میشیم. بالاخره یه دعوا هم لازمه دیگه توی سفر! بچه ها میخندن، میگن: حاج آقا حالا این یه ساعتو بیخیال میشدی، وقت زیاده...!!!

 

 

 

 

 

     ...دوباره آرامش برقرار میشه! ...فیلم میذارن و نوار و بزن و برقص و...خوش به حالشون!!

   

   حدود 5/9 شبه که از حاشیۀ اصفهان رد میشیم... اتوبان های نوساز و عریض ، پل های روگذر ، زیرگذرها ، شهرک های حاشیه ای در حال ساخت ، تبلیغات متروی اصفهان ، برج ها.... حتی قیافۀ مردم این دو شهر با هم فرق میکنه! ...اینجا شهر عقل و هوش ، اونجا شهر عشق و احساس..... برای دوستم که تابحال اصفهان رو ندیده، راجع به تفاوتهای شهرسازی اصفهان و شیراز و ارتباطش با خصوصیات شخصیتی مردم این دو شهر میگم... باز هم چشمهاش گرد میشه و ذوق میکنه! من هم هی سینه صاف میکنم و از آسمون و زمین....!!!

 

    حدود 5/10 میرسیم شاهین شهر . کنار یه پارک نگهمیدارن... اینبار دیگه حاج آقا نیستن که ایراد بگیرن! میشه یکساعت توقف کرد. و ضمنآ میشه با خیال راحت روسری سر کرد و ...!

 

    نماز رو میخونیم و روی چمنها پهن میشیم برای شام: نصف تن ماهی+ نصف کنسرو لوبیا... بعدش هم چی میچسبه ؟؟! ...والیبال!!! ...بزن بریم! ...ساعت11 شب ، روی لوبیا! کنار جاده! ...واقعآ هم والیبال میچسبه!! این حاج آقا هم عجب لطفی کرد در حق این بچه ها! بیچاره نیست ببینه چه حالی میکنن! زهرا هم خوشم میاد، دموکرات دموکرات! چاییش رو میخوره و تماشا میکنه...! خداییش دور و بر هم همه خونواده ان... آقای شریف هم بیچاره لب جوب نشسته و سرش رو توی دستهاش گرفته! نمیدونم چشه. احتمالآ این چند روزه اصلآ نخوابیده! من هم که فعلآ نه حال والیبال رو دارم، نه راستش روم میشه! یعنی هر کسی چهار چوب خودشو داره ... میشینم به نوشتن و دوستم هم به خوندن زنان! امتحان دارن چند روز دیگه...نمیدونم چیزی میفهمه یا نه؟! ...ایوای! راستی ما هم امتحان داریم!! تقریبآ 10 روز دیگه... یعنی با این بادی که پشتم خورده، حداقل با این خستگی، میتونم چیزی بخونم؟...

 

  [باز هم ادامه دارد...!]

 

/ 14 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
اکرم

سلام سمانه جون.واقعاخسته نباشی.ی جورخاصی روونن خوشم مياد. بازم سرمیزنم. سربلندباشي.

رمضانی

خب بازم سلام! الان يه کم بيشتر وقت دارم... به همسفر: عزيزم تو که وضع انگليسی منو ميدونی... آخه تو ديگه چرا؟!! ميدونی چقدر پول مترجم دادم تا کامنتتو برام ترجمه کرد؟!!...همه شو ازت ميگيرم!!! تیپ فکری شاید مستقیمآ به پشت اینترنت نشستن ربطی نداشته باشه. ولی غیر مستقیم داره! حالا کم کم بزرگ میشی دنیا دستت میاد...!! ...جمله چیه؟!! کل سفرنامم رو باید با طلا بنویسن! خسیییییییییییییییس!!!! در مورد مسافرت دوباره با جنابعالی هم چی بگم والا...؟! فقط فکر نکنی دیگه از اون سرویسهای خوشمزه! خبری هست ها!! خوددانی!

رمضانی

در مورد اون نکته ی کوچولوت هم بله فکر ميکنم پادشاههای ما هرچی بودن از فراعنه ی مصر بهتر بودن... اصلآ اسمش روشه ديگه! خودت داری ميگی فرعون! خب معلومه چجوری بوده ديگه!!! ميبينمت!

رمضانی

به شيما: سلام عزيزم! تبريک ميگم اول شدنت رو!... ببينم اين امتحان فرانسه تون مگه چقدر طول ميکشه؟!! يه دو هفته ايه که نيستی؟ يا من نيستم؟! چجوريه؟!... دلت هوس واليبال کرد نه؟ اگه سه چهار روز يه بند اينور و اونور دوونده بودنتون اونوقت بهت ميگفتم شب آخر دلت هوس چی ميکرد! بيچاره حاج آقا هم حق داشت...! در مورد اصفهانيها کاملآ موافقم... و اين باعث ميشه شيراز رو با تمام سادگيش ترجيح بدم و البته به قول آقای دکتر همه ی اينها وقتيه که صابون مشهديها به تنت نخورده باشه!! یادم بنداز ایمیل مریم رو بدم بهت...

رمضانی

سلام به آقای دکتر! ميبينيد که داريم عينهو گلد کوئيست ژنهای معيوب رو کشف و تکثير ميکنيم! من گفتم هرکی دستش تو يه کاری هست ديگه...! حاج آقا هم که از اول کارشون درست بوده. اصلآ چيز جديدی نيست که... سوءتفاهم نشه یه وقت. ایشون نگران بیمارستان بچه ها بودن که مبادا یه وقت تآخیر بخورن! عجله شون برای این بود!!! پای حق الناس در میان بوده وگرنه عجله که کار شیطان است! اینجا الآهم فی الآهم پیش آمده است!!

رمضانی

اکرم جان سلام! برات فرستادم اون متن رو... مرسی از نظر لطفت. به بچه هاتون هم بگو بيان اينجا...

علي مقيمي

در مورد حاج آقا شوخی بود... فهميدم! ولی خب گاهی بايد نرمش داشت. به نظرم هميشه اينقدر با وسواس بودن جواب نده! گاهی یه نرمشهایی اثرش بیشتر از سفت بودنه! اینو نمیدونم ها! راستش نمیخوام هم سرش بحث کنم چون برای خودم خیلی سواله و بهش خیلی فکر میکنم! من تسلیم بیده بوده می باشم! در مورد ژن معیوب هم خدا عمرتون بده! بپایین فقط به جرم کارهای نت وورک و اینا قوه قضاییه نگیردتون! این روزها انگار بگیر بگیره! التماس دعا!

پدرام گلناری

سلام...اصولا پلازيل (يا همون متوکلوپپراميد!) چيز خيلی خوبيه!!!...همچنين ديفنوکسيلات!!!!...و البته دايمتيکون!!!!!

شيما تالهی

سلام. خوبی سمانه جون؟ من چرا چند وقته نمی بينمت. من نيستم يا تو؟ شايد هم هردو؟ راستش حق با توئه يه مدته ميام کميته سوکسوک ميکنم ميرم دنبال کار زندگيم. خواستم قيافم براتون زياد تکراری نشهبه سلامتی کجا شال و کلاه کردی میخوای بری؟ بیوفا حداقل از این به بعد به ما هم بگو بیایم...ما هم آب هویج بخوریم خوب....سلام به همسايه بالايي.آقای دکتر کم پيدا. دکتر! رو سرمون برج ساختن که!خوبین خوشین؟ والا در مورد مشهدی ها خدا رو شکر تا به حال بهشون برخورد نکردم ولی با گفته شما حتی از تصور برخورد کردن با مشهدی ها که از قرار از اصفهانيها هم...ند(جاهای خالی را به دلخواه خود پر کنيد)واقعا موهای سرم! سيخ ميشه! راستی تولد کميته يادتون نره بياين. ...آقای گلناری ای فارغ التحصيل مملکت به جای تجويز دارو و قرص اين مشک آب کميته رو آب ميکردين دیگه! به خدا ثواب داره. يه جمعيت تشنه ن!!!

رمضانی

با سلام خدمت جناب دکتر مقیمی: در مورد مسئله ی وسواس و راحت گرفتن فکر ميکنم اينها همشون ابزارن. برای اينکه يه آهنگ ساخته بشه همه ی نتها لازمه که باشن اما به جای خودشون. چيزی که مهمه و سخته تشخيص جاشونه و اينکه کجا بهترين نت چيه. با چه مدتی و با چه شدتی. آدمها مثل ساز ميمونن. بايد نواختشون.(البته نه خيلی محکم!!) و برای اینکه صدای خوبی داشته باشن باید بدونیم باهاشون چجوری کار کنیم... والبته حتی دوتا ساز یه جور هم باید جداگانه کوک بشن. (اینها موافق نظریۀ ضد فرمولتون بود! ...ولی خب از اونجایی که من موظفم در هر فرصتی از نظریۀ فرمولیم دفاع کنم میگم که:...) همونطور که سازها انواع خاصی دارن آدمها هم هنواع خاصی دارن: بعضیها سنتورن بعضیها پیانو... بعضیها سه تارن بعضیها گیتار... بعضیها نی ان بعضیها ساکسیفون... بعضیها کمانچه ان بعضیها ویولن... بعضیها دف ان بعضیها هم طبل!!(اونهم از نوع توخالیش! مثل من!!) کسی که از هر تیپ چند نفر رو دیده باشه میتونه تا حدودی تیپ یه آدم جدید رو حدس بزنه و... بنوازدش!! شما هم که دیگه استاد نوازندگی و...!