جان ببر آنجا که نبینی حجاب... دست مه و جام شه و باده ناب!

 

                                                        یا حق

سلام!

این روزها خیلی سرم شلوغه! دارم هندونه هایی رو که برداشتم تقسیم میکنم به تعداد دست هام ببینم به هر دستم چند تا هندونه میرسه!!... این قضیه تبعآ روی اینجا هم اثر خودش رو گذاشته و بعد از کامنت دزدی! الان رسیدم به مرحله ی پست دزدی!!

................................................................................

این پست ایندفعه ی جناب بهزاد بود:

 

  "زندگی مثل یه قوطی کنسرو قرمه سبزیه"

روی مبل نشسته و با خودش اینو میگه ... درست یکی مثل همونایی که چند هفته پیش از مغازه ایرانیا گرفت و الان ، روی میز آشپزخونه است  ... کنسرو "یک و یک" ... طراحی زیبا ... برچسبی قشنگ ... تصاویری که هر خمار زندگی رو نئشه میکنه ... دوست داری زودتر ببینی چی به چیه ... طعمش ... بوش ... شکلش ... میخوای امتحانش کنی ... پس دست به کار میشی ، اما خیلی زود برمیگردی و دوباره از دور ، فقط نگاه میکنی ... برای زندگی کردن ، باید وسیله اش رو داشته باشی ... هدف که مشخص بود ، سیر شدن ... اما وسیله!!! ... یه دربازکن میخواد که نداره ... با چاقو و چنگال و سنگ و پیچ گوشتی ، فقط

 

عمرت رو هدر میکنی ؛

 

دست و بالت رو به خطر میندازی ؛

 

و شاید ، بزنی خود زندگی رو بترکونی که اونوقت ، صورت مساله پاک شده و این همه حرف ، بیهوده ...

 

حالا بالفرض هم که باز کردیش ، گوشت میخوای از کجا بیاری تا بهش اضافه کنی تا طعم و رنگ یه زندگی خوشمزه رو به خودش بگیره ، نه یه عمر گندیده و تهوع آور ؟

 

.....................................................................................

اینم کامنت من اونجا!:

 این پست هم جالب بود! و کامنتهاش جالبتر!! ترجيح ميدم بگم که سر منم يه بار همچين بلايی اومد! توی خوابگاه بوديم و نه تنها دربازکن نبود بلکه هيچ وسيله ای که اونقدر سفت باشه که بتونه مختصر اثری بر کنسرو حک کنه هم نبود!! ...از گشنگی داشتيم مي مرديم!! بالاخره يادم نيست اين راز بقا با ما چه کرد که ما با اون کنسرو بيچاره چه کرديم که بالاخره باز شد بعد از ساعتها تلاش!


...ولی حس عجيبی داشت! حس اينکه توی اون لعنتی يه چيزی هست که درست همونيه که تو ميخوای اما نميتونی بهش برسی! درست مثل اينکه توی زندان گرسنه باشم و يکی بيرون جلوم غذا بخوره!! آدم بيشتر ضعف ميکنه... 

تا حالا به زندانهای <از بيرون> فکر کردين؟! وقتی اون چيزی که ميخواين توی <محدوده> ای باشه که شما رو اونجا راه ندن، به اين ميگن زندان از بيرون! چه فرقی داره که اون دايره رو دور شما کشيده باشن يا دور هدفتون؟ مهم اينه که بين شما و اون یه ديوار وجود داره و فاصله هست...

.

                   circle.jpg

.
بعضيها توی خودشون يه کنسرو باز نشده دارن! و ابزار باز کردنش رو هم ندارن يا نخواستن که داشته باشن! اينها خودشون رو نميشناسن. یعنی همه چیز رو میشناسن الا خودشون رو...
 

.

      circle3.jpg

.
بعضيها هم خودشون رو کردن توی يه کنسروی که نه خودشون ميتونن از داخل بازش کنن و نه کسی از بیرون میتونه این کار رو بکنه یا انگیزه ش رو داره. اینها نمیتونن دنیا رو بشناسن چون توی خودشون اسیر شدن...

.

          Circle-of-Friends_web.gif

.

مثال عینی هم برای هر دو نوعش هست! شاید... نمیدونم! شاید اگه بشه آدم یه جایی روی این دایره باشه (منظورم دیواره ی قوطی کنسروه) یا بتونه یه جوری مثل روح های توی فیلم از این دیواره ها عبور کنه خیلی خوب میشه! اونوقت نه توی درون اسیر میشه نه توی بیرون! 

ضمن اینکه توی هر دوجا هم سر میکنه، هرچی هم که بخواد برمیداره میخوره! از جمله قورمه سبزی!! ...نه دست و بالش رو به خطر میندازه نه گوشت یا چیز دیگه کم میاره! همه چیز همه جا هست!

.

parhelic-circle.jpg

        جان ببر آنجا که نبینی حجاب      دست مه و جام شه و باده ناب

/ 17 نظر / 36 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رمضانی

...دقيقآ اگه ميشد به هدف غايی هستی رسيد ديگه نه حرکتی باقی ميموند نه جنبشی! همه ی حرکت ها و همه ی <جريانها> بخاطر وجود و <پايداری> يک <اختلاف پتانسيل> هست. بعضیها میگن مشخصه که ما به خدا نمیرسیم پس چرا حرکت کنیم؟! ما درواقع حرکت نمیکنیم که حتمآ به خود خود خود خدا برسیم! ما <به سمت خدا> حرکت میکنیم تا از این حرکت <برکت>هایی گیرمون بیاد! حرکت کردنمونه که ما رو به مراتب و مراحل بالاتر میرسونه نه صرف اینکه در نهایت به خدا برسیم یا نرسیم! اصل زندگی باز کردن اون قوطی کنسروه نه خوردنش! گرچه وقتی يه قوطی رو باز ميکنين مسلمآ محتوياتش رو خواهيد خورد! (خصوصآ شما!) اما استفاده ای که براتون مونده -و ارزشش از ارزش اون غذا هم بیشتره- اينه که ياد گرفتين چجوری ميشه از مرز ديواره ی اين قوطی کنسرو <عبور کرد>...

رمضانی

بيش از حد دقت کنين! اين خيلی مهمه! مثلآ ميگن بايد از خود گذشت. يه عده ميان و خودشون رو در معرض تحقير ديگران قرار ميدن که بگن ما از خودمون گذشتيم! در حالیکه اين غلطه! اونها فکر کردن بايد عملآ خودشون رو له کنن در جامعه، درحاليکه منظور اين بوده که <له کردن خودتون رو ياد بگيرين> <بتونين از خودتون بگذرين> <ياد بگيرين چجوری خودتون رو نبينين> نه اينکه اونقدر غذا نخورين که بميرين!! نه اينکه واقعآ ارزش وجودی انسان پايينه و... خودتون ميدونين که چقدر هم به انسان بها داده شده و اصلآ اشرف مخلوقاته. اما اين اشرف مخلوقات، اشرفيتش به اين نيست که بادی به غبغب بندازه و بگه: ههه! من اشرف مخلوقاتم ها!! بلکه اشرفيتش به اينه که ميتونه از خودش بگذره و با وجود همه ی وسوسه ها به جايی برسه که بجز خدا رو نبينه! دقيقآ شرفش به همينه! ما به دنيا نيومديم که دنيا رو متر کنيم يا... اومديم که يه چيزهاای رو ياد بگيريم! ياد بگيريم چجوری بگذريم!

رمضانی

منظورم کلآ این بود که در عين اينکه ميدونيم خيلی از کنسروها باز نميشن بايد تلاشمون رو بکنيم! نگران نباشين! هيچ وقت خدا رو اونقدر نخواهيد شناخت که انگيزه تون برای بيشتر شناختنش سرد بشه! . به جناب دکتر مقيمی: بله! هرچيزی ميتونه بند باشه حتی تصور ما از خدا. يادمه يه چيزی نوشتم درباره ی حجاب (يادم نيست اينجا گذاشتم بالاخره يا نه) و اينکه هر جلوه ای و نوری در یک مرحله ميتونه راهنما باشه و در مرحله ی بعد حجاب. مثلآ شما از يه کوه ميخواين برين بالا که برسين به خورشيد، اول اين کوه شما رو هدايت ميکنه به اون سمت ولی بعد کم کم خودش ميشه حجاب و نميذاره خورشيد رو ببينين. اونوقت بايد از قله ش عبور کنين و <پشت سر> بذارينش. حالا بايد برين به سمت کوه ديگه ای که توی مسيرتون قرار ميگيره و... الی آخر. شايد اول يه کم تکرار به نظر برسه (مثل همون مثال کنسروهايی که زدين) اما در اصل تکرار نيست، رشد داره. درخت هرسال يه کار ميکنه: برگ ميده ميوه ميده برگهاش زرد ميشه و ميريزه! اما هر سال بزرگتر شده... اين رشديه که با خودش و در

رمضانی

يا مثل يه مارپيچ! هربار دور ميزنه، اما هربار بزرگتر ميشه... (اگه حوصله داشتين پست آخر سفرنامه ی شيرازم رو يه نگاه بندازين! اسمش اين بود تا اونجا که يادمه: <برو تا...> توی آرشيو خرداد يا تير...) به هرحال کسی جلو ميره که به هيچ حجابی دل خوش نکنه و پشت هيچ پرده ای نمونه. نه پرده ی دنيا، نه پرده ی خودش نه پرده ی <تصوراتش> ...از اين آخری خلاص شدن خيلی سخته! حتی برای از ما بهترون!! . در پناه حق!

رمضانی

و به جناب مهدی: هرچقدر میخوام گريه م نگيره از بعضی از اين تعابيری که شما همينجوری ميگين و من چشم و گوش بسته برای اولين بار ميشنوم، نميشه!... ...بوجهی هم قصير است و طلب ارجح اولی... ... چی بگم؟... ... نه نمیشه! ...ببخشید! . پستتون رو هم دیدم! مرسی! انشاا... در اسرع وقت میخونم... ...در پناه خدا!

بهزاد

دوباره سلام ... کامنتها رو خوندم ... همشو ... بی اجازه ... یاد حرفی که چند وقت پیش ، بهرنگی - معلم کلاسهای یخ زده ، بهم زد افتادم ... آموختن در حین حرکت – به کار بردن آموخته ها برای جلو رفتن! ... کاش همه بتونیم به درجه‌ای از خود باوری و خدا باوری برسیم که اینگونه باشیم .

رمضانی

مغزها پر نشود چون انبار قلب ها خالي نشود از احساس درس هايي بدهند كه به جاي مغز، دل ها را تسخير كند از كتاب تاريخ جنگ را بردارند در كلاس انشا هر كسي حرف دلش را بزند غير ممكن را از خاطره ها محو كنند تا كسي بعد از اين باز همواره نگويد ، هرگز و به آساني همرنگ جماعت نشود زنگ نقاشي تكرار شود رنگ را در پاييز تعليم دهند قطره را در باران موج را در ساحل زندگي را در رفتن وبرگشتن از قله ي كوه وعبادت را در خدمت خلق كار را در كندو و طبيعت را در جنگل سبز مشق شب اين باشد كه شبي چندين بار همه تكرار كنيم عدل آزادي قانون شادي صداقت امتحاني بشود كه بسنجد ما را تا بفهمند چقدر عاشق و آگه وآدم شده ايم درمجالي كه برايم باقي است باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم كه در آن آخر وقت به زباني ساده شعر تدريس كنند وبگويند كه تا فردا صبح خالق عشق نگهدار شما . حق نگهدارتون

رمضانی

سلام! جناب امیر تنها لطف کردن توی وبلاگشون برام این شعر رو گذاشتن و من دلم نیومد تنهایی بخونم!: . درمجالي كه برايم باقي ست باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم كه در آن همواره اول صبح به زباني ساده مهر تدريس كنند و بگويند خدا خالق زيبايي وسراينده ي عشق آفريننده ي ماست مهربانيست كه مارا به نكويي دانايي زيبايي و به خود مي خواند جنتي دارد نزديك،زيبا و بزرگ دوزخي دارد- به گمانم كوچك وبعيد در پي سودا نيست كه ببخشد ما را وبفهماندمان ترس ما بيرون از دايره ي رحمت اوست در مجالي كه برايم باقي است باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم كه خرد را با عشق علم را با احساس ورياضي را با شعر دين را با عرفان همه را با تشويق تدريس كنند لاي انگشت كسي قلمي نگذراند ونخوانند كسي را حيوان و نگويند كسي را كودن ومعلم هر روز روح را حاضر و غايب بكند وبه جز ايمانش هيچ كس چيزي

حامد «آسمان نقره اي »

سلام. سايت خوبي داريد. من هم يه وبلاگ دارم كه توي اون عكساي دخترم رو ميذارم اگر بيايد و نظرتون رو بگيد خوشحال ميشم البته حواستون باشه كه چشمش نزنيد!

مهران (اولين قلب آبي)

سلام... فكر نمي كنم پشيمون شده باشم از اينكه به وبلاگ شما سر زدم....... به نظرم مي تونيم دوستاي خوبي براي همديگه باشيم... خوشحال ميشم به من سربزني شايد ياد روزاي خوب قديما كه وبلاگ اولين قلب آبي پاتوق بروبچ پرشين بلاگ بود زنده بشه........ دوست دار تو.... دوست جديد مهران [چشمك]