طلب روی تو کرديم به هر قال و مقالی...

یاحق

سلام به دوستان عزیز!

   این سری دوست محترم جناب آقای مهدی زحمت کشیدن و مطالبی رو در مورد اصالت وجود و(یا) ماهیت و وحدت وجود آماده کردن. من قسمت های جالب رو با اجازه شون ایتالیک کردم. و هنوز هم معتقدم وحدت وجود با اصالت وجود بیشتر جمع میشه تا با اصالت ماهیت...

.............................................................................................................

بسم الله الرحمن الرحیم

سید ابن طاووس در کتاب لهوف از شیخ مفید در کتاب مولد النبی و مولد الاوصیاء نقل می کند که : (امام حسین علیه السلام در جواب جنیان که از حضرت خواسته بودند بوسیله آنها بر لشکر یزید غلبه کند فرمود:) ... خداوند متعال این زمین را گستراند و آن جا را برای من برگزید و نیز پناهگاه شیعیان و دوستداران ما قرار داد...

(سپس جنیان گفتند که اگر طاعت شما بر ما فرض نبود هر آینه با تو مخالفت می کردیم و آن ها را از بین می بردیم. امام فرمود:) و نحن والله اقدر علیهم منکم ولکن لیهلک من هلک عن بینه و یحیی من حی عن بینه یعنی سوگند به خدا که ما بر ایشان از شما تواناتریم، ولیکن آنانکه هلاک شوند از روی دلیل روشن و بینه هلاک شوند و آنانکه زنده (حیات حقیقی) بمانند از روی دلیل روشن و بینه باشد.

آغاز بحث در روز عرفه بدین سخن شروع کردم  بخاطر دو دلیل اینکه:

1)     امام با اینکه اعتقاد جازم به شهادت خود و یاران خود در صحرای کربلا داشت و قدرت بر دفع آنها و هلاکت دشمن، بر قضا و حکم الهی سر فرود آورد. پس بهتر است درک خود را از جبر و اختیار به بالاتر سوق دهیم و صاحبان دلیل الهی را جبری نخوانیم آنچنان که از بایزید بسطامی پرسیدند: آیا عارف هم عصیان می کند: گفت: « و کان امر الله قدرا مقدورا »

2)     علم در مقام اثبات نزد خود و دلایل الهی و مویدات ملکی و جانی برای دیگران حجت نمی باشد. امام علیه السلام یکی از دلایل خود را برای این قیام « بینه » می داند و اتمام حجت و دلیل آشکار و ما هم این بحث را شروع می کنیم بخاطر درک حقیقت هستی که عقل و شهود و سخن بزرگان، علم به وجود را بزرگترین دلیل و بینه برای شناخت حق تعالی و کنه هستی می دانند.

اما بحث از سه نوع هستی پژوهی یعنی، اصالت وجود ، اصالت ماهیت و وحدت وجود.

پس لازم است که ابتدا از تعریف وجود بگوییم و ماهیت که هر دو نزد شنونده بداهتا مشخص است. پس جز تنبیه دیگر کار بیهده است.

اما وجود، خودش از هر تعریفی که از آن بشود روشن تر و ظاهر تر است بلکه خود عین ظهور، عین هستی و عین حقیقت است.

اما ماهیت، در جواب چیستی مطرح است و هر موجودی ماهیتی دارد و منیتی و فقط در واجب الوجود است که ماهیت و انیت او عین وجود اوست. البته ماهیت به اعتبار ذاتش یعنی ماهیت از آن جهت که ماهیت است نه موجود است و نه معدوم و نه واحد و نه کثیر و نه کلی و نه جزئی. مانند مفهوم انسان که صرفا انسان است و هیچ چیز دیگر از وحدت و کثرت و جزئی و کلی و وجود و عدم را نمی پذیرد. پس با اتصاف به وجود است که شخصیت خاصی را می پذیرد.

ابتدا بحث در وجود می کنیم تا معنای اصالت وجود و وحدت وجود مشخص شود و سپس به ماهیت می پردازیم.

اصالت وجود:

واضح و بدیهی بین صاحبان حکمت است که وجود مشترک معنوی است. یعنی بین تمام ممکنات و بین ممکنات و واجب الوجود به یک معنا بکار می رود. چونکه وجود ممکنات (ماهیت) را به وجود جوهر و وجود عرض تقسیم می کنیم ولی در هر حال چاره ای نداریم که ابتدا وجودی برای این ماهیت در نظر بگیریم و سپس تقسیم کنیم. چون تقسیم بندیهای جوهر و عرض چاره ای برای ما باقی نمی گذارد که ابتدا علم به وجودشان نزد ما ثابت است چون اگر معدوم بودند که تقسیم بندی نمی شد. و این وجود زاید بر ماهیت است و عارض بر آن و نه عین ماهیت است و نه جزو ماهیت می باشد.

پس وجود واجب و جواهر و اعراض همه در حمل وجود بر آنها متساوی النسبه هستند و همان وجودی که بر واجب گفته می شود بر ممکن نیز گفته می آید و این معنای مشترک معنوی بودن وجود است. البته به تشکیک وجود نیز قایلند یعنی واجب الوجود اصل وجود و اصل منبع وجود است و هر موجودی به فراخور نزدیکی به واجب بهره بیشتری از معدن وجود دارد. مثلا عقل اول بیشتر بهره و جمادات کمترین بهره را از وجود واجبی برده اند ولی بواقع وجود یکی است و تفاوت در شدت و ضعف است.

وحدت وجود:

قایلان به وحدت وجود اعتقاد دارند که درست است که بین ممکنات وجود مشترک معنوی است ولی در بین واجب و ممکن مشترک لفظی است. یعنی وجودی که به واجب الوجود اطلاق می شود وجود حقیقی و اصلی و وجود ممکنات وجودی عاریتی است و فقط در لفظ یکی هستند. واجب الوجود بوسیله نفس رحمانی یا وجود مفیض نزدیک به تمام اشیاء است و از آن جهت که وجود حق است با تمام اشیاء به یک اندازه نزدیک است و آن نزدیکی از نفس اشیاء هم بدانها نزدیکتر است ولی بین خود اشیاء همان تشکیک وجودی برقرار است.

اصالت ماهیت:

 آنچه در خارج است چیستی و تکثرات اشیاء است و اختلاف بالذات بین اشیاء و وجود یک امر عام مفهومی است. مثلا اصل انسان می باشد و وجود از انسان انتزاع می شود و به سبب حقیقت و ذات انسان است که وجود هم بدان تعلق می گیرد.

دلایلی در اصالت وجود و اعتباریت ماهیت:

1)     وجود است که ماهیت را از حالت متساوی بودن بین وجود و ماهیت خارج می کند. پس اگر وجود نبود ماهیت تحقق نمی یافت.

2)     ماهیت ذاتا متکثر هستند و اگر وجود نمی بود هیچ اتحادی ما بین آنها نبود.

3)     ماهیت با آثار در خارج است و در ذهن بدون آثار. پس اگر وجود اصیل نبود هیچ فرقی بین آنها نمی کرد.

4)     ماهیت نمی تواند شدت و ضعف و تقدم و تاخر و ... را بپذیرد. پس اگر وجود نبود ماهیت نسبت به اینها متساوی النسبه بود با اینکه در خارج به خلاف آن است.

پس بنابر اصالت وجود اعتباریت ماهیت وجود موجود بذاته است و ماهیت موجود بالعرض یعنی به عرض وجود موجود می شود.

 

خلاصه بحث اصالت وجود:

 

1)     وجود سزاوارترین چیز است به تحقق در خارج. زیرا ما سوای آن به سببوجود متحقق می شوند.

2)     ممکن نیست حقیقت و کنه وجود را تصور کرد.

3)     شمول وجود بر اشیا مثل شمول کلی بر جزئیات خود نیست. بلکه شمول او بر کلیه اشیاء و سریان و ظهور او در هیاکل ماهیات. سریانی مجهول التصور و غیر قابل درک.

4)     حقیقت وجود حقیقتی است واحد و در عین حال دارای مراتب مختلفی است.

5)     وجود در هر چیزی به اندازه مرتبه وجودی آن است و بهمان درجه او را از علم وقدرت برخوردار می کند.

6)     بین وجود و ماهیت ملازمت عقلی است ولی ماهیت است که به تبع وجود در خارج موجود می گردد نه وجود.

7)     وجود فی حد نفسه نه جوهر است و نه عرض. بلکه آنها به تبع وجود موجود می شوند و در واجب الوجود فقط وجود صرف است بدون تبعیت جوهر یا عرضی.

 

اینک برای روشن شدن بحث جملاتی از بزرگان را به عنوان شاهد می آوریم.

 

ملاصدرا در جلد 1 سفر 1 ص 26-64 می گوید:

 

مفهوم وجود مشترک است و محمول بر همه اشیاء متقرر به حمل تشکیکی نه تواطو. مشترک بودن وجود بین ماهیات تقریبا از اولیات است و عقل بداهتا بین چند امر موجود مناسبت و مشابهت را درک می کند و فرق می گذارد بین ماهیات موجود و غیر موجود.... حقیقت هر چیزی عبارت از خصوصیت وجود اوست و چون حقیقت اشیاء به نحو وجود و مرتبه ای از آن می باشد بنا براین خود وجود و صرف وجود اولی است چنانچه سفیدی هر چیزی به بیاض(رنگ سفید) است و بیاض به خود سفیدی است... مساله وجود و مراتب آن هماند نور است. وی می گوید: همانطوری که پیروان حکمت اشراقی نور را حقیقت عینی ذو مراتب به تشکیک می دانند ما نیز وجود را حقیقتی عینی ذو مراتب می دانیم. و همانطور که نور دو اطلاق دارد و یکی معنی مصدری و مفهوم عام عارض بر افراد و یکی حقیقت عینی که صرف فعلیت و ظهور است وجود هم دو اطلاق دارد: یکی مفهوم وجود که کلی است و عام و صرف انتزاع ذهنی است و دیگری امری حقیقی عینی است که عدم و لا شیئیت از ذات او ابا دارد.

 

ابن سینا در اشارات و تنبیهات می گوید:

 

«لان زیدا لا یباین عمروا بالانسانیة ولا بما تقتضیه الانسانیة نفسهاوانما یباینه بشخصها المادی ثم بما تستلزمه المادة من الاحوال‏المذکورة کالاین والکیف وغیرهما ثانیا».

(بخاطر اینکه زید با عمرو در انسانیت مباین(جدا-قابل افتراق) نیستند و نه در آنچه انسانیت بذاته اقتضای آن را دارد بلکه به شخصیت مادی او متفاوتند. پس به آنچه ماده مستلزم آن است از احوالات این و کیف و ... با هم مباینند.) [از این کلام ابن سینا بوی اصالت ماهیت می آید ولی در آثار او اصالت ماهیت و وجود هنوز تفکیک نشده است. چونکه مبنای او بر پایه یکی از این دو نیست ولی در کل، مشایین را اصالت وجودی می خوانند.]

 

دکتر غلامحسین دینانی در بحثی با محوریت فلسفه اشراق می گوید:

 ...کسانی قایل به «اصالت» وجود هستند مثل ابن­سینا و ملاصدرا و بعد از ملاصدرا بیش­تر متفکران تا به امروز، مثل علامه طباطبایی، اینها قایل به اصالت وجوداند. یک گروهی هم قایل به «اصالت ماهیت» هستند. خود میرداماد، قاضی سعید قمی، شیخ رجبعلی تبریزی و امروز ملاصالح مازندرانی کتابی پنج جلدی با عنوان حکمت بوعلی نوشته و خواسته ثابت کند ابوعلی­سینا قایل به اصالت ماهیت است. البته تلاش ناموفقی است اما حالا او خواسته این حرف را مطرح کند.

سهروردی نه قایل به اصالت وجود است و نه قایل به اصالت ماهیت است. پس قایل به چیست؟ قایل به «اصالت نور» است. من این را می­توانم بگویم. چون غالباً می­گویند: سهروردی قایل به اصالت ماهیت بوده است، چرا؟ برای اینکه وجود را اعتباری گفته است. با صراحت گفته است که وجود اعتباری است. پس چون وجود را اعتباری می­داند، پس قایل به «اصالت ماهیت» است.

سهروردی این مطلب را مطرح نمی­کند. وی از «اصالت نور» سخن می­گوید. اساس فلسفه­اش نور است.

 

بحث از وحدت وجود خود میدانی جدا می طلبد. همین بس که بنده را اعتقاد است که کمتر کسی از فلاسفه کنونی و متاخر حتی وحدت وجود یا توحید خواص را تعقل کرده اند چه رسد به ....

/ 42 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سياه چشم

سلام . عيدت هم مبارک .از توضيحاتت هم ممنون . از اين کامنت اخرت و نظرت راجع به فلسفه هم بسیار ممنون تر !...منتظرتيم ...

هرمز مميزی

سلام / از ملا صدرا به اين سو ظاهرا فيلسوفی نداشته ايم تا قضيه اصالت را بهتر تشريح کند !

سوفيا

سلام به همه . . عيد همگی مبارک . . خانم دکتر ! در پرشين بلاگ به روزم ... فرصت داشتين يه سر بزنين ... خوشحال ميشم (البته به اتفاق خانم وکيليان) . . همچنان منتظر تغييرات هستم

سعيد ابويی

سلامی چو بوی خوش اشنایی سلام به شما دوست دیرینه من دکتر رمضانی وقتی دیدم که در مورد ملاصدرا این فیلسوف و عارف پراوازه مسلمان کار میکنی احساس شعف کردم برایتان ارزوی توفیق دارم حرفاتون منویاد یه نوشته ای از ابوحیان توحیدی میاره. ابوحیان توحیدی(در کتاب البصائروالذخائر) میگوید:{در زمانی زندگی میکنم که پیشوا عادل نیست زاهد پارسا نیست. توانگر نمیبخشد و فقیر نمیشکیبد دوست یاری نمیکند همسایه پرده داری نمی نماید نادان درفکر اموختن نیست و عالم پرهیزگاری نمی ورزد قاضی بیدادگر نیست و شاهد دروغگو و تاجر متقلب .اکنون احوال و رفتارم و افکارم همه غریب تلقی میشود .رمیده از خلق به تنهایی خو کرده .حیرت زده و ستمدیده و نومید از همه چیز و در انتظار مرگم} .

سعيد ابويی

مرا کسی نساخت، خدا ساخت؛ نه آنچنان که " کسی میخواست "، که من کسی نداشتم. کسم خدا بود، کسِ بی کسان. او بود که مرا ساخت آنچنان که خودش می خواست. نه از من پرسید و نه از از آن " منِ دیگرم ". من یک گِلِ بی صاحب بودم. مرا از روح خود در آن دمید. و بر روی خاک و در زیر آفتاب، تنها رهایم کرد. " مرا به خودم وا گذاشت ".

سعيد ابويی

وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم. وقتی که دیگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم. وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم. وقتی او تمام کرد من شروع کردم. وقتی که او تمام شد من آغاز شدم. و چه سخت است، تنها متولد شدن مثل تنها زندگی کردن، مثل تنها مردن.

سعيد ابويی

مرغ عشق ققنوس است که در اتش می زید نه ان که رنگین کمان میپوش ودر بوستان عافیت شکر میخورد وشکر شکنی میکند مگرسوخته دلی و سوخته جانی را جز از بازار اتش میتوان خرید

سعيد ابويی

انسان موجودی است که "روز در کسب ادب" میکوشد عقل معاش بکار میبرد .در این عقل معاش "اختیار " است . دیگراین عقل معاش کارش به بنبست کشیده است .دیگر همه میبینند عقل معاششان حیران است که برای زندگی چه بکنند و چه نکنند چگونه عقل معاش خود را بکار اندازند تا بعدش فردا بتوانند ازعقل معاششان نتیجه بگیرند . بشر امروز صنعت دارد .صنعت او نمی تواند دردهایش را درمان کند .بشر بدبخت است دیگران را هم بدبخت میکند امروز بشر اگر در خلوت خویش باشد باز نهایتا پناه میبرد به ماری جوانا به میخانه به رقص و تخته و ورق بازی ودر روز خود را در یک رابطه اداری و یا غیر اداری محو میکند تا کمتر دل به اختیار و مسئولیت ان دهد میگریزند از خودی در بیخودی یا به مستی یا به شغل ای مهتدی .بشر امروز درس میخواند مثلا طبیب میشود و بعد به علل مختلف" ذکرو فکر اختیاری دوزخش" میشود .پس بشر از خودی که دارد و با ان در روز کسب ادب میکند میگریزد زیرا میبیند با اختیار نمیتواند کاری بکند .بشر امروز به این معنی بی ادب است

سعيد ابويی

بيشتر مردم خودخواه و خودپرستند،تو اما آنها را ببخش اگر صميمی و مهربان باشی،تو را به انگيزه های ديگر متهم می کنند،تو اما صميمی و مهربان بمان! اگر شريف و صادق باشی فريبت می دهند،تو اما شريف و صادق بمان. آنچه سالها ساخته ای را يکشبه ويران می کنند،تو اما بيافرين و بساز. هر چه امروز خوبی کنی،فردا فراموش می کنند،تو اما خوبی کن خوبی کن! اگر بهترين پاره های جانت را به جهان ببخشی،هرگز کافی نيفتد،تو اما بهترين پاره های جانت را ببخش... (مادر ترزا)