...و اما پشت صحنه!

 

 

 

 

                                                   حق <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

 

 

 

   خب بالاخره سفر نامۀ شیراز هم تموم شد. مثل هر چیز دیگه ای که یه روزی تموم میشه! از دوستانی که تو این مدت مرتب سر میزدن و کامنت های رنگ و وارنگ میذاشتن ممنونم:

   

     از دکتر مقیمی که که در واقع با دیدن وبلاگ لبریز مهرشون به نوشتن وبلاگ علاقمند شدم و فراموش نمی کنم که  هر دو وبلاگم رو هم افتتاح کردن! علاوه براینکه با وجود مشغلۀ زیاد و امتحانشون همیشه لطف داشتن و به هر دو سر میزدن. از ایشون چیزهای زیادی یاد گرفتم و امیدوارم هرجا هستن و از هر کسی دورن به اون کسی که باید نزدیک باشن. اونوقت هم سربلندن هم سلامت و هم خوش و خندون....

 

     از دکتر گلناری که ما رو با انشاهای میهن پرستانه شون! سورپریز میکردن و امیدوارم طرحشون هم بیفته یه جای خوش آب و هوا و اینترنت دار میهن اسلامی! که ما همچنان بتونیم از انشاهای پربارشون استفاده کنیم و یه کم غرور ملیمون تقویت بشه!!

     امیدوارم در آینده توی محیطی قرار بگیرن که قدرشون رو بدونن...   

 

     از همای عزیزم که فکر میکنم داره مدت باقیمونده به پایان دبیریش رو روزشماری میکنه! و البته نمیدونه که شاید از دست دبیری خلاص بشه ولی از دست من نه!! ...بندۀ خدا اگر بابت هر ساعتی که به من مشاوره میداد یه چیزی میگرفت الان میلیونر شده بود!!

     ...میخوام به شرق وجودم بیام هما! خوشحال باش! بازهم با هم، توی شواهد... پرواز با هما!!

 

     از شیمای گلم که عین یه آینه صاف و قشنگه و البته حساس. بیشتر درک میکنه تا درک بشه و به همین خاطر قدر درک شدن رو خوب میدونه. امیدوارم یه روزی همین که میدونه خدا درکش میکنه براش کافی باشه...

 

     از اکرم، ملکۀ ویکتوریای کمیتۀ اراک! ...که نمیدونم در چه حالیه؟! خوب... بد... تقدیر جالبی بود! بعد از پنج سال... هنوزم باورم نمیشه! ...آخ! دلم تنگ شده برات اکرم!

 

     از لیلای خوبم که پیشنهاد کرد کتاب بنویسم! بچه مثبت! چشم! باید بنویسم اسمش رو هم بذارم "الخزعبلات من هپروت فی التخیل القره قوروت!!"

 

     از همسفر! به هر دومون توی این سفر خیلی خوش گذشت. اما برای من سفر با اون چیز بیشتری داشت. مسافرت با هر کسی به آدم این فرصت رو نمیده که خودش رو بهتر بشناسه. من خیلی خوش شانس بودم و اون خیلی مهربون!

 

     و در آخر از آقای فردوسی پور! که بخشی از مسابقات رو گزارش کردن...!

     و همینطور از جناب حسام بیگ! که مسئولیت انتظامات رو به عهده داشتن...!!

 

     و باز در آخرتر از اونایی که چراغ خاموش میومدن و میرفتن! امیدوارم باتریشون دشارژ نشده باشه!

 

     از لابه لای کامنتهای قشنگی که میذاشتید چندتا موضوع رو انتخاب کردم و فکر میکنم ارزششو داشته باشن که توی پستهای بعدیم به تفصیل بیشتری راجع بهشون با هم حرف بزنیم. بعضی از مطالبی هم که از این به بعد میخونید بخشهاییه که از بین نوشته های قبلیم انتخاب کردم و به جاش تاریخشون رو مینویسم...        

 

 

 

 

 

                                            و حالا پشت صحنه...!!

 

 

 

     ...ساعت یک و نیم نصفه شبه و حدود هشت ساعته که به سمت شیراز راه افتادیم. دوستم خوابش برده. از وقتی راه افتادیم یکریز دارم براش حرف میزنم. بندۀ خدا فکر کنم صبح که بلند بشه میبینه اوتیت کرده! ...منم لارنژیت!!

     تقریبآ یکی دوساعتی چرت زدم، اما حالا بیخواب شدم.چراغهای قرمز اتوبوس روشنه و از پنجره هم هیچی دیده نمیشه. ماه رو به سختی میشه اون بالا دید... حس عجیبی دارم. بلند میشم و طوری که دوستم بیدار نشه قلم و کاغذ رو از توی کیفم برمیدارم... به تنها چیزی که فکر نمیکنم سفرنامه س. فقط دلم میخواد بنویسم. چی رو؟ نمیدونم... باید با یکی حرف بزنم و نصفه شبی فقط خدا و ماه و کاغذن که بیدارن! شروع میکنم...

 

    " ماه بالا اومده! اینقدر که دیگه نمیبینمش. کم پیش میاد که......"

 

 

    فردا بیدار که میشم دیگه حس دیشب رو ندارم. خودم رو مجبور نمیکنم و چند جملۀ عادی اضافه میکنم... فعلآ قصدم اینه که هرجای سفر که حس خاصی داشتم دریغ نکنم از دوستانم: ...قلم و کاغذ!

     ظهر نشده میریم ارگ کریمخانی. و اون نمایشگاه... مطالبی از ذهنم میگذره ولی... یعنی بنویسم؟! آخه خیلی فضاش با دیشب فرق میکنه... چه عیبی داره؟ خب انسانه دیگه. شب داره. روز داره...حس داره.عقل داره...آسمون داره. زمین داره... تند تند شروع میکنم به یادداشت کردن تیتر عکسها تا بعدآ راجع بهشون بنویسم. برمیگردیم به ماشین...

   

 

    بچه که بودم هر مسافرتی میرفتیم کلی قلم و کاغذ میبردم که من میخوام سفرنامه بنویسم! اولش شروع میکردم از ساعت حرکت و توصیف کامل جزئیات ده بیست کیلومتر اول راه... بعدش یا میرفتم توی هپروت یا جای دیگه که بالاخره میموند قضیه! ...وقتی میرسیدیم به مقصد دوباره یاد سفرنامه میافتادم و چند خط مینوشتم و دوباره هپروت و...! وقتی برمیگشتیم میدیدم ایوای! من بازم ننوشتم این سفرنامه رو! کلی غصه میخوردم و بعد میگفتم خب!دفعۀ دیگه حتمآ مینویسم... و دفعۀ بعد هم باز روز از نو روزی از نو!... البته خیلی بچه بودم. شاید 12-10 سالم بیشتر نبود. بعدآ کم کم دیدم مثل اینکه مردش نیستم! از بیخ بیخیالش شدم: آخییییییش! تازه انگار نفس راحتی کشیدم. ریلاکس میرفتم و برمیگشتم و لذت میبردم... دیگه تعهدی بابت نوشتن سفرنامه نبود!

 

   ...اما ظاهرآ اینبار هم ناخودآگاه شروع کردم به نوشتن... نگرانم که مانع اصل قضیه بشه. تصمیم گرفتم وسواس به خرج ندم و خیلی خلاصه بنویسم که بتونم تا آخر ادامه بدم...اصلآ نیازی نیست کامل باشه. هرچی دلم خواست...

 

   بعدازظهر دوستم میخوابه و من مینویسم. عصر که دوباره میریم بیرون میبینم کنجکاو شده. میدم میخونه...کف میکنه بدجور! البته این یکی از دهها مورد attackکف کردنشه در همجواری با اینجانب!! تقزیبآ از این به بعد هر دوسه خطی که مینویسم از دستم میکشه که بخونه. تشویق مشم و ادامه میدم... شده داستان مولوی و حسام الدین چلبی و مثنوی!!! (آخه چه اشکالی داره آدم خودشو یه کم تحویل بگیره؟ ها؟!!)

 

   خلاصه همینطور هست تا آخر... ارگ، دروازه قرآن، حافظیه، باغ ارم، سعدیه، بازار وکیل، تخت جمشید، راه...حتی مسائل بین فردی. هرجایی میریم همین که میدونم قراره بنویسم همه چیز رو دقیقتر و عمیقتر نگاه میکنم. حس میکنم فقط برای لذت بردن نیومدم. (مقایسه کنید با سفر دنیا که اگر اینجوری بهش نگاه میکردیم خیلی خوب میشد...) باید چیزهای جدیدی یاد بگیرم و این چیزهای جدید با یه نگاه سطحی خودشون رو نشون نمیدن. الا و بلا زور میزنم از هر چیزی یه نکته ای دربیارم! حالا اون چیزه میگه بابا به خدا من همینم که میبینی! کندی پوستمو!!... من میگم نه!یالا راستشو بگو! چی اون پشت قایم کردی؟!!! ...خلاصه من بکش و اونا بکش...!! بعضی وقتها هم کم میارم و متوسل میشم به کتابهایی که قبلآ خوندم یا حتی مستندهایی که توی تلویزیون دیدم! ...تازه متوجه میشم که چقدر کم میدونم. و چقدر لازمه که وقتی برگشتم راجع به این چیزهایی که با اعتماد به نفس کامل و با رفرنس خودم تحلیلشون کردم مطالعه کنم. البته اصلآ خوشم نمیاد از کسانی که به محض مواجهه با یه مسئله زود کتاب باز میکنن. فکر میکنم خوبه اول آدم فکر خودش رو به کار بندازه و بعد با یه دید نقادانه و البته باانصاف سراغ نگاه دیگران به مسئله بره. نه خودش رو کامل ببینه نه دیگران رو. چون حقیقت همینه. و البته میشه به اندازۀ تجربه و تحصیلات و عمری که هرکس تو یه مسئله صرف کرده به نظرش ضریب داد. درهرحال نگاه تحلیلگرانه با هر سطح سوادی ارزشمنده. فقط غرور و ادعاست که بده...

 

 

   ...میگفتم. خلاصه همینطور هست تا آخر. سعی میکنم برسونم اما وقتی میرسیم تهران تا سر تخت جمشید بیشتر ننوشتم. چند روز اول هواییم! اصلآ نمیخوام برم توی قفسی که اینجا برای خودم درست کردم. اما کم کم مجبور میشم. هرازگاهی مترصد فرصتی ام که دوباره خودم رو توی فضای تخت جمشید و مابقی سفر قرار بدم و نوشته هام رو کامل کنم... و این فراقت به سختی بدست میاد. بالاخره یکبار بست میشینم توی کتابخونۀ بیمارستان نواب (اونموقع روانپزشکی داشتیم) که الحق جفت بهشته از شدت زیبایی فضا و ساختمون و نور و... و دوباره هزار و اندی کیلومتر راه رو بر میگردم تا تخت جمشید!

    ...همون میشه تا میرسم به بخش بعدی ارتوپدی. یکبار که توی اورژانس داریم پرسه میزنیم و مریض نداریمدوباره میگردم دنبال یه گوشۀ خلوت! توی اورژانس رسول! ...و بالاخره پیدا میکنم!! کجا؟ اتاق زنان!!! ...غنیمته! هیچ کس نیست... در رو میبندم و میشینم پشت میز و شروع میکنم!...

    ...وتمام قضایای دایره و مارپیچ حرکت و خط راست و اینها که در پست آخر اومد در حقیقت اونجاست که از ذهنم تراوش میکنه، نه در راه برگشت از شیراز! ...اینهم از حقۀ سینمایی اینجانب!! (آخه کیه که بتونه توی اون شرایط و با اون خستگی به این چیزها هم فکر کنه...؟!)

   

   البته من اون گوشۀ خلوت رو انتخاب نکرده بودم، اما شاید این هم معنی خاص خودش رو داشته باشه... میگن مادر سقراط قابله بوده و سقراط میگفته من قابلۀ حقیقتم. حقیقت در درون همۀ انسانها نهفته شده و من تنها کمک میکنم تا اونها حقیقت درونشون رو به دنیا بیارن...

  

 

    تشبیه قشنگیه! واقعآ تو این دنیا چی بیشتر از یه نوزاد به حقیقت شبیه تره؟... در نهایت پاکی... و در نهایت مظلومیت...     

 

 

 

                       WC%20newborn.jpg

 

 

 

 

 

    شاید سخت باشه. اما میشه و باید حقایق درونمون رو به دنیا بیاریم... تنها معجزۀ ما همینه... دنیا پر از حقیقته و ما درست به اندازۀ حقایقی که کشف کردیم بزرگ میشیم...

   

          

 

              h14.jpeg

     

 

 

 

 

       ...و درست به اندازۀ ای که بزرگ میشیم به "بزرگترین" نزدیک...

/ 12 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
علي مقيمي

برم که زیاد روزه درازی کردم! احتمال ولولوس زیاد میشه!!! امروز خبردار شدم امتحانم دو روز رفته عقب شکر خدا! خيلی چسبيد! دو روز قبل امتحان عروسی پسر دايی ام بود و نميتونستم برم هيچجوری و خيلی هم دوست داشتم برم! به همه چيزی فکر ميکردم جز اينکه خودشون ایمیل بزنن که زمان امتحانت بخاطر مشکل فنی رفته عقب!! حتما صلاحه اینروز برم امتحان بدم!! مرسی از لطفتون! خوش و خندون باشین! کماکان التماس دعا!

رمضانی

سلام بر جناب دکتر! شما که در گرفتن هندونه و احتمالآ چهار لپی خوردنش! ید طولا دارین!!! دیگه چه جای حسودی...؟!! از شما بعيده! کم هندونه دادم خدمتتون؟! بی انصافی نکنين ديگه... ...در مورد نواب هم مشکوک ميزنين دکتر!! راستشو بگین! چندتا ECT دادین به مریضهای بدبخت؟!! بیچاره ها چه افتخاری نصیبشون شده!! در مورد نی نی ها موافقم. فابریک هستن اما یه وضعیت نوتر دارن. هنوز کاری نکردن. میدونین چی میگم؟ به نسبت فرصتی که هنوز نداشتن خوبن اما بايد بالاتر رفت. نميشه گفت تکامل من و آخر حرکتم اونه که بشم مثل یه بچه. ما توی زندگی یه آلودگیهایی کسب میکنیم و یه کمالاتی. در مورد اون آلودگیها باید پاک بشیم و آخرش برسیم به همون حالی که به دنیا اومدیم: نوزاد. اما نباید نوزاد موند و از اون کمالات غافل شد... یکیش آگاهیه و خودآگاهی. بچه ناخودآگاه

رمضانی

...و اما در مورد عروسی پسردايی!! خوبه! شانس آورديد! اما بايد کم کم عادت کنيد که زندگی رو تا ۵-۶ سال ديگه تعطيل کنيد!( جمله ی خودتون توی کنگره...) چون ديگه نه تنها عروسی پسردایی بلکه خود پسردایی رو هم درست و حسابی نخواهید دید!! ...نمیدونم! من که از این چیزها سر در نمیارم! ولی امیدوارم بیارزه... گاهی بجای اینکه زندگی مال ما باشه ما مال زندگی میشیم.اونوقت شاید دیگه نشه اسم گذشتن شب و روز رو حتی زندگی گذاشت. فقط وقتی پنجاه سالمون شد ميفهميم زندگی کرديم يا تمام عمر فقط دنبال زندگی دویدیم و برای رسیدن بهشزندگی رو تعطیل کردیم! نمیدونم. هر کسی باتوجه به شرایط خودشه که تصمیم میگیره... اما من ترجیح میدم زندگی کنم!! و فکر نمیکنم با پیشرفت منافاتی داشته باشه. چه بسا پیشرفت همین زندگی کردن باشه... اینک اینجا...!

رمضانی

من لحظه های سفرم رو برای اينکه بتونم با دوستهام شريک بشم ذخيره کردم و آوردم.خيلی ساده! ...و اين اتفاق خوشبختانه افتاد. خوشحالم. اين سفر دقيقآ به خاطر همين نوشتنهاش بود که خيلی خوش گذشت. وگرنه من من قبلآ کلی مسافرت رفته بودم و شيراز هم... ضمن اينکه از بودن در لحظه لذت ميبردم و به هيچ وجه خودم رو مجبور به نوشتن نميکردم از نوشتن و از احساس اينکه اين لحظات رو در آينده به دوستانم هم تقديم ميکنم لذت ميبردم و همين طعم اون لحظه رو چند برابر ميکرد. اينجور جاها شايد بشه قانون اينک اينجا رو به اين شکل هم اجرا کرد...اما... نميدونم تعطيل کردن زندگی چه توجيهی داره. البته شايد حتی از دست دادن زندگی بخاطر زنده موندن يه ارزش (شهادت) توجيه داشته باشه. اما اين وقتيه که ارزش اون ارزش از ارزش زندگی ما بيشتره. اما فکر نميکنم منطقی باشه که آدم زندگيشو بخاطر چيزی که ارزشش از زندگی کمتره تعطيل کنه...

شيما تالهی

سلام سمانه جون. خوبی؟ ببخشيد يه کم دير کردم. خودت بهتر ميدونی که فارماکو دارم وبه عنوان يه دوست ازت ميخوام اگه هنوز هم حس و حال داری بنويسی چون قشنگ مينويسی...گاهی دل آدم با خوندن نوشته هات ميگيره وگاهی با خوندشون آدم دلش باز ميشه. ای شيطون حقه سينمايی هم که برای نگه داشتن بيننده ها به کا ميبردی! يه چيز بيربط با مزه. ميگن يه دوره توی آمريکا برای تبليغ کوکا کولا بين سکانس های فيلم ها يه سکانس خيلی کوتاه تصوير کوکا کولا ميذاشتن طوری که مردم متوجه نميشدن و در واقع (آن کانشس)بودن(لذت بردی! زبان انگلیسی نمیشد)بعد فیلم به علت این اثر تبلیغاتی میرفتن کوکا کولا میخوردن!این هم یه درس از کلاس سایکوفیزیک که غایب بودی. راستی چرا نیامدی؟ نکنه تو هم تو وبلاگت از چنین شیوه های تبلیغاتی استفاده میکردی؟

شیما تالهی

ولی دور از شوخی از خوندن نوشته هات لذت میبردم به قول خودت که از وبلاگ دکتر مقیمی یاد گرفتی من هم میگم نوشته هات آدم رو یاد وبلاگ دکتر میانداخت. لطفا باز هم بنویس و اگه نخواستی اینجا بنویسی وبلاگ کمیته همیشه در انتظارت برای نوشتن خواهد بود.

رمضانی

سلام شيماجان! امروز مصادف با روز زن! امتحانهامون تموم شد و دیگه تا مهر تعطیلیم! یاد دبستان و ثانیه شماری قبل از امتحان آخر افتادم. یادمه وقتی میومدم خونه اول یه جیغ بلند از خوشحالی میکشیدم... و پدرم هم میخندید بهم! چه صفایی داشت! هنوز اینقدر دل مرده نشده بودیم که اول مهرمون با آخر خردادمون یکی باشه... هی روزگار!

رمضانی

...وبلاگم رو ادامه میدم ولی بعد از یه وقفه... احتمالآ دوسه هفته بیشتر نباید طول بکشه... شاید هم کمتر... یکسری دوزاری هام! که قبلآ بد افتاده بود يا اصلآ نيفتاده بود و همينجوری وسط زمين و هوا مونده بود! دارن کم کم میافتن و من منتظرم که کامل بشه این افتادنها و از درستیشون هم تاحدودی خیالم راحت بشه بعد شروع کنم. اتفاقآ حرف زیاد دارم و حتی زیادی! ...پست تایپ شده هم حتی...! ولی دوباره باید چکشون کنم با وضع جدید قرار گرفتن این دوزاری ها!! و این یه کم زمان میبره. قول میدم در اسرع وقت برگردم...! اميدوارم فارماکوی شما مثل اپيدمی ما نباشه که حال نمره اول ها رو هم گرفت!چه برسه به ما نمره آخرها!! بی انصافها نذاشتن این امتحان آخر رو با دل خوش خراب کنیم!!

هما محمدصادقي

سلام سمانه خانم گل! خسته نباشی بابت پايان امتحانات! چه سفرنامه مفصلی! خسته نباشی! عجب سفری رفتی! ولی با این تصمیم آخری خیلی موافقم! خیلی خوبه بعضی موضوعات خاص رو در وبلاگت به بحث بذاری!‌ جالب می شه!

رمضانی

سلام هما خانم گلاب! مرسی.... میخوام شروع کنم ولی فعلآ وقت نمیکنم. این هفته مخصوصآ فوق العاده سرم شلوغه. اون کاری که تحویلت دادم فقط یکی از بیست تا کاری بود که تا آخر هفته باید میکردم.... راستی نمیدونی سر دکتر گلناری چه بلایی اومده؟؟!!! ...هیچکس ازشون خبر نداره؟؟