از چاه خود بيرون ببر خود را، دمی آگاه شو!

   

                                                     یاحق

   [سلام! ...بالاخره خدارو شکر فعلآ توی لبنان آتش بس شده. من این پست رو هفته ی پیش به بهانه ی جنگ نوشتم و فرصت نشد بفرستم. اما به هرصورت جنگ لبنان هر عاقبتی پیدا کنه ظلم و خونریزی و فساد چیزیه که از اول تاریخ گریبان بشر رو رها نکرده. داستانی که حتی قبل از خلق آدم ابوالبشر فرشته ها هم میدونستن!...]

  

   [...و ضمنآ قبل از اینکه این پست رو بخونید میخوام دوباره تذکرم رو تکرار کنم: این من "من آنطور که هستم" نیست! یه "باید"ه از دید من. :"من آنطور که باید باشم"... پس نمیخوام هیچ گونه تصویری از "آنچه هستم" بهتون بده. فقط فکر میکنم اینطور باید بود. و گاهی هم توفیق پیدا میکنم که سعی ام رو هم بکنم. همین!...]

  ...تازگی کم کم دارم متوجه میشم که من توی یه دنیای دیگه زندگی میکنم. دنیایی غیر از اون دنیایی که دیگران توش زندگی میکنن. منظورم بهتر یا بدترش نیست اصلآ. (شاید هم خیلی سخت تر و بدتر باشه) اما فقط میدونم که متفاوته. خیلی هم متفاوت. قضیه به گفتن ونگفتن چند بیت شعر  یا حتی"دو نگاه" متفاوت به "یک چیز" خلاصه نمیشه. ظاهرآ اصلآ من و مردم این دنیا (یعنی خیلی از دیگرانی که میشناسم) داریم به"دو چیز" متفاوت نگاه میکنیم. تا یه وقتی فکر میکردم فقط نگاه من متفاوته، اما ظاهرآ اون چیزی که دارم بهش نگاه میکنم هم متفاوته. عمق فاجعه بیشتر از اونیه که فکر میکردم! خیلی حس بدیه، خیلی! یه احساس غربت عظیم، یه احساس تنهایی وجود آدم رو میگیره. دردی که به هیچ مسکنی هم جواب نمیده. شاید اگه شبیه تعداد بیشتری از آدمها بودم راحت تر بودم. حتی یه بچۀ معلول هم میتونه دلش رو به شباهت های دیگه ش با بقیه خوش کنه اما من چی؟ هرچی بیشتر دنبال شباهتهای خودم با بقیه میگردم متوجه تفاوتهای بیشتری میشم. هرچی بیشتر سراغ ریشه های مشترکی که انسانها صرفآ بخاطر همونوع بودنشون دارن میرم بیشتر به عمق تفاوتها پی میبرم. ...بله! ظاهرآ من توی یه دنیای دیگه زندگی میکنم! دنیایی که خیلی چیزهاش با دنیای بقیۀ آدمها فرق میکنه. لذتهاش، رنجهاش، شادیهاش، غمهاش، خوبیهاش، بدیهاش، معیارهاش، ارزشهاش،... حتی بهشت و جهنم توی دنیای من یه معنی دیگه ای دارن. برای من سواحل هاوایی یه جاییه درست مثل روستای چاه نمک کویر! بره و بوقلمون شکم پر با مخلفات و سبزیجات معطر و دسر بستنی خامه ای یه غذاییه درست مثل نون و ماست.(یا بدون ماست) بنز الگانس با راننده یه ماشینیه درست مثل اتوبوسی که صبحها عین کتاب خودم رو لای درش جا میدم! (و بعد عین دفترچۀ خیس خورده پیاده میشم!) برای من خونه و در واقع کاخ حاج ح. آقا (یکی از تیره های فامیل) که ثروتی که اینجا در میارن برای زندگی مرفه بچه ها و نوه ها با خانواده هاشون توی هر کشوری که بخوان جواب میده، با اتاق کوچک و اجاره ای و محقر حبیبه خانم (کلفت اخراج شدۀ همون حاجی) فرقی نمیکنه. واقعآ فرقی نمیکنه! شاید باور نکنید یا نتونید حتی تصورش رو بکنید اما این دومی ها رو حتی بیشتر دوست دارم. باهاشون خیلی راحت ترم. میدونم توی این اتاق محقر حداقل از نگاه مادی خبری نیست. آدمها نیومدن کفش و کیف و ماشین و ست جواهرات همدیگه رو متر کنن. چیزهایی که برای امثال خونوادۀ حاجی از اصول دین هم مهمتره! تقصیری هم ندارن. از اول اونطور زندگی کردن و بار اومدن. اما میدونم توی این اتاق محقر چیزی بیشتر از مهمون نوازی یه پیرزن تنها و مهربون انتظارم رو نمیکشه. پیرزنی که با سادگی غذایی رو که برای خودش درست کرده رو به ما تعارف میکنه. و من هم با ولعی که از خودم سراغ ندارم میخورم... حبیبه خانم و شوهرش سالها پیش توی خونۀ حاجی کار میکردن. اما درنهایت بدون اینکه حقشون کامل داده شده باشه بیرون گذاشته شدن. شوهر حبیبه خانم هم خیلی زود مرد و اون مجبور شد برای داشتن یه بخور و نمیر برخلاف میلش ازدواج کنه. با کسی که چندتا زن داشت و بچه های بزرگ. از دست شوهر دوم و بچه هاش خیلی ظلم کشید... حالا همه شون یا مردن یا دیگه بعد از سالها دست از سرش برداشتن و میتونه با حقوق بازنشستگی شوهر دومش اموراتش رو بگذرونه. چند ماه پیش حاجی مرد. وقتی به حبیبه خانم گفتیم سرش رو انداخت پایین و گفت:"حالا بره جواب پس بده!"...

 

   من راستش تنم میلرزه وقتی این چیزها رو میبینم. احساس میکنم غیر از بهشت کالیفرنیای جنوبی و جهنم ایران باید بهشت و جهنم دیگه ای هم وجود داشته باشه. منظورم این نیست که پول بده، لذت بده، خوشی بده،... نه. اما نمیتونم مطمئن باشم وقتی دارم توی سواحل نیوپورت بیچ برنزه میشم همۀ مسئولیت هام رو به عنوان یه انسان انجام دادم. نمیتونم مطمئن باشم که وقتی دارم شکمم رو با خاویار ایرانی توی بهترین رستوران لاس وگاس پر میکنم بچه های همون صیادی که این ماهی رو گرفته سر گرسنه روی زمین نگذاشتن. ...من هم آدمم! میفهمم خوشی چیه. میفهمم چه غذاهایی خوشمزه ترن. اما برای اینکه از خوشمزگی اون غذاها لذت کامل ببرم باید از یه چیزهایی غافل بشم و این درست همون کاریه که نمیتونم بکنم. نمیتونم ضجۀ دختری رو که درست هم سن منه و چند کیلومتر اونطرف تر داره توی آتیش جنگ میسوزه رو پشت قش قش خندۀ دوستانم بعد از شنیدن یه جک نشنوم. نمیتونم فکر کنم به من چه. من هم مثل همۀ شماها دوست دارم طعم همۀ غذاهای خوشمزۀ آمریکایی رو بچشم اما به شرط اینکه طعم خاک و خون توی دهان بچۀ پنج ساله ای زیر آوار موشک داره جون میده رو هم بچشم. من هم از تجربۀ همۀ تجربه ها بدم نمیاد. اما حالا که باید تعدادی از این تجربه ها رو انتخاب کنم دلم میخواد نمونه گیریم به واقعیت نزدیک باشه. تصادفی، یا حدقل شامل همۀ انواع تجربه ها باشه. نه اینکه فقط "تجربه های لذت بخش" رو به عنوان "دنیا" به من قالب کنه. شاید بگید: وظیفۀ ما نیست تاوان سنگی که یه دیوونه توی چاه میندازه رو بدیم... بله. اما این سنگ داره میخوره توی سر همنوع های شما که درست به اندازۀ شما بی تقصیرن. نمیگم بریم کنارشون زیر موشک بایستیم اما... اگر توی یه قایق نشسته باشید و همون دیوونه اینبار شروع کنه به سوراخ کردن کف قایق مطمئنید که فقط با این جمله که:"خب باشه! حواسم هست..." به خوردن شیر و بیسکوئیتتون ادامه میدید؟!...

 

    من حتی این روزها دیگه نمیتونم با خیال راحت شعر بگم. یا با خیال راحت زیر کولر دراز بکشم و کتابهای فلسفی مطالعه کنم... فکر میکنم بزرگترین فایدۀ شعر و بهترین کاری که عرفان میتونسته برای من بکنه اینه که من رو به اون "کلیت" برسونه. "کلیتی" که با دیدن اون دیگه نتونم چشمم رو به روی ظلم ها و بی عدالتی ها ببندم و فقط به روی خوشمزگی ها و لذت ها باز کنم. "کلیتی" که فریاد شاد بچه های کوچولویی رو که از دیدن میکی موس توی دیزنی لند به وجد اومدن رو همراه فریاد "یوما"ی بچه ای که از دیدن سرباز آمریکایی بالای سرش توی خونه ش داره قالب تهی میکنه، همراه هم بشنوه. بله. درست شنیدید:"همراه هم" . نمیخوام 15 دقیقه اخبار جنگ رو درست مثل یه ملودرام اشکبار تماشا کنم و یه کم که خودم رو با گریه تخلیه کردم بلند بشم و برم سراغ درسم، و از خوندنش لذت ببرم؛ و در واقع از تصور رؤیای یه زندگی راحت و مرفه و به دور از همۀ این دردسرهای غم انگیز، توی جزیرۀ خوشبختی و "بیخیالش بابا!" و البته مشرف به اقیانوس "احساسات ناب"در حالی که از پشت شیشه های دل شفافم به منظرۀ دوردست نگاه میکنم. من دوست دارم دلم شفاف باشه اما میبینم هرچقدر شفاف تر میشه زشتی غفلت آدمها از حال همدیگه رو بیشتر بهم نشون میده. و حتی غفلتشون از حال خودشون رو. آدمهایی که منظورشون از بکار بردن کلمۀ آگاهی فقط یه ژست ساده س و تا به دردهایی که آگاهی به همراه میاره میرسن فرار میکنن.بله. آگاهی دردناکه و و حتی ژستش هم اونقدر لذت بخش نیست که بشه بخاطرش اون درد رو تحمل کرد. در مجموع غفلت چیز خوشمزه تریه! پس پیش به سوی "بیخیال! راحت بگیر! دنیا دو روزه..."!!

 

    آگاهی برای من به معنی این نیست که حداکثر "تشخیص" بدم وضع خودم خوبه یا نه. و اگر دیدم شرایط فعلی برام ناخوشآیند و سخته کلی هوش و ذکاوت به خرج بدم و بفهمم چی به "نفعمه" و چجوری میشه وضع خودم رو بهتر کنم. و بعدش هم بزنم توی بند"جیم" و خودم رو پرت کنم توی جزیرۀ رؤیاهام. جایی که وقتی اسم گاز خردل میاد یاد سس خردل روی سالاد فصلم بیفتم و وقتی تصاویر بمبارون و جنازه های خونین روی زمین رو توی تلویزیون میبینم دلم هوس جوجه کباب با سس گوجه فرنگی بکنه! آگاهی برای من چیزی بیشتر از دونستن چند سیلندر بودن فلان مدل بنزه یا مثلآ طرز پخت سوپ حلزون! یا حتی بیشتر از خبر داشتن از اتفاقاتی که میافته. آگاهی یعنی "مسئولیتی که احساسش کنم". لازم نیست حتمآ مقصر باشم و بار گناهی رو به دوش بکشم تا احساس مسئولیت کنم، یا حتمآ به خودم ظلم بشه. وقتی دیگران به دیگران دارن ظلم میکنن هم نمیتونم بگم به من چه و کنار بایستم. و حداکثر چشمهام رو هم ببندم که نبینم. من مسئولم. حتی اگر خودم ندونم باز مسئولم. در برابر دنیا. در برابر بشر. هرجا که باشم فرقی نمیکنه. شیکاگو یا شهرری، پاریس یا اسلامشهر، لندن یا ورامین، ژنو یا گیو! ...و دوست دارم هرکاری رو که وظیفمه انجام بدم.اینجا بحث سیاسی نمیکنم که بگم الان وظیفه چیه. چون برحسب شرایط و برای هرکس فرق میکنه. حتی منظورم فعلآ دفاع از طرف خاصی هم نیست. اون بحثش جداست. فقط میخوام بگم من آزادی ای که من رو از قید انسانیت و مسئولیت نسبت به همنوعم آزاد کنه نمیخوام. رفاهی که من رو از فقر آدمها غافل کنه نمیخوام. لذتی که خرفتم کنه نمیخوام. ثروتی که کورم کنه نمیخوام. خوشبختی ای که درکم رو ازم بگیره نمیخوام. علمی که سردم کنه نمیخوام. آرامشی که من رو به خواب ببره نمیخوام. فرهنگ و تمدنی که بی تفاوتم کنه نمیخوام. تکنولوژی ای که بیرحمم کنه نمیخوام. حتی احساسات لطیفی که نگذاره چشمهام رو به بی عدالتی ها باز کنم نمیخوام. ...وحتی شعری که من رو آنچنان مست کنه که نفهمم سر بغل دستیم(و فردا سر خودم) چی میاد نمیخوام....

    من میخوام احساس مسئولیت کنم. به آگاهی برسم. با تمام دردهاش. و تمام زندگیم وظیفه ای باشه که درمقابل احساس مسئولیتم انجام میدم. من فقط در برابر خودم و انتخابهام مسئول نیستم. من باور دارم که مسئول به دنیا اومدم. پس میخوام مسئول زندگی کنم و مسئول بمیرم....

   

    من توی یه دنیای دیگه زندگی میکنم!                    

 

 

 

 

 

/ 16 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رمضانی

سلام به جميع دوستان! به نازی : مرسی عزيز! خوبه آدم توی يه دنيای ديگه زندگی کنه ولی سخت هم هست... به آقای مهدی: ممنون از لطفتون! به شيمای خوبم: خب! که بانمک بود ها؟؟ يه روز صبح که ساعت ۵/۷ سوار اتوبوس شدی احتمالآ نظرت عوض ميشه عزيزم! ...راست میگی...[اما يه دفعه ببينی يکی مياد ميکوبه بهت...ميندازدت زمين...ميخنده و فکر ميکنه چه هنری کرده...] خب باید بدونی که هیچ چیز دست اینجور آدمها نیست و اصلآ دست هیچ کس نیست. همه ی خیر و شرها دست خداست. منهم هر وقت انو یادم میره ضرر میکنم... اینجور آدمها تنها کاری که معمولآ از دستشون برمیاد هاپ کردن توی دل بقیه س تا بقیه فکر کنن که: وااای! و کنار بکشن. درست عین هاپو!! بعضیها هم عین روباه از پشت... مهم نیست! مهم اینه که تو به خودت ایمان داشته باشی. تاریخ پر از آدمهای خوب و بده. هر کسی فقط مسئول چیزهاییه که در اختیارش بوده نه مسئول رفتار دیگران. پس سعی کن کار خودت درست باشه. نه اینکهبگم به بقیه کاری نداشته باش. یه وقتهایی کار درست برای تو اینه که روبروی ظالم بایستی و از

رمضانی

...خوبه بجای اينکه هی به رفار درست يا غلط ديگران فکر کنيم حواسمون باشه کار خودمون رو درست انجام بديم. اگر اون آدمها هم همين فکر رو ميکردن ما الان از دستشون اذیت نميشديم. کی ميدونه؟ شايد ما هم بدون اینکه متوجه باشيم داريم ديگرانی رو اذيت ميکنيم. شايد حقی از کسی - حتی بدون اينکه خودش بدونه - گردنمون هست که يادمون رفته ادا کنيم... چقدر از خودمون مطمئنيم؟ چرا هميشه عادت کرديم خودمون رو بذاريم جای امام حسين و بقيه رو هم جای شمر؟!! منظورم تونيستی ها شيماجان! کلآ دارم ميگم. ميدونم که نفس آدميزاد اونقدر پررو هست که حتی شمر هم خودش رو تنها مظلوم عالم بدونه... تنها کاری که از دست ما برمياد اينه که سعی کنيم نه خودمون شمر باشيم و نه در برابر ظلم شمرها سکوت کنيم... به آقای دکتر: به به! سلااااام قربان! مشرف فرمودید! منت گذاشتيد! منور فرمودید! دکتر مقيمی از کدوم طرف دراومدن که آفتاب اينقدر مهربون شده؟! آب پرتقال بيارم خدمتتون قربان؟؟ ذات ملوکانه اوامری داشته باشن... [بعدش چی ميشه؟! بازم بگين ببينيم!] چشم! حتمآ! اطاعت ميشه قربان! امر ديگه... آفتابتون برمدار، سايه تون برقرار، ضعیف ضعفا سرکار...!!

نقاب

فکرت رو عوض کن زندگيت عوض می شه اين و برای يکی از دوستان وبلاگ نويسم نوشتم و سعی کردم براش ترجمه کنم اما نتونستم يعنی نخواستم لحنم نصيحتانه بشه حالا می بينم شما خلاصه اون چيزی هستی که می خواستم بگم اموخته ام که زندگی سخت است اما من از اون سخت ترم در پناه لبخند

پوریا

به جانم گرچه بي ارزش؛ موافق آمد اين رايت و اشک غم ز مژگانم بیامد بعد از آن خواندن . . . ناصحم گفت که جز غم چه هنر دارد عشق برو اي خواجه ی عاقل هنري بهتر از اين؟! قدحتان چون نامتان پر مي!

سوفی

سلام سما جان!متنو خواندم!! ای ول !پس بگووووووووووو! من همیشه ته اون بیابون یه چیزی می دیدم ولی عمرا فکر نمی کردم اون تو باشی خوب بلاخره یه اشنا دیدن خودش نشونه خوبی ! میام ببینمت فدات

سوفی

راستی به اسمم نخنديا!! اولش خيلی واسم سخت بود ولی بعد ديدم خوب خيلی هم بيراه نبوده و نيستاينه که...اره .... و قص علی هذا... به قول ...اينها:و من الله توفيق فدات

همسفر

سلام سمانه جان. اون جا که تنت لرزید تن من هم باهات لرزید!رفاه خیلی راحت میتونه آدمارو از آگاهی دور کنه! اگه ما خودمون تو فقر دست و پا نزنیم چطور میتونیم فقر رو اونجور که هست درک کنیم؟!اگه هیچ وقت به خودمون ظلمی نشده باشه و همیشه عادت داشتیم خودمون ظالم باشیم چطور میتونیم مظلومیت رو بفهمیم؟!پیشنهاد می کنم یک با هم علمی و احساسی در مورد اینکه مسئولیت ما چیه و چرا چنین وظیفه ای داریم بحث کنیم. میخوام این بار که قرآن میخونم فقط دنبال این مسئولیتها بگردم... به قول یه بنده خدایی لذت زندگی در نادانیست! راستی چقدر از مثالهای خوردنی استفاده کرده بودی!متنت پر از سس و کبابو... بودی!

سوفيا

کسی درد خندیدنم را نفهمید و از ریشه پوسیدنم را نفهمید . زمین و زمان پشت پا می زد اما کسی بر زمین خوردنم را نفهمید . چنان نرم و آهسته در خود شکستم که حتی ترک خوردنم را نفهمید

سياه چشم

دوست دارم بدونم فکر می کنی مسوولیت ما چی میتونه باشه ؟ از ديدن اينهمه چه اگاهی در تو نقش می گيره ؟ايا به مسووليت خودت در اين لحظه واقف ميشی ؟با اینهمه حساسیت و اینهمه درک از زشتی و زیبایی های دنیا چه رفتار متفاوتی با دیگر همنوعانت در تو به و جود میاد ؟( منظورم تو نوعییه ...از خودم هم دارم اینو می پرسم یه وقت سو تفاهم نشه ) فکر می کنم اگاهیی که منجر به تغییری در زندگی امروز و همین لحظه ات نشه به اگاهی بودنش باید شک کرد .