يک گل...يک دنيا...

      یا حق

 

 

 

    خیلی وقته که ننوشتم! حتی برای خودم... نمیدونم چرا. سرم که البته شلوغ بود اما... این چند هفتۀ اخیر برام روزهای ارزشمندی بود. خیلی چیزها رو فهمیدم. چشمم به خیلی چیزهایی که روبروم بود، توی دستهام بود و نمیدیدمشون باز شد. واقعآ خوشحالم از ته قلب. سخت بود و بیشتر از سخت بودنش لذت بخش. شاید روزی بیشتر از ده تا پست وبلاگ مطلب توی ذهنم میومد. شاید به همین خاطر هم نمیتونستم بنویسم. آدم وقتی خیلی حرف داشته باشه ترجیح میده سکوت کنه. یا وقتی احساس کنه دیگران حرفش رو نمی فهمن. و متآسفانه اغلب جور دیگه می فهمن که از نفهمیدنشون هم بدتره. واقعآ سکوت رو دوست دارم. چون خیلی وقتها خیلی وقتها حقیقتآ بهترین کاره! هیچ کس اذیت نمیشه. نه خودت نه دیگران. البته خیلی سخته که آدم حرفهاش رو بخوره ولی چند بار که به امید فهمیده شدن دهانت رو باز کردی و دیدی که... خودت به این نتیجه میرسی که ببندیش سنگین تری!! و مهم تر از اون حرفهات هم سبک نمیشن.....

 

 

    پس چرا دارم الان حرف میزنم؟!! ...نمیدونم! واقعآ نمیدونم. بعضی وقتها گیر میکنم که باید گفت؟ نباید گفت؟ ...بعضی وقتها میخوام خودخواه باشم! بیخیال باشم. بی تفاوت باشم. مثل همه.... نمیدونم چرا ولی نمیتونم! یه چیزی میجوشه از اون ته و میاد بالا. یه دلسوزی شاید... شاید حق نداشته باشم دلم به حال اونهایی که دنیا رو یه جور دیگه میبینن بسوزه... بالاخره هرکدوم دنیا رو یه جور میبینیم. جوری که خیلی فرق داره با اون یکی. هرکدوم یه دین داریم. یه خدا رو میپرستیم. یه چیزی از زندگی میخوایم. دنیا برامون یه معنی داره... یکی همۀ دنیا رو یه بهونه میبینه. یه بهونه برای اینکه یه چیزایی معلوم بشه. یه چیزایی که از جنس دنیا نیستن و تو این دنیا هم دیده نمیشن. کل دنیا و همۀ تجربه های این سرش و اون سرش رو یه وسیله میبینه برای اینکه برسه به یه جایی. به یه هدفی، به یه عالمی... برسه به یه پیغمبری که توی عمرش جز مکه و مدینه جایی رو ندید اما کل هستی رو میدید... برسه به یه معراج. به یه بصیرت، یه حکمت، یه روش. روشی که بتونه باهاش هر عددی رو هروقت که خواست در هر عدد دیگه ای ضرب کنه... یکی هم دوست داره بشینه دونه دونه جدول ضرب اعداد دورقمی در دورقمی، دورقمی در سه رقمی، سه رقمی در سه رقمی و....ضرب همۀ اعداد در هم رو دربیاره و بنویسه و حفظ کنه و ضرب کردن یاد نگیره.... و به این کار بگه تجربه! آخر عمر هم احتمالآ افتخار کنه که بیشتر از ده هزار نوع غذا رو تست کرده! بیشتر از 70 کشور دنیا رو دیده! میدونه که مثلآ توی بنگال یه مراسمی هست که آتیش میخورن!! یا توی هند سنته که روز اول ماه فلان، فلان غذا رو بخورن که تشکیل شده از... توی اوگاندا یه قبیله ای هست که از برگ موز چایی درست میکنن و... خب؟ لذت بخشه. آره! اما نمیدونم ما برای این چیزها اینجاییم؟؟! یعنی همۀ کهکشان و آسمون و ستاره و سیاره و دنگ و فنگ برای اینه که ما از خلاقیت همنوع هامون در درست کردن غذاهای خوشمزه و متفاوت به وجد بیاییم؟!! اینهمه خلقت رو خدا آفریده که ما بریم تنوعش و تنوع غذاها،  ساختمون ها، آداب و رسوم، اخلاق ها، فرهنگ ها...رو ببینیم و تموم؟! ما اینجاییم برای اینکه ببینیم و بریم؟ همین؟! ...والبته یادم رفت که لذت هم باید ببریم! چشم! این هم لذت! ... گرچه توی مسیر کلی باید سختی بکشه ولی فرض میکنیم سختیش هم لذت بخشه. خب؟ چی شد؟؟! یه آدمی اومد توی این دنیا، همۀ تجربه های این دنیا رو هم کرد و رفت. فرض کنیم که محدودیت عمر و پول و معده! هم نداشت. فرض کنیم که شرع هم نبود. خب؟ همین؟!...

 

 

    من شاید خیلی از تجربه های دنیا رو نکردم. ولی فکر میکنم اگر هم بکنم باز هم یه چیزی کمه. باز هم تشنه ام. حتی اگر کسی جواب همۀ ضرب های nرقمی در nرقمی رو حفظ باشه و بتونه بگه، باز هم ممکنه هنوز ضرب کردن رو بلد نباشه... ما برای چیزی بیشتر از یه دایره المعارف شدن اینجاییم... من نمیخوام کامپیوتری باشم که همه چیز میدونه و حداکثر از تجربه هاش لذت هم میبره.  نمیخوام همۀ گلهای دنیا رو ببینم. میخوام یه گل رو بفهمم. جوری که بتونم همۀ دنیا رو باهاش کشف کنم. حتی اگر توی یه زندان حبس شده باشم!...... (و حقیقت اینه که ما توی زندان محدودیتهامون حبسیم. چه بخوایم چه نخوایم. عمر، پول، معده! طبیعت، جامعه، تاریخ، خود...) کیفیت زندگی درست همون فهمیه که من از همون یه گل دارم. اضافه شدن تعداد گلها فقط کمیت رو اضافه میکنه. روح گل یه چیزه. چه نسترن چه سرخ. آدمی که توی صورت گیر کرده نسترن رو با گل سرخ متفاوت میبینه. و دلش میخواد چشمش از این تفاوت ها از این تنوع ها سیر بشه. که هیچ وقت هم نمیشه. چون همیشه فکر میکنه این تنوع ها چیز جدیدی دارن و اتفاقآ به خاطر محدودیت هاش (عمر و پول و معده!) باز هم حسرت به دل از این دنیا میره چون هنوز مریخ رو ندیده! ...دیدن...دیدن...دیدن... نمیدونه که وقتی اون یه گل رو نفهمید دیدن هزارتاش هم مشکلی رو حل نمیکنه. چیز بیشتری براش نداره.... و چون سیر نمیشه فکر میکنه باید با دیدن تنوع بیشتر جبران کنه. و خلاصه داستان عطشه و آّب شور...!

 

 

    من همیشه دعا میکنم اینجور آدمها تا آخر عمرشون هم نفهمن که ای بابا! همۀ این تنوع ها توی فقط یه لایه بود. میشد با رفتن به لایۀ بعدی همۀ دیدنیهای این لایه رو با چشم بسته دید. همۀ همۀ تجربه هاش رو نکرده تجربه کرد. درست مثل دنیای جمع ها و دنیای ضرب ها و دنیای توان ها...

    حافظی که تا آخر عمرش –جز یکبار حج- از شیراز بیرون نمیره، خونه ش میشه بارگه کبریا:

    منزل حافظ کنون بارگه کبریاست       دل بر دلدار رفت، جان بر جانانه شد

زیاد دیدم کسانی رو که توی زندگیشون چیزی بیشتر از کیف کردن رو نشناختن و تا آخرش هم توی کیف همون معده موندن! و دیدم کسانی رو که فکر کردن که برای چی اومدن. در راه هدفشون (هرچی بوده)زندگی کردن. در راه هدفشون مردن و اتفاقآ تمام زندگیشون هم کیف بوده. هم کیف به معنی لذت هم کیف به معنی کیفیت. و باز اتفاقآ هم کیفیت های بسیار بالاتری رو از زندگی تجربه کردن، هم کیف های عمیق تر و زیباتر و شیرین تری رو از زندگی بردن. خیلی عمیق تر از عمق معده و خیلی شیرین تر از چیزهایی که معده میتونه تجربه شون کنه....

 

 

   ...شاید بپرسید چی شده و به کی دارم میتوپم!! نگران نباشید! چیزی نشده. تازگی یه کتابی خوندم که ماجرای یه دختر ایرانی بود. وقتی هفت سالش بوده با پدر و خونواده ش به آمریکا مهاجرت میکنن و این کتاب منتخب خاطرات 30 سال زندگی در امریکاست. خوندنش واقعآ مفیده. خصوصآ برای اونهایی که میخوان مهاجرت کنن. حداقل یه غربالگریه که نه تنها هدف از مهاجرت رو بلکه هدف از زندگی رو مشخص میکنه. اگر کتاب رو خوندید و با خوندن هر صفحه ش دهانتون آب افتاد که به به! کاش من هم اونجا بودم احتمالآ از زندگی همون چیزی رو میخواید که نویسنده میخواد. اما اگر یه غم مبهم دلتون رو گرفت که: همین؟ میتونید مطمئن باشید که توی زندگی ( و اگر مهاجرید از مهاجرت) هدف عالی تری رو در نظر دارید...

 

   (ادامه دارد!)                  

/ 16 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رمضانی

منظورم از خانم پایین نازی بود...!

نازی

سلاااااااااااااااااااام من آپ کردم . نمی يای به ديدنم؟؟؟

شیما تالهی

سلام سمانه جونم. باور کن من نوشته هات رو همون شبی که گفتی خوندم اما دقیقا زمانی که خواستم کامنت بذارم DC شدم و دیگه نشد بیام اینترنت. دوست دارم ببینم تو نوشته های بعدیت میخوای این بحث ها رو چطور ادامه بدی. راستش من اون کتابی که میگی نخوندم اما با این تعریفهایی که تو میکنی عزمم جزم شد که بخونمش البته اگه هنوز بعد از امتحانها نفسی باقی بود!راستی چرا سر نزدی وقایع اتفاقیه؟زود بود بیا!

شیما تالهی

زود بود بیا=زود بدو بیا!

علي مقيمي

سلام عليک! حال و احوال! (نوشتن) پر سو تفاهمه! آدم تا مياد يکی رو درست کنه اونيکی خراب ميشه! به هر حال متوجه منظورتون هستم و باهاش موافقم! ولی خداييش خوردن غذای بنگالی هم لذتی داره در نوع خودش بی نظير! اينو از من قبول کنين! هوس کردم برم بنگال! خوشو خندون باشین!

رمضانی

سلام بر همگی! دکتر غذای بنگالی اشکالی نداره ولی دلم ميخواد ببينم با همين اشتياق حاضريد لباسهاشون رو هم بپوشيد يا نه؟؟!! يا در زمينه ی لباس بيشتر دوست داريد تجربه تون محدود به همون کت و کروات باشه! ها؟؟! من هم این روزها کم کم دارم متوجه عمق منظورتون میشم! و به همون اندازه هم دچار وحشت!شده ام!! ...ایدئولوژی ای که یک در میلیون هم پیدا نمیشه و اگه case reportش کنن فکر میکنم توی نیو انگلند چاپ بشه!!! ولی باز هم میگم: حساب و کتاب رو کلآ بیخیال نشید! گناه نیست! و مهمتر اینکه میشه در کنارش حس لحظه رو هم داشت. ...و اصلآ میشه باهاش این حسهای لحظه رو موندگار کرد برای یک عمر و برای تا ابد. اگر هدف ارزشمند و خوبی داشته باشید. گذاشتن هدف سر راه به معنای محدود شدن به اون نیست. ضمن اینکه شما که از توقف و به پلاتو رسیدن بیزارید(و این عالیه!) میتونید یک هدف بینهایت، درواقع هم ارز بینهایت برای خودتون در نظر بگیرید...

رمضانی

...اینطوری نه هیچ وقت متوقف میشید نه راه رو گم میکنید. درواقع هدف بینهایت خوبیش اینه که هم به کارهای آدم جهت میده هم معنی میده هم بهشون ارزش میده و هم آدم هیچ وقت با رسیدن بهش متوقف نمیشه. ضمن اینکه هر روز و هر (لحظه) از (نزدیک شدن)بهش (احساس لذت) میکنه! متوجه که هستید : لحظه...احساس!!وو و...

رمضانی

به شیما جان خودم: خانمی اونقدر زیاد مینویسی ماشا... که آدم نمیرسه توی یه پرس بخوره! ...ببخشید! بخونه! بیادیگه پست جدیدم باد کرد!!! کتابه هم بعید میدونم با این تعریفهای شدید!ی که من ازش کردم به این زودیها دوباره دست دکتر برسه! چشم! اجازه ش رو میگیرم از دکتر...

علي مقيمي

سلام بليکم! والا خانم دکتر منکه لباس اين عربها رو پوشيدم و کلی باهاش گشتم و کلی هم کيف داده! ديگه بنگالی که خيالی نيست! جدی لباس دارن؟! چه ريختيه! اينهم صفايی داره! والا خدا رحم کنه اونروزی که هوس کنم برم لباس اسکاتلندی بپوشم!!! در مورد نظر من هم وحشت نکنين! اينهم صفايی داره! در ضمن من مخلص همه جور حساب و کتاب هم هستم! بی حساب و کتاب که زندگی نميگذره... يه روز بايد در مورد عقل جز و عقل کل صحبت کنيم! به نظرم حساب و کتابهای ما مصداق عقل جزئه... يه جايی بايد متصل به عقل کل بشين... راهرو گر صد هنر دارد (توکل) بايدش... وگرنه عقل جز خودش گيرتو