چند روزی قفسی...

                                                       یا حق

کامنت:

...سکوت هم صفایی داره! یه جورایی استرچه!...

................................................

کامنت من:

آدمهامختلفن! بزرگ شدن هاشون هم مختلفه! سکوتهاشون هم...

چوب: خم نمی شه. قابل انعطاف نیست. سسته و با یه فشار معمولی خرد می شه. در اثر کشش محیط(stretch) (فشار منفی) کش نمیاد. اندازۀ ثابتی داره و بلندتر یا بزرگتر نمی شه... منفعله... رشد نمی کنه...

آهن: بسیار محکمه و در اثر فشارهای معمولی محیط اطراف خرد نمی شه. در شرایط خاص و فشار یا دمای بسیار بالا قابلیت انعطاف داره. در اثر کشش (فشار منفی) کش نمیاد. اندازۀ ثابتی داره و بزرگتر نمی شه. در دمای بسیار بالا مانند خمیر رفتار میکنه... با تمام استحکامی که داره منفعله... رشد نمی کنه...

کش لاستیکی: نرمه و قابل انعطاف. در اثر کشش (فشار منفی) کش میاد. میتونه تا چندین برابر اندازۀ اولیه ش بلند بشه اما به محض قطع نیروی کششی به اندازۀ اولش برمی گرده. بلندتر شدنش پایدار نیست. هیچ وقت بزرگتر نمی شه... منفعله... بی جانه... رشد نمی کنه...

خمیر: نرم و قابل انعطاف. به هر شکلی در میاد. در اثر کشش بلند می شه اما با قطع کشش به اندازۀ اول خودش بر نمی گرده. بلندتر میمونه. اما اگه تحت فشار قرار بگیره له می شه. کوتاه می شه. هیچ وقت بزرگتر نمی شه... منفعله... رشد نمی کنه...

گیاه: نرم و قابل انعطافه. با اینحال به هر شکلی در نمیاد و شکل خودش رو داره. بلندتر می شه اما نه در اثر کشش (stretch) و فشار محیط. بزرگتر می شه و این بزرگتر شدنش در نتیجۀ یک نیاز درونیه، نه یک فشار بیرونی. نه تنها برای بزرگتر شدن به stretch محیط نیاز نداره، بلکه با هر فشار محیطی که بخواهد مانع این رشد بشه مقابله می کنه. تا اونجا که ریشه هاش در طول زمان سنگ رو خرد می کنن. منفعل نیست. بزرگ شدنش یک واکنشstretching  نیست. یک رشده. یک اقتضای درونی که با هر مانع خارجی سر راهش مبارزه می کنه. حتی اگه مانع این رشد پوستۀ خشک خودش باشه، اون را پاره می کنه و به رشد خودش ادامه می ده. به هیچ وجه منفعل نیست، فعاله... بی جان نیست، جان داره... رشد می کنه... و این رشد در ذاتشه. در همۀ وجودش، همۀ سلولهاش...

.

  talltree.jpg

 .

آدمهامختلفن! بزرگ شدن هاشون هم مختلفه! سکوتهاشون هم...

بعضی ها رو محیط فشار (stretch) میاره که بزرگ بشن، حداقل تا حد یک حیوان ناطق... ولی انعطاف ندارن. حتی خم هم نمیشن. بزرگ که نمیشن هیچ، سستن، میشکنن...

بعضی ها رو محیط فشار (stretch) میاره که بزرگ بشن، حداقل تا حد یک حیوان ناطق... البته انعطاف دارن و خم میشن. اونقدر هم محکم هستن که نشکنن... اما بزرگ نمیشن...

بعضی ها رو محیط فشار (stretch) میاره که بزرگ بشن، حداقل تا حد یک حیوان ناطق... بزرگ میشن. البته بزرگ که نه، بلند میشن. فقط در یک بعد!... بعدش به محض اینکه stretch محیط برداشته شد برمیگردن به همون اندازۀ قبلی! یه نیروی الاستیک درشون هست که نمیذاره بزرگ بشن...

بعضی ها رو محیط فشار (stretch) میاره که بزرگ بشن، حداقل تا حد یک حیوان ناطق... بلند میشن، کوتاه میشن، تغییر میکنن، هرجور که محیط بخواد! به هر سمتی که محیط بگه. هیچ شکل ثابتی ندارن. تغییرشون واکنشیه به اقتضائات محیط. به هر شکلی که فشار و کششهای محیطی اقتضا کنه درمیان. ولی توی هر بعدی که بلندتر میشن ابعاد دیگه شون کوتاه تر میشه! به هرحال هیچ وقت بزرگ نمیشن...

بزرگ نمیشن، زنده نیستن!

بعضی ها رو محیط فشار (stretch) میاره که بزرگ بشن، حداقل تا حد یک حیوان ناطق... بزرگ میشن! رشد میکنن. میشن یه حیوان ناطق! درست اندازۀ لباسی که طبیعت براشون دوخته بوده... بعد یه چیزی درونشون بهشون میگه: کافی نیست! بزرگتر میشن، لباسه تنگ میشه!... هی بزرگتر میشن، هی لباسه تنگتر و تنگتر میشه... حالا دیگه تعادل نیروها برعکس میشه! محیط نمیخواد بزرگتر بشن، براشون لباسی نداره، دردسر نمیخواد! میخواد همونقدر که بودن بمونن! ولی نمیمونن... مبارزه میکنن! پاره میکنن لباسها رو... یه نیروی انفجار درونشون هست که نمیذاره کوچک بمونن...

حتی به قیمت شکستن همۀ قفسها...

زنده ان!

...زنده باشین! 01.gif 

/ 22 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رمضانی

یه اتفاق جالب افتاد این پسره رو سر هر کسی بعد از این که از مرگ نجات پیدا کرد یه ساعت می دید دقیقا متوجه نشد جریان چیه تا اینکه یه روز دید یه پیرزنی رو از آمبولانس پیدا می کنن و ساعت روی سر پیرزن ، رو به عقب می ره و بعد از چند دقیقه ساعت به صفر می رسه و پیرزن می میره پسره متوجه می شه که اون ساعت مدت عمر انسان ها رو نشون می ده ساعت همه رو ، بالای سرشون می بینه غیر از مال خودش حتی یه بار دید که یکی داره ساعت خودش رو کوک می کنه و خیلی تعجب کرد ( واقعا جالب بود ) خلاصه یه نفر دیگه رو می بینه که سالم هست ولی ساعتش داره به صفر می رسه متوجه می شه از طبقه 52 یه برج یه چیز بزرگی داره میاد سراغ دختره می ره و نجاتش می ده از این جا به بعد اون دختره بالای سر همه ساعت می بینه و پسره دیگه ساعت ها رو نمی بینه شرمنده اینا قسمتی از خاطرات دیروز بودن گفتم اینجا براتون بنویسم

رمضانی

دستان ِ بسته‌ام آزاد نبود تا هر چشم‌انداز را به جان دربرکشم هر نغمه و هر چشمه و هر پرنده هر بَدر ِ کامل و هر پَگاه ِ ديگر هر قلّه و هر درخت و هر انسان ِ ديگر را. رخصت ِ زيستن را دست‌بسته دهان‌بسته گذشتم دست و دهان بسته گذشتيم و منظر ِ جهان را تنها از رخنه‌ی تنگ‌چشمي‌ حصار ِ شرارت ديديم و اکنون آنک دَر ِ کوتاه ِ بي‌کوبه در برابر و آنک اشارت ِ دربان ِ منتظر! ــ دالان ِ تنگي را که درنوشته‌ام به وداع فراپُشت مي‌نگرم: فرصت کوتاه بود و سفر جان‌کاه بود اما يگانه بود و هيچ کم نداشت. به جان منت پذيرم و حق گزارم! (چنين گفت بامداد ِ خسته.) روحش شاد و ناتنها

رمضانی

از بيرون به درون آمدم: از منظر به نظّاره به ناظر. ــ نه به هياءت ِ گياهي نه به هياءت ِ پروانه‌يي نه به هياءت ِ سنگي نه به هياءت ِ برکه‌يي، ــ من به هياءت ِ «ما» زاده شدم به هياءت ِ پُرشکوه ِ انسان «تا در بهار ِ گياه به تماشای رنگين‌کمان ِ پروانه بنشينم غرور ِ کوه را دريابم و هيبت ِ دريا را بشنوم تا شريطه‌ی خود را بشناسم و جهان را به قدر ِ همت و فرصت ِ خويش معنا دهم که کارستاني ازاين‌دست از توان ِ درخت و پرنده و صخره و آبشار بيرون است. انسان زاده شدن تجسّد ِ وظيفه بود: توان ِ دوست‌داشتن و دوست‌داشته‌شدن توان ِ شنفتن توان ِ ديدن و گفتن توان ِ اندُه‌گين و شادمان‌شدن توان ِ خنديدن به وسعت ِ دل، توان ِ گريستن از سُويدای جان توان ِ گردن به غرور برافراشتن در ارتفاع ِ شُکوه‌ناک ِ فروتني توان ِ جليل ِ به دوش بردن ِ بار ِ امانت و توان ِ غم‌ناک ِ تحمل ِ تنهايي تنهايي تنهايي تنهايي عريان. انسان دشواری وظيفه است.»

رمضانی

همه ی اينا کامنتهای آقای امير تنها بود!!!

مهدی

سلام! جالب بود. بعضيا هم گويی لباسی ديگربر تنشان می پوشانند. لباسی بر قامت ابديت! حرف شما در قطعه آخر سلبي بود. اينها لباسي دارند اثباتی! نمی دانم از چه جنسي است. خيلی جالب نوشتين!

زهرا

سلام بالاخره من اومدم اينجا . انگار گاهی فيلتری !!! خیلی لذت بردم از نوشته ات . کاش زنده باشم ٬ کاش زنده بمانم . ُمن به هیئت ما زاده شدم ُ شعر ابتدای پایان نامه ام بود . گام هایی در مسیر بزرگ شدن .

ub

شما دعوت شدين به بازی وبلاگی آرزو ها.

ابراهيم

سلام ..جالب مينويسيد..خوشحالم به وبلاگ پربارت سر زدم..امیدوارم شما هم افتخار بدید موفق باشيد

سياه چشم

خيلی زيبا بود.فکر کنم ادمها ميون اين تقسيم بندیها حرکت می کنن و همیشه توی یه قالب نیستن !

رمضانی

سلام به دوستان محترم! ...ممنون از همگی! پستم زودتر از جواب کامنتها اومد!!!