قطعه ای از بهشت

 

 

 

                                                               حق<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

 

 

 

[ برای اولین بار وقتی حافظه رو دیدم، بیش از همه مجذوب حالات افرادی شدم که بین جمعیت بودن اما با اونها نبودن، حال دیگه ای داشتن، چیز دیگه ای می دیدن، اومده بودن که جای دیگه ای برن...و نا خودآگاه من رو هم با خودشون بردن...

   وقتی برگشتم نشستم و نوشتم... این یه قسمتشه...]

 

 

    زمان زیادی نمی گذرد از وقتی که نوشته هایم را با توجیه و توضیح راجع به وقفه ای که در سیر نوشتنم اتفاق افتاده بود شروع می کردم: توجیه ننوشتن . شاید دوسال . اما از وقتی حرمت حرم امن و سفید کاغذ و خون سیاه قلم زیر پا رفت ، قلمم خشک شد و کاغذم در انتظار پوسید…

…وحالا احساس میکنم باید نوشتنم را توجیه کنم نه ننوشتنم را . نمی دانم چرا باید توجیه کرد… شاید هم نباید . اما بعید نیست که آنچه امروز دیدم ، آنجا که امروز بودم ، با کسی که امروز بودم و… در سبز کردن قلمم و سپید کردن کاغذم نقش بزرگی داشته باشد…

 

 

حافظیه قطعه ای ست از بهشت! من این را امروز به یقین دیدم. امروز من تمام  عشق را در آغوش کشیدم و درست میان دو دستم لمس کردم. مکعبی بود میان دایره ای و دایره هایی… کعبه ای بود میان دوایر طواف… نوری خدایی میان خلقی کور… روزنی بود به آسمان، میان جمعی در گل ماندگان. وتلألؤ عشق شفاف تر از آب و آیینه خیره میکرد چشم هر "بیننده" ای را… و چه کمند اینان و…… چه "زیاد"ند……

…وبه چشم دیدم که در این تلألؤ و انعکاس زمینی به مساحت چند متر مربع، آشیانه ی هر عاشقی میشود و خانه ی هر دلداده ای… که اینجا رواق منظر چشم کسی ست که هر نسیمی را زکوی یار میبیند و هر ذره ای را نشان روی نگار…

 

و در این بارعام کسی را به جفا نمیرانند. هیچ دری نیست، هیچ سؤالی نیست، هیچ اجباری نیست، هیچ رسمی نیست، هیچ دیواری نیست، هیچ حصری نیست…… طاقی ست بلند بر 8 ستون که حتی خورشید را هم هیچ صبح و شام از زیارت قبر ساده ی این خورشید آسمان سلوک محروم نمی کند. و آنقدر بلند که از طاق هفت آسمان گذشته…… انگار اینجا مرکز عالم هستی ست… که هستی همه بر مدار عشق می چرخد و هر جا عشق هست نقطه ی پرگار وجود آنجاست…

 

 

…از پله های سنگی که دایره وار این خانه ی عاشقان را در بر گرفته اند بالا میروم. 8 ستون گرد دورتادور قبر تا عرش بالا رفته اند و زیر طاق طرحی ست کاشیکاری از باغ ملکوت [آنچنان] که در خاطر این مرغ در قفس تن مانده نقش بسته و به سر پنجه ی هنر به یادگار نشسته…

…و بر زمین این قطعه ی آسمان حجمی مرمرین و روی آن نوشته هایی که نخواندم… و گویی زمان ایستاده تا تو در این بهشت جدا مانده از بهشت ، بر مزار این مرغ باغ ملکوت طعمی از آرامش را احساس کنی… و تو چه زود هیاهوی زندگی را فراموش میکنی و به این فردوس برین خو میکنی و مجال میابی لحظه ای از یاد ببری غصه ی بودن در این دیر خراب آباد را……

 

 

   و تنها چیزی که زمان در آن دست میبرد، آمد و رفت مردم است. به یکی از ستونها تکیه میدهم و چشم را به نظاره شان می نشانم. اغلب چند نفری، خانواده یا دوستان می آیند و فاتحه ای از سر ادب می خوانند و در همان حال سنگ قبر را برانداز میکنند و از ناخودآگاهشان می گذرد: همین؟! …اینجا چیز زیادی دستگیرشان نمیکند... نگاهی به اطراف و عکسی با این سنگ مرمرین حسن ختام کارشان در اینجاست. بعد نوای موسیقی و چایخانه و... و روبروی آن فروشگاه مناسب حال. عرضه کنندۀ دیوان حافظ و شعرای دیگر CD, و فیلم و کتاب های راهنمای گردشگران و البته صنایع دستی! : miniature carpet !! و زیرخاکی هایی از تخت جمشید به قیمتهای مناسب کارمندی!!!

 

   ...و در این سو اما، زیر این یک گله سقف کسانی مانده اند... یا شاید رفته اند.....  

 

/ 1 نظر / 13 بازدید
ليلا رضوانی

سلام سمانه عزيز.متن حافظيه را خواندم.فوق العاذه عالی بود. اصلا کل سفرنامه تاثير گذار و خواندنی است.خواننده را جذب ميکند وبه راحتی او را با مسافر همراه ميکند. سمانه چرا کتاب نمينويسی؟با اين همه استعداد مطمئنا يک نويسنده بزرگ ميشی.جدی می گم.اگر همين سفرنامه را کتاب کنی خيلی ها با علاقه ميخوانندش.بعدا ميام بقيش را هم می خونم .فعلا شب به خير!