يکی بود يکی نبود!

                                                یاحق

    سلام!

   ممنون از مشارکت دوستان. این پست متآسفانه یه کم طولانیه اما چون مطالب پیوستگی داشتن نتونستم به دو پست تقسیمش کنم. البته برای اتمام بحث احتمالآ به چند پست دیگه هم نیازه. مطمئن باشید تمام مقدماتی که خواهید خوند کاربردی هستن – و نه صرفآ تئوریک- و در نهایت به کار جواب مسائلی که پست پیش مطرح شد میان. پس اگه یه کم لحن این پست فلسفی شده تحمل کنید! دل بدید و با مطلب همراه بشید تا به مباحثی که مطرح کرده بودید برسید. خیلی سعی کردم تا اونجا که میتونم مطالب رو ساده بگم و از پیچیدگیهای غیر کارآمد پرهیز کنم. پیشاپیش از حوصله ای که به خرج میدین ممنونم!

    ...مبانی فلسفه ای که مطرح میکنم مربوط به ملاصدراست و برای اطلاع بیشتر میتونید به کتاب شواهدالربوبیه به تصحیح فوق العاده و تحسین برانگیز استاد جواد مصلح مراجعه کنید. اگر مفصل ترش رو هم خواستید که میتونید چند هزار صفحه اسفار اربعه رو مطالعه بفرمایید! (التماس دعا!! J) اگر هم کسی مفید و مختصر و غیر تخصصیش رو میخواست میتونه کتاب "مردی در تبعید ابدی" به قلم زیبای نادر ابراهیمی رو بخونه که هم حجمش خیلی کمه و هم ضمن نقل شیرین داستان زندگی پرماجرای صدرالمتآلهین، آراء فلسفی اون رو هم به زبان بسیار ساده و مفهوم و کاربردی بیان کرده... به هر صورت من بر مبنای شناخت ناقصی که از حکمت متعالیۀ ملاصدرا بدست آورده ام ادامه میدم! اگر سوالی داشتید یا اوایلش رو متوجه نشدید ادامه بدید تا آخر. سوالتون رو هم بپرسید که بیشتر توضیح بدم... 

    عطف به مسائلی که توی کامنتها مطرح شده بود،(و برای اینکه به تعریف مشترکی برسیم از مسائل و مثلآ وقتی من میگم "محور مرتبۀ وجودی انتخابها و اعمال" منظورم رو دقیقآ متوجه بشید)، مجبورم یه کم برگردم عقب و از ریشه شروع کنم. از خدا. از اولین جملۀ داستانهای کودکیمون شاید!: "یکی بود یکی نبود، غیر از خدای مهربون هیشکی نبود!..."

   در ازل، خدا "بود" و دیگر هیچ. این "بودن" یعنی اینکه خدا "وجود" داشت. در واقع اولین و بزرگترین صفتی که ما به خدا میدیم صفت "وجود داشتن"هست. البته نهایت امر اینه که وجود هم صفتی ست که ما درخور عقل و ادراک ناقصمون به خدا نسبت میدیم. وگرنه خدا بزرگتر از اونه که حتی به وجود نیازمند باشه. اما چون بزرگترین و ریشه ای ترین و اصیل ترین چیزی که بشر اون رو میشناسه "وجود"ه، خداوند رو وجود مطلق فرض میکنه. وگرنه مسلمه که خدا در لباس وجود هم محدود نمیشه...

    ممکنه معترض باشید یا اینکه ندونید چرا اصیل ترین چیزی که بشر میشناسه وجوده. دلیلش رو خلاصه میگم و رد میشم: چون هر چیزی رو که شما در نظر بگیرید بالاخره وجود داره، حالا یا وجود خارجی داره یا اگر وجود خارجی نداره قبلآ وجود خارجی داشته، یا اگر هرگز هیچ وجود خارجی نداشته و نخواهد داشت و امر ناممکنی محسوب میشه، به هرصورت در اولین لحظه ای که شما اون رو تصور میکنید وجود ذهنی پیدا میکنه و موجود میشه و "وجود" پیدا میکنه. بحث "وجود ذهنی" یه کم پیچیده ست و از حوصلۀ اینجا خارج...

    بشر، یعنی فلاسفۀ حکمت اسلامی (خصوصآ بعد از ظهور حکمت صدرایی) در شرق و حتی بسیاری از مکاتب فلسفی غرب که به اصالت وجود معتقدن، مثل دیوید هیوم که میگفت "هستی خداست و خدا هستی"، به مسالۀ وجود بسیار پرداخته ان تا جایی که خداوند رو مساوی با وجود و هستی گرفته ان. (گرچه فلسفۀ هیوم دوسه قرن پیش و مکتب اگزیستانسیالیزم سارتر معاصر رو که به تسامح "اصالت وجود" ترجمه میکنن، از اصالت وجود ملاصدرا فاصله ای داره به اندازۀ کل هستی! شاید هم بیشتر!!)

    با عرض معذرت پرانتز دیگه ای که باید اینجا اضافه کنم - و قول میدم آخری باشه!- اینه که اگر میگم اصیل ترین چیزی که بشر میشناسه، منظورم این نیست که واقعآ بشر وجود رو شناخته یا میتونه بشناسه! مقولۀ وجود در فلسفه خیلی راحت اثبات میشه که اساسآ قابل شناخت نیست! اولین مسآلۀ فلسفه اصلآ همینه. بخاطر اینکه چیزی که شما از یه میز میشناسید ماهیتشه نه وجودش. هرچقدر هم که تلاش کنید وجودش رو از ماهیتش جدا کنید و به طور مستقل تصور کنید، نمیتونید و در نهایت به وجودی میرسید که وجود ذهنی اون میز در ذهن شماست نه وجود حقیقی خود اون میز... و باز اساسآ هیچ محاطی نمیتونه به محیط خودش احاطه پیدا کنه. ما خودمون موجودیم و محاط در وجود و خیلی چیز های دیگه مثل زمان و مکان و... که اونها هم خودشون محاط در وجودند (چون وجود دارن و موجودند. عین ما). پس نمیتونیم به حقیقت چیزهایی که ما رو احاطه کردن مثل زمان و مکان، و به طریق اولی وجود، دست پیدا کنیم و تنها تصوری از چیستی اونها داریم...

    حالا برای اینکه گیج نشید (یا بیشتر از این گیج نشید!) فرض میکنیم خدا همون وجود مطلقه و بحث رو ادامه میدیم! خب! این وجود مطلق جلوه های مختلفی میتونست داشته باشه براساس ماهیتی که بهش متصل میشد. خدا عالم رو خلق کرد و مخلوقات رو به وجود آورد. علت اینکه چرا خلق کرد این بوده که میخواسته خودش رو ببینه. در آینۀ هزار تکۀ هستی... (گوشه ای نیست که آوای تو ننیوشد گوش- منظری نیست بجز چهر تو در دیدۀ جان- فقط شعرای خودمو بلتم!!) بعضی این رو قبول ندارن اما به هرصورت علت خلق مخلوقات هرچی بوده باشه شکی نیست که این اتفاق افتاده. یعنی مخلوقات هرکدوم آینه ای هستن که جلوه ای از خدا رو نشون میدن. به ما، به خود خدا، به هر کسی که بخواد نگاه کنه...

   هر مخلوق وجودی داره و ماهیتی. که وجودش بر ماهیتش مقدمه. (نترسید بابا! الان توضیح میدم!:) وجود در موجودات مختلف مراحلی داره و از شدت و ضعف برخورداره. مثل نوری که هست اما نور قوی و نور ضعیف داریم. علت اصلی تفاوت موجودات همینه. در واقع اصل وجود داشتن برای همۀ مخلوقات از میز و صندلی و فرشته و انسان و... یکیه، اما هرکدوم در مرتبه ای از وجود خلق شده ان که با دیگری متفاوته. حالا هر موجودی بر اساس درجه ای از وجود که داره ماهیتی رو میپذیره. به این ترتیب مخلوقات از وجود به اضافۀ ماهیت پدید میان. ماهیت یعنی چیستی، وجود یعنی هستی. یعنی یک چیز هم "هست" و هم چیز "خاصی" هست که باعث افتراقش از دیگر چیزها میشه... ممکنه به این اشتباه بیفتین که ماهیت چیزی مستقل از وجوده در حالی که اینطور نیست چون "ماهیت" هم خودش وجود داره و به ناچار در دایرۀ وجود محاطه. بنابراین چیز مستقلی نیست. درواقع رنگ وجوده . شکل وجود و – به قول فلاسفه- چرایی وجوده. مثل سایۀ من که درواقع چیزی جز من نیست و شکلش جز شکل من و اندازه ش جز اندازۀ من و... و بدون من هم نمیتونه باشه و وجود داشته باشه... قدم وجود بر ماهیت یعنی این! (قدم به کسر اول و فتح دویّم! به معنی تقدم! – در باب تسری!!!- دیگه دارم حسابی شیخ میشم ها!! یادش بخیر دبیرستان که بودیم دوستم بهم میگفت "شیخنا"!!... خب دیگه زنگ تفریح بسه...!)

    یه مثال ملموس میزنم و میرم سر بحث اصلی. من و شما هر دو موجودیم و از این بابت مشترک. اما من منم، و شما شمایید. و با هم متفاوتیم. این تفاوت از اختلاف ماهیت هامون میاد. و اختلاف ماهیت هامون بخاطر اختلاف درجۀ وجودیه که داریم. همونطور که سایۀ من از بچه ای که کنار من بایسته روی زمین بزرگتره، چون من خودم از اون بزرگترم. (جسمآ البته!) اینجا من حکم وجود رو دارم و سایه حکم ماهیت رو. به همین ترتیب من و اینکه کی هستم بازتاب اینه که چه وجودی دارم و وجودم چه مرتبه و چه درجه ای داره. شاید بشه با درجۀ خلوص مقایسه کرد و گفت وجود من چند درصده. (چند درصد از انسان کامل هستم.) ...حالاااااااا! میرسیم به بحث اعمال! مخلوقات اعمال مختلفی انجام میدن... [ایوای! متآسفانه دارم ناخودآگاه وناخواسته وارد بحث حرکت جوهری میشم که اصلآ نباید بشم. چون چیزیه که چندین سال طول میکشه تا مثلآ محمد تقی جعفری بفهمدش (از قول خودش) من که دیگه جای خود دارم و 70 سال هم برام کمه! درموردش چیز زیادی نخوندم و از اینجا به بعد با عرض معذرت بخش زیادی از حرفهام افکار و درواقع بافندگی های خودمه!...] مخلوقات اعمالی انجام میدن: سنگ از کوه می غلته میفته توی دره، درخت رشد میکنه، انسان نماز میخونه، فرشته ها تسبیح میگن، ابلیس آدم رو سجده نمیکنه، (نکردن هم گاهی به اندازۀ کردن یه عمل محسوب میشه. بعدآ بیشتر توضیح میدم...)، انسان همنوعش رو میکشه و... هزاران حرکت دیگه. حتی حرکتهای کند مثل فرسوده شدن تدریجی سنگها در طول قرنها هم حرکت محسوب میشن. فیلسوفان یونان قدیم به این موضوع زیاد توجه کرده بودن و یکیشون که اسمش الان یادم نیست (ر.ک. "دنیای سوفی" اثر یوستین گردر) جملۀ معروفی داره:"هیچ وقت نمیتونی دوبار پات رو توی یه رودخونه بذاری! چون بار دوم نه رودخونه همون رودخونه ست نه تو!"

    اما کسی راجع به جهت این حرکت صحبت نکرده بود. چون هر موجودی حرکت خودش رو داره و شاید این حرکات جز از نظر "حرکت بودن" اشتراک دیگه ای با هم ندارن. فلسفۀ اسلامی- تا قبل از ملاصدرا- حرکت رو محدود میکردن به "کم، کیف، وضع، و این". یعنی یه چیز وقتی حرکت میکنه یا مقدارش تغییر میکنه یا کیفیتش، یا حالت و وضعیتش(مثلآ شکلش، رنگش...) یا محلش. این چهار مقوله عرض هستن و جزء اعراض ده گانه. [هر موجودی جوهری داره و اعراضی میتونن به این جوهر عارض بشن. خودم هم یکسالی میشه که جوهر و عرض رو خوندم و جزئیات قضیه رو فراموش کردم ولی حالا این مهم نیست. مهم اینه که] نظریۀ حرکت جوهری ملاصدرا دوتا تغییر عمده در نظریۀ حرکت میده: یکی اینکه حرکت رو از سطح اعراض میبره بالاتر. به سطح جوهر موجودات. و میگه حرکت مقوله ایه که نه تنها در اعراض که در جواهر هم اتفاق میفته. و اصلآ همۀ جواهر موجودات همیشه در حرکت هستن. حرکت جوهری. و دوم اینکه این حرکت جوهری در تمام جواهر موجودات جهت داره و جهتش هم به سمت تکامل و تعالیه. این حرف حرف خطرناکی بود و هست و یکی از دلایل تکفیر و تبعید ملاصدراست. یکی از برداشت هایی که میشه از این حرف بکنیم اینه که هر کاری دوست داریم بکنیم! دزدی، قتل... با این حساب همه کار عبادته و حرکت به سوی خدا!...

   حالا با این مقدمات برمیگردیم به مباحثی که مطرح شده بود:

    هر مخلوقی صفاتی داره و خصوصیاتی. آتش میسوزونه، آب سرد میکنه...حیوون غریزه داره، فرشته عقل داره... و انسان هم غریزه داره هم عقل. این باعث شده که بعضی انسان رو اشتراک دو دایرۀ حیوان و فرشته میدونن. اما انسان چیز سومی داره به نام اختیار و انتخاب که اون رو از این حد فراتر میبره. فرشته و حیوون اینطور نیست که نفهمن که دارن چی کار میکنن. میفهمن و اتفاقآ گاهی بهتر از ما! حیوون شکارش رو میشناسه و میدونه که باید صیدش کنه... فرشته میدونه داره تسبیح خدا رو میگه. (:و نحن نسبح بحمدک ونقدس لک...- 30،بقره) اما تفاوتی که با انسان دارن اینه که هیچ وقت سر دوراهی قرار نمیگیرن. اگه دوتا صید جلوی یه حیوون باشه صید بزرگتر رو انتخاب میکنه، چون غریزه ش میگه و هیچ نیروی دیگه ای هم درون خودش نداره که با این تصمیمش مخالفت کنه. بنابراین یه قانون بیشتر توی کلۀ حیوون نیست: غریزه. از اون طرف یه قانون بیشتر توی کلۀ فرشته نیست: عقل. هرچی عقلش گفت میکنه و هیچ نیروی مخالفی در وجودش نیست. عقلش هم همیشه یه چیز میگه.... حیوون و فرشته درک دارن که چه میکنن. انتخاب هم دارن. اما انتخاب از بین دوچیز بیرونی براساس یک قانون درونی. درواقع یک راه مشخص و تکوینی خاص رو میرن. اختیار ندارن و مجبور هستن به عمل به همون یک قانون درونی: اجبار.

   البته اشتباه نکنید. اجبار به معنی اکراه نیست. اکراه یعنی تو به دلیل مصلحتی خاص، مثلآ ترسی که پشت سرته یا سودی که روبروته مجبور میشی راهی رو بری، اما قانون دیگه ای در تو هست که با رفتن این راه مخالفت میکنه و این دوهوا بودن، این دو قانون داشتن، و در نتیجه احساس هایی مثل اکراه، تردید، دودلی، حسرت، پشیمانی و... خاص انسان هستن. فرشته، حیوان، و همۀ مخلوقات دیگه با رضایت و طوع کامل مسیر خودشون رو طی میکنن و در تمام مسیر به سمت خدا حرکت میکنن. (آیۀ 11 فصلت: ثم استوی الی السماء و هی دخان، فقال لها و للارض ائتیا طوعآ او کرهآ، قالتا اتینا طائعین" :و آنگاه به خلقت آسمانها توجه کامل فرمود و آسمانها دودی بود، و فرمود: ای آسمان و زمین به سوی خدا به طوع و رغبت یا به کراهت بشتابید! گفتند ما با رغبت به سوی تو میشتابیم.)

    هیچ کجای هستی بدون انسان ظلمی اتفاق نمیفته. هیچ مخلوقی کار بدی که باعث نارضایتی خدا بشه انجام نمیده. اصطلاح نارضایتی خدا، به تعبیر مقدماتی که از فلسفه براتون گفتم معنیش میشه دور شدن از منبع وجود مطلق، که درواقع با عث کاهش مرتبۀ وجودی اون موجود میشه و به تبع اون ماهیتش هم پست تر میشه. مثل خورشیدی که هرچقدر ازش دور بشیم درصد کمتری از نورش رو دریافت میکنیم. درواقع شکستن سنگ، رشد درخت، صید شکار، و غرش رعد تسبیح خداست. و همونطور که فرشته ها خدا رو تسبیح میکنن کل عالم با طی مسیر تکوینی خودش خدا رو تسبیح میکنه. این در مورد انسان هم – چه بخواد و چه نخواد، چه آگاه باشه بهش چه نه- به عنوان یه حیوان پیشرفته که جزء هستیه صدق میکنه و انسان هم مسیر تکوینی خودش رو طی میکنه. اما یه تفاوتهایی هم با بقیه داره:

     گفتم خداوند هر موجودی رو در درجه ای خاص از وجود خلق کرده که به نسبت اون درجه (و به دلیل همون) ماهیتش هم پدید میاد. یکی میشه سنگ یکی میشه فرشته و... اینها حرکت رو به بالا داشتن. علتش هم اینه که خدا همۀ موجودات و هستی رو برای خدمت به بشر خلق کرده. و هستی هرچه بیشتر از عمرش میگذره بیشتر به بشر خدمت کرده.(:وظیفۀ تکوینیش رو انجام داده –تسبیح خدا رو گفته- به منبع وجود مطلق نزدیک شده...) یک ذره خاک از از بدو پیدایش انسان تا امروز توسط چند میلیون آدم به عنوان غذا-ی بنگالی!- خورده شده یا به روشهای دیگه به انسان خدمات داده... اما انسان...

   انسان اشرف مخلوقاته. نه به این معنی که از اول خدا اون رو از همه برتر قرار داده. به این معنی که در خلقتش-جسمی و روحی- نهایت پیچیدگی و ظرافت رعایت شده. انسان تنها موجودیه که دو قانون هر دو درست در درونش گذاشته شده و بهش اختیار و قدرت انتخاب دادن که در دوراهی ها یک راه رو براساس یکی از این دو قانون انتخاب کنه. این پیچیدگی مهمیه که در انسان هست.(مهمتر از پیچیده تر بودن پروتئینهای انسان نسبت به گاو!) و باعث میشه که اشرف مخلوقات بشه و خدا در خلق اون به خودش تبریک بگه: "فتبارک ا... احسن الخالقین". یعنی در عین حال که این انسان دوپا هیچ برتری وجودی بالفعلی نسبت به حیوان نداره و درجۀ وجودیش چیزی شبیه اونه، اما بهش این قدرت و اختیار داده شده که علاوه بر مسیر حرکت تکوینی- که حیوان تدریجآ طی میکنه- اون خودش با انتخاب و رفتن یه مسیر تشریعی درجۀ وجود خودش رو تغییر بده و بالاتر ببره. بالاتر از حیوان که فقط غریزه داشت و بالاتر از فرشته که فقط عقل داشت و بالاتر از هر موجود دیگه ای. رفتن این مسیر تشریعی هم اجباری نیست: "لا اکراه فی الدین". اما یه امکان ویژه ست که فقط انسان داره. یه نردبان ویژه برای انسان که برای مخلوقات دیگه نیست. اما خب بالاخره بالا رفتن ازش سختی های خودش رو هم داره...

     انسان در مسیر زندگیش شرایط مختلفی رو (از هر نظر) تجربه میکنه و تیعآ سر دوراهی ها و چندراهی های مختلفی قرار میگیره که باید بینشون انتخاب کنه. درواقع انسان مجبوره به انتخاب. مجبوره به اختیار. یه پارادوکس ظریف و پیچیده. رفتن به هر کدوم از این راهها در ادامه یه شرایط جدید رو ایجاد میکنه و باز دوراهی های جدید و انتخابهای جدید. عین شاخه های درخت و تا آخر عمر... در این انتخابها انسانیت انسان و طبق تعاریفی که کردیم مرتبۀ وجودی انسان فرصت پیدا میکنه تغییر کنه، بالاتر بره یا پایین تر بیاد. انتخاب درست انتخابیه که مرتبۀ وجود رو در انسان بالاتر ببره و به وجود مطلق نزدیک ترش کنه (و در واقع به انسان کامل شبیه ترش کنه) و بالعکسش انتخاب غلط. پس انتخابها برای انسان مهمن. و همونطور که گفتم گریزناپذیر. (شما نمیتونید خودتون رو تبدیل به یه چوب کنید که هیچ انتخابی نداشته باشید!) فرقی نمیکنه این انتخابها کوچیک باشن یا بزرگ(انتخاب دسر غذا یا مثلآ دین و مذهب). یا چه وسعت اثری داشته باشن(انتخاب رشته برای یه نفر یا انتخاب جنگ و صلح برای یه کشور). یا اینکه چه مدت باقی میمونن(انتخاب لباس برای یه مهمونی یا انتخاب همسر برای یه عمر). هیچ فرقی نمیکنه. همه مهمن و هرچی یه انتخاب بتونه بیشتر مرتبۀ وجودی انسان رو تغییر بده مهمتر میشه. همینجا بگم که هر انتخاب یه عمله که ما انجام میدیم. پس الان مدتیه که که وارد بحث اعمال شدیم. اعمالی که انسان انجام میده...

    ممکنه به نظر بیاد انتخاب توی بعضی چند راهی ها علی السویه ست و درواقع درست و غلط نداره و سلیقه ایه. این از دید بشری که به هرصورت وجودش ناقصه درسته. اما در اصل و از نگاه فلسفۀ وجود، هیچ دوتایی نیستن که از لحاظ درجۀ وجودی با هم مساوی باشن. چون هر مرتبۀ وجود ماهیتی رو اقتضا میکنه و اگر دو چیز در مرتبه با هم مساوی باشن در ماهیت هم هستن. و این معنیش اینه که اون دو چیز ماهیتآ یه چیزن که این امکان نداره. بنابراین مرتبۀ وجود همه چیز با هم فرق میکنه. حالا معنی انتخاب واضح تر شد: یعنی تخصیص یکی از چند چیز برای یه چیز دیگه(یک لباس از چند لباس برای من). که به نوبۀ خودش در قالب زمان و مکان هم میره(امشب توی مهمونی). بنابراین میبینید که انتخاب یه پروسۀ دومتغیره ست. یکی چیزی که انتخاب میشه(لباس) و دیگری شرایطی که برای اون انتخاب میشه(برای من، در مهمانی، امشب و...). و اگر بجای من، شما رو قرار بدن شرایط عوض میشه و تبعآ بهترین انتخابی که میتونه مرتبۀ وجود شما رو بالا ببره هم عوض میشه: "الطرق الی ا... بعدد جمیع خلائق"... اما برای هر شرایط خاص فقط یه انتخاب بهترینه. دلیلش هم اینه که فقط یه انتخابه که توی اون شرایط مرتبۀ وجود اون آدم رو بیشتر از همه بالا میبره.

    خدا خودش جهان رو متنوع آفریده و استفاده از تنوع آفرینش رو حلال کرده: "کلوا من طیبات ما رزقناکم". طیب رو جمع میبنده و میگه میتونی از هر کدوم که دوست داری یا از همه ش استفاده کنی. اما چرا؟ تنوع هستی بازتاب و علامت نقص ماست. خدا کامله و همه چیز رو در خودش داره. همۀ تنوع هایی رو که آفریده.(به همین دلیل هم هر گوشۀ هستی جلوه ای از خداست.) اما هستی رو متنوع آفریده تا انسان با استفاده از تمام این مراتب وجودی مختلف در جهان و با انتخاب اونها وجود خودش رو رشد بده و بالا ببره. [انسان در برخورد با هر تفاوتی میتونه رشد کنه به شرط اینکه درست باهاش روبرو بشه.(ر.ک. پست "باده دگر جام دگر غمزه دگر یار همان")] انتخابهایی که برای انسان پیش میان بر اساس درجۀ وجودیشون(برای اون شرایط و اون آدم خاص)، یه طیف رو تشکیل میدن از بالاترین مرتبۀ وجودی تا پایین ترین مرتبه. هر چیزی رو که انسان از این طیف، انتخاب کنه، چون در اصل نسبتی برقرار کرده بین خودش و اون چیز درست مثل اینه که اون چیز بخشی از وجودش شده و مرتبۀ خودش رو به همون نسبت تغییر داده. هرچقدر انتخابش مرتبۀ بالاتری داشته باشه و مثبت تر باشه، به مرتبۀ وجود خودش اضافه کرده و هرچی منفی تر باشه از وجود خودش کم کرده . جایی وسط طیف هست که که نقطۀ صفره و بخش مثبت و منفی رو از هم جدا میکنه. این دقیقآ همون جاییه که توی دین بعنوان مرز حروم و حلال و طیب و خبیث مشخص شده. بدیهیه که حروم ها مراتبی دارن و حلال ها هم. نزدیک نقطۀ صفر این محور اعمالی(همون انتخاب هایی) قرار دارن که ما بهشون میگیم سلیقه ای(انتخاب نوع لباس) که روی مرتبۀ وجودی انسان چندان اثر منفی یا مثبتی نمیذارن. و در دوسر طیف اعمالی هستن که ارزششون زیاده. ارزش مثبت یا منفی(شهادت یا قتل). و ممکنه آدم رو از فرش به عرش یا از عرش به فرش بکشونن... ارزش هر عمل با اثری که روی مرتبۀ وجودی انسان میذاره تعیین میشه: "لن ینال ا... لحومها و لا دماؤها و لکن یناله التقوی منکم، کذلک سخرها لکم لتکبروا ا... علی ما هدیکم و بشر المحسنین." (حج،37): هرگز گوشت و خون این قربانیها(ی حج) به خدا نمیرسد بلکه این تقوای شماست که به او میرسد اینچنین او آنها را به تسخیر شما درآورد تا او را بخاطر این هدایت تکبیر گویید و مژده ده نیکوکاران را...

     اثری که هر عمل روی وجود انسان میذاره (مرتبۀ وجودی هر عمل یا انتخاب) به دو چیز مربوط میشه: یکی نفس عمل و دیگری نیت. نفس عمل که مشخصه. با هیچ نیت خوبی نمیشه غرور داشت، دزدی کرد، یه بیگناه رو کشت و... نفس این عمل با هیچ نیت خوبی سازگار نیست... اما نیت: قصد و آگاهی ما از انجام اون عمله(یا همون "دید" که گفتن). کمک کردن به فقیر یه انتخابه. میتونیم کمک بکنیم یا نکنیم. اما نیت و فلسفه مون از انجام دادن و یا ندادن این عمل، اون رو محور مرتبۀ وجودی اعمال جابجا میکنه. اینکه ما چند درصد از داراییمون رو کمک میکنیم... حتی اینکه از کمک نیت تحقیر کردن و منت گذاشتن داشته باشیم میتونه همین کار بظاهر خوب رو به سمت منفی محور ببره و به قول دین، گناه محسوب بشه. و اگر کمک نمیکنیم بخاطر اینه که درد و رنج دیگران برامون مهم نیست یا بخاطر این که فکر میکنیم اینکار گداپروریه و به تخریب جامعه کمک میکنه همۀ اینها روح و وجود اون عمل رو (برای اون شرایط) تشکیل میده و درنتیجه اثری رو که روی ما میذاره...

   همین جا اشاره کنم که انجام ندادن یه عمل هم گاهی یه انتخابه و به همین دلیل مرتبۀ وجودی خاصی داره و به همون شکل هم روی ما اثر میذاره. درست عین سرما که توی فیزیک "فقدان گرما" تعریف میشه یا تاریکی که "فقدان نور"، کمک نکردن به فقیر هم یه عمله و اگر من انتخاب کنم که به فقیر کمک نکنم این هم اثر خودش رو روی وجود من داره. البته این کمک نکردن وقتی یه عمل محسوب میشه که یکی از راههای پیش روی انسان باشه و بنابراین کمک نکردن به فقیری که از شما کمک نخواسته یا شما از فقرش خبر ندارید، یا اینکه خبر دارید ولی توان کمک بهش رو ندارید یه عمل محسوب نمیشه. چون در هرکدوم از این حالات شما انتخابی ندارید و درنتیجه مسئولیتی. به همین دلیل هم گفته ان که اگر صدای مظلومی رو بشنوی و با اینکه میتونی کمکش کنی نکنی، مسلمون نیستی. بااینحال در شرایطی عملی برای حفظ مرتبۀ وجودی انسان لازم میشه (اعمال واجب:نماز، روزه، جهاد، و...) و اگر انجام نشه حکم انجام عملی با ارزش منفی زیاد رو داره و به شدت از مرتبۀ وجودی انسان کم میکنه. اینجاست که مثلآ پرس و جوی از وضع همسایه به طور خاص، واجب میشه و میگه کسی که همسایه ش سر گرسنه زمین بذاره و اون خبر نداشته باشه و سیر بخوابه مسلمون نیست. حتی اگر اون همسایه مستقیمآ درخواستی نکرده باشه و فقرش رو به روی خودش نیاورده باشه. یعنی خبر داشتن از حال همسایه واجب میشه و درواقع بعنوان یکی از حداقل کارهاییه که لازمه تا مرتبۀ وجود شخص رو حفظ کنه. پس همینجا فهمیدیم اعمال واجب حداقل ها هستن برای انسان موندن ما.   

     خب! فکر کنم دیگه حسابی خسته شدین!! بر اساس مقدماتی که زحمت کشیدین و خوندین میشه راجع به فلسفۀ خیلی چیزها صحبت کرد. گناه، بخشش خدا، بهشت و جهنم، عدل خدا، حساب و کتاب خدا، کلمۀ "بغیر حساب" که توی قرآن اومده، عفل و دل، وظایف انسان، عرفان، علم، تکنولوژی و... انشا...اگر عمری بود در مورد این مسائل هم با هم تبادل نظر میکنیم. موافقید؟!

   

/ 58 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سوفی

سلام سما جان مرسی ازت جوابت زدی به هدف دقیقا اشکال من اینه که نمی تونم وجود دو از ماهیت متمایز کنم احتما لا اگد من با ملا صدرا هم قرن بودم حسابی ید منبدش لعنتم می کدد و احتمال قریب به یقین حوالم می داد به روز قیا مت و دعا می کرد که با اهل ظاهر محشور شم .

سوفيا

می گویند : هر وقت آب نوشیدی بگو : « یا حسین » . . اما این روزها که آب می بینی ولی نمی نوشی . . آرام بگو : « یا ابالفضل »

رمضانی

سلام عرض شد خدمت جناب دکتر! اوه! اوه! مثل اينکه دارين کم کم جوش ميارينا! حالا ما يه چيزی گفتيم شما چرا باور کردين؟!! شما که ميدونين چه بخونین چه نخونین چه نظر بدين چه ندين برکت مجلس ما شمايين!! من و حرف های بی سروتهم هم که هردو معرف حضور شریف هستیم!! سر تواضع من و امثال من هم که در برابر اساتيد بزرگواری مثل شما هميشه خم بوده و هست و خواهد بود...! شما که همه ی اينها رو ميدونين که ديگه... در مورد کراوات هم منظورتون رو همون اول فهميدم. (درسته که آی کيوم کمتره از شما و تفاوتش هم معنی داره، ولی دیگه نه اینقدر!!

رمضانی

سوفی جان انشا...که با اهل باطن محشور ميشی! فقط برو يه کم ديکته تمرين کن که پيش اهل باطن که رفتی آبرومون رو نبری!!! ...و به سوفيا: خيلی قشنگ بود...!

مهدی

سلام / طاعات و عبادات شما قبول باشه / مرسی از اينکه بهم سر زدين / ان شا ا... بزودی می آپم / زززت زياد

سوفيا

سلام خانومی ببخشید می دونم خیلی دیره . برای همین خیلی توضیح نمی دوم و از همه حرفام به کلمه های کلیدیش اکتفا می کنم . 1-اون رودخونه ای که گفتید از هراکلیتوسه 2-مقولات ده گانه ... نه اعراض دهگانه ... جوهر هم جزوه مقولاته 3-تفاوت هست بین جهت حرکت و محرک ... ارسطو و خیلی های دیگه به بحث پیرامون جهت حرکت پرداختن (ارسطو می گه : هر شئ در جهتی که طبیعتش اقتضا می کنه حرکت داره . اقتضای طبیعت سنگ حرکت رو به پایین است و آتش رو به بالا ) ... آنچه در ملاصدرا جدیده اینه که حرکت رو روی دوش جوهر هم انداخت . تا قبل از صدرا حرکت رو فقط متعلق به اعراض می دونستن ، اما او به جوهر هم .... بقیه قصه رو هم که خودتون گفتید

سوفيا

پیرو این مطلب که گفتید همه موجودات تسبیح می کنن ... یه مطلب جالب به ذهنم اومد ، خدا توی آیه 74 سوره بقره می فرماید سنگها سه صفت دارند که یکیش همین تسبیح خداست ... خدا میگه وقتی سنگی از کوه ریزش میکنه از خوف و خشیت خداست .... حالا که اینو گفنم ، نکته دردناک قضیه رو هم بگم ... خدا می گه قلب بعضی آدما از سنگ هم سخت تره <فقط نمی گه مثل سنگ ، میگه سخت تر از سنگ "کالحجارة او اشد قسوة"> ، چون سنگ شکافته می شه ، از درونش چشمه بیرون میاد و از خوف و خشیت الهی هبوط میکنه ولی قلب برخی انسانها .... چی بگم بعد از این توصیف ... دیگه حرفی ندارم[تشویش]

رمضانی

سلام سوفیا جان! بابا نگفته اینقدر دانشمندی!! پس لقب سوفیا بی دلیل نیست! ...در مورد مقولات، اتفاقآ خودم هم وقتی داشتم مينوشتم يه لحظه به شک افتادم که اعراض دهگانه نداشتيم. يه چيز ديگه بود که يکيش هم جوهر بود! خوب شد گفتی! در مورد حرکت هم قکر کنم اينکه همه ی حرکت ها در نهایت به بالا ختم ميشن رو برای اولين بار ملاصدرا گفت. نه؟ اون آيه ای که ميگی به نظر من يکی از قشنگترين آيات قرآنه که استعاره ش رو به راحتی و زيبايی بيان کرده... مرسی که به يادم آوردی. همين يعنی ذکر! مگه نه؟

سعيد ابويی

سلامی چو بوی خوش اشنایی سلام به شما دوست دیرینه من دکتر رمضانی وقتی دیدم که در مورد ملاصدرا این فیلسوف و عارف پراوازه مسلمان کار میکنی احساس شعف کردم برایتان ارزوی توفیق دارم حرفاتون منویاد یه نوشته ای از ابوحیان توحیدی میاره. ابوحیان توحیدی(در کتاب البصائروالذخائر) میگوید:{در زمانی زندگی میکنم که پیشوا عادل نیست زاهد پارسا نیست. توانگر نمیبخشد و فقیر نمیشکیبد دوست یاری نمیکند همسایه پرده داری نمی نماید نادان درفکر اموختن نیست و عالم پرهیزگاری نمی ورزد قاضی بیدادگر نیست و شاهد دروغگو و تاجر متقلب .اکنون احوال و رفتارم و افکارم همه غریب تلقی میشود .رمیده از خلق به تنهایی خو کرده .حیرت زده و ستمدیده و نومید از همه چیز و در انتظار مرگم} .

مریم

با سلام اميدوارم حالتون خوب باشه نمی دونم چه جوری شروع کنم آقای صدفی لطف کردن سایت شما رو به من معرفی کردن .خوشحال میشم بیشتر با هم آشنا بشیم در واقع سایت شما بسیار جالبه ولی من دیگه خیلی به مباحث فلسفی علاقه ندارم بیشترین سعی خودمو در عرفان نظری گذاشته ام بنابر این می خواستم از معلمات شما در این زمینه بدون تلاش استفاده کنم موفق باشید