برو تا...

  

 

 

                                                               حق<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

 

 

 

   ...حرکت که میکنیم، تازه دستم گرم شده به نوشتن که چراغهای اتوبوس رو خاموش میکنن میگن بخوابید! ...عجب مصیبتی! دوستم که رفته روی دوتا صندلی بغلی دراز کشیده خوابیده. الن یه نفر – که نمیشناسمش- از عقب اومده بغل دستم کنار پنجره نشسته و داره با نور موبایل قرآن میخونه! این مدلشو دیگه ندیده بودم! بعد هم که قرآنش تموم میشه، کفشهاش رو درمیاره و چهارزانو میشینه! دستهاش رو هم به سینه میزنه و در حالیکه دوسوم دوتا صندلی رو گرفته، تکیه میده و میخوابه...!! البته زیر لبی یه "ببخشید" هم اینطرف پرت میکنه که مشمول الذمه نشه یه وقت...!  ...ما هم که بنا رو گذاشتیم بر سکوت!

   من هم سعی میکنم با نور موبایل بنویسم. اما مگه میشه... به فلاکتش نمی ارزه. بیخیال میشم و سعی میکنم بخوابم...

  

   کم کم چشمهام داره گرم میشه که... همسفری عزیز لطف میکنه و یه تکون کوچیک میخوره! من هم یک متر (حالا با کم وزیادش) میپرم هوا...! خب!بنا بر چیه ؟ سکوت! خودم رو در منتهاالیه دور از ایشون توی صندلی جاسازی میکنم و کم کم داره چرتم میبره که یکدفعه... دوباره...

   سه باره...

   چهارباره...

 

 

 

   ...ساعت 3 نصفه شبه و فکر میکنم دیگه به اواسط این عذاب الیم رسیده باشم...! بندۀ خدا خودش هم نمیتونه بخوابه و از بخت بد من فواصل حملاتش از 5/0 ساعت به 5 دقیقه رسیده! من هم که تقریبآ بیدارم... بالاخره بنای سکوت رو میشکنم و یه دفعه که تکون میخوره، آروم میگم: به من میخورید من میپرم، بیدار میشم... باز یه "ببخشید" از همونا پرت میکنه و...

    خلاصه تا صبح وضع همینه. یاد نوشته های اول سفرم می افتم! با مهتاب اومدیم ، حالا با شبتاب داریم برمیگردیم...!!

 

 

   بین راه قم تهران نگهمیدارن برای نماز صبح... میرم پشت ساختمون مسجد... تا چشم کار میکنه دشته و آسمون... خیلی لذت بخشه که آدم بیش از 200 درجه دورتادورش افق رو ببینه و بالای سرش کرۀ آسمون رو... یه لحظه غبطه میخورم به گذشتگانمون... یه حس عظمت عجیبی داره . مخصوصآ برای کسی که دورترین افقش پیچ خیابون بوده و بزرگترین آسمونش تکۀ کثیفی که بین دوتا برج محصور شده...

 

   ...لبۀ تیز کوههای کم ارتفاع اطراف و طیف رنگهای آسمون در طلوع خورشید... اینهمه زیبایی یه احساس حقارت لذت بخش به آدم میده! ...یکی یکی درگیری ها و مشکلات روزمره از جلوی چشمم رد میشن ...و چقدر کوچکن در برابر این عظمت! به چه چیزهای کوچکی گیر کرده بودم... در حالیکه این تنها بخش کوچکی از هستیه... و هستی برای منه... برای انسان... و انسان برای خدا... و انسان خلیفۀ خدا در هستی...

   آدم خنده ش میگیره به کوچکی چیزهایی که پیش از این بهشون مغرور بوده . چرا ما عظمتمون رو فراموش میکنیم ؟...

 

 

 

 l120.jpg

 

 

 

 

    وقت نیست... سوار میشیم. دوستم دوتا صندلیش رو داده به شکنجه گر من که راحت بخوابه و نمیدونه چه لطفی در حق من کرده...!

    اتوبوس راه می افته. بعضی ها خوابیدن... بقیه هم هم نشستن و در سکوت جاده رو تماشا میکنن...:

 

- خدا رو شکر! فکر کنم به حضوری بیمارستانم برسم...

 

- یعنی خواهرم از روسری که براش خریدم خوشش میاد...؟

 

- آخ آخ... دلم چقدر واسه مامانم تنگ شده...!

 

- اااااه... چه زود تموم شد! تازه داشتیم حال میکردیما...!

 

- آآآآآه... خدا رو شکر بالاخره تموم شد! مردیم از دست این پیراشکیها...!!

 

- ای واااای...! چند روز دیگه امتحان داریم! ...چند روز دیگه؟! ...یکشنبه...دوشنبه...

 

- و من...! توی خودم فرو رفتم... نمیخوام به چیزی فکر کنم، اما نمیتونم! بازم دارم اسکن میکنم خودم رو ببینم کجا هستم و چیکار میکنم و چیکار باید بکنم و کجا باید برم...

 

 

 

  PB260184-2005.11.27-10.52.42.jpg

 

 

 

 

   واقعآ کجا باید برم؟! ...فعلآ که جایی نمیرم. دارم برمیگردم تهران! ..."برمیگردم" یا "میرم"؟؟ ...فکر کنم "میرم" درست تر باشه. :"هیچ وقت نمیتونی توی یه رودخونه دو بار پا بذاری، چون نه رودخونه همونه که بار اول بود، نه تو!" ...با این حساب اصلآ "برگشت" معنایی نداره...

 

 

   اما "پایان" چی؟...

 

 

  wallpaper028-thumb.jpg

 

 

   بچه که بودم همیشه موقع برگشتن از مسافرتها اونقدر غصه میخوردم که تمام لذت مسافرت یادم میرفت... پذیرش "پایان" یه چیز سخت بود. مخصوصآ اگر اون چیز بستنی، پفک، مسافرت، شهربازی، پارک، سینما و... بود! ...بعدها کم کم به این پایان های ناخوشایند عادت کردم. با اینحال منطقآ نمیتونستم بپذیرمشون. بزرگتر که شدم، کم کم منطقم دراومد که: خب! بالاخره هر پایانی یه آغاز جدیده. باید از اون آغاز جدید خوشحال باشی... نمیدونم. شاید هم این جمله رو از دیگران میشنیدم یا میخوندم جایی و فکر میکردم خودم رسیدم بهش... اما میدونم هیچ وقت نتونستم دلم رو راضی کنم که اینجور مواقع ناراحت نباشه، غصه نخوره...

 

 

   الان یه حس آرامش عجیبی دارم... واقعآ عجیب. چون قاعدتآ هرچقدر چیزی لذت بخش تر باشه، پایانش سخت تره. این سفر یکی از بهترین سفرهایی بود که رفته بودم. اما الان یه جورایی دلم راضیه به این برگشتن... نمیدونم چرا. شاید چون فهمیدم این برگشتن نیست، بلکه رفتنه... انگار قبلآ همیشه روی یه دایرۀ بسته دور میزدم. پایان معنیش آغاز بود، اما نه یه آغاز جدید. بلکه همون آغازی که چند وقت پیش ازش راه افتاده بودم... حرکت بود، انرژی مصرف میشد، اما برآیند صفر بود... یا حداقل حدش به صفر میرسید!

   نمیدونم. فقط میدونم باید آدم هرجوریه باید از این دایره خودش رو بکشه بیرون.... شاید چیزی شبیه یه مارپیچ.....

 

 

 Spiral-640x480.jpg

 

  البته اولش شبیه همون دور زدن به نظر میرسه، اما هربار که دور میزنی مساحت بیشتری رو به وجودت اضافه میکنی. هرچی بیشتر میری خطت مستقیم تر میشه. هرچی بیشتر میری دایره ات بزرگتر میشه، مساحتت بیشتر میشه، ظرفت بزرگتر میشه... اگه اونقدر بری که خط حرکتت مستقیم بشه اونوقت دایره ات کل هستی رو در بر میگیره... مساحتت میشه مساحت کل دنیا... همۀ کائنات توی ظرفت جا میگیرن... چمیدونم! شاید شدی همسایۀ خدا...

 

 

 

Milky.jpg

  

 

 

 

   فقط هرجوریه باید از این دایره هه بکشی بیرون. باید ببینی چی ها وصلت کرده به مرکز. اون وسط چی گذاشتن که تو رو روی این مدار بسته نگهداشته... باید بکنی!ولی اول بشناسشون. بندهایی رو که تو رو به اون وصل میکنن ببین، بعد یکی یکی جداشون کن! ...عجله نکن! یکی یکی... اگه همه رو با هم ببری، پرت میشی بیرون. اونوقت دیگه خودت هم نمی فهمی کجا داری میری. همیشه باید بدونی کجایی. باید فاصله ات با اون مرکز، با اون سیاهچاله ای که تو رو میکشه وسط دستت باشه. اگه نباشه نمی فهمی چقدر پیشرفت کردی. نمی فهمی توی این دور چقدر از دور قبل بزرگتر شدی. چقدر مستقیم تر حرکت میکنی.... همۀ اینها حساب کتاب داره... توی دنیا هیچ چیز بی حساب و کتاب نیست فقط این ماییم که حساب و کتابش رو نمیدونیم.... 

 

  

 

   حالا وقت سرعت گرفتنه ...هرچی شتابت بیشتر باشه، با زاویۀ بیشتری از این دایره کنده میشی و زودتر مستقیم میشی... فقط حواست باشه که سرعتت رو اونقدر زیاد نکنی که غیر از مسیر حرکتت، نوار قلبت صاف نشه!! ...این هم یه حدی داره ...خودت ببین طاقت چقدر سرعت رو داری. چقدر برای رسیدن به اون حرکت مستقیم عجله داری... فقط بدون که کارت اهمينه. جاذبه و سرعت و زاویه و مسیر رو خودتی که تعیین میکنی... برای هرکی یه جوریش خوبه ...فقط کم نیار! و بدون هرچی بیشتر از اون مرکز جاذبه دورتر میشی و خود به خود اثرش روت کمتر میشه. رفتنتم راحت تر...

/ 13 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
علي مقيمي

سلام! من ميخواستم بگم آمين! قبول نيست! پدرام جان يالا آمين من رو پس بده تا من بگم! يالااا! تو یه چیز دیگه بگو خب! پست قشنگی بود... آدم موقع سفر ياد سفر زندگی ميفته و آخرش که وقت برگشتنه... موقع رفتن از دنيا خدا ميدونه چقدر دلمون ميگيره و از چه چيزهايی... پستتون خیلی چسبید و عکس آخرش هم البته زیبا بود... اما در راستای پاسخ پست قبليتون ديگه قرار نشد هندونه سمت من بندازين! ميدونين که دستم بند امتحانه! آخه چطوری ميتونم هندونه های شما رو بگيرم آخه؟! معلومه ميخوره توی سرم ضربه مغزی ميشم و امتحان هم ميفتم!!! خلاصه در حال حاضر من گيرنده های هندونه ام ب

پدرام گلناری

آقا بفرماييد...آمين ماله خودتون...ما عادت نداريم پا تو کشف بزرگان بکنيم!!!...زت زياد!

رمضانی

سلام!(بذاريد ببينم وصله...!)

رمضانی

به اکرم: خوبی؟ چقدر خلاصه ای؟!!! نه.خوشم اومد! از تو اول شدن بعید بود! مثل اینکه داری راه میفتی کم کم!!!!! برات پرسیدم... گفتن نه ما که همچین چیزی نشنیدیم. خداییش هم بعید بود همچین خبری... اینجا یه لیوان آب رو هم راه رضای خدا دست کسی نمیدن! عمرآ...! راستی هرچند چی چی؟؟!!! من نفهمیدم. میشه یه بار دیگه تکرار کنی...!!

رمضانی

به جميع ملل متحده و متفرقه ای که اينجا ميان!!: بابا به خدا ما يه وبلاگ ديگه هم داريمااااااا!!! زنگ زد از بس بهش سر زديد! ......

رمضانی

به جناب دکتر... (موندم جواب کدوم رو اول بدم! آمین همدیگه رو که کش میرید دیگه خدا به داد بقیه ی چیزها برسه...!!) خب اول از بزرگترا...(یه هندونه ی دیگه!!!) به جناب دکتر مقيمی: مثل اينکه اون عکس آخر تعبير شد! اون درياهه USMLE ه و اونآدمه هم شمایید دارید دعا میکنید که خدا هیچ بنده ای رو گرفتارش نکنه!!! ضمنآ اونایی که اومد کمبوزه بود نه هندونه. منتها تو این گرما زیادی زسیده بود یه کم سنگین شده بود. ببخشید دیگه اگه مزاحم گیرنده های هندونه تون شدیم...!!! راستی به لبریز مهرتون سر زدید؟! مردم منتظرن ها! حداقل راستش رو بهشون بگید که چرا دیگه نمینویسید... از شما هم التماس دعا... میگن دعای کسی که امتحان داره قبول میشه!!

رمضانی

سلااااااااااااااااااااام بر جناب دکتر گلناری!! این طرفها؟ راه گم کردید؟!!! دکتر کم حرف شدیداااا!! اتفاقی افتاده خدای نکرده؟؟ کم پیدایید؟! ما هم به آمین شما میگیم آآآآآآآآآآآآآمیییییییییییییییییییین!

رمضانی

راستی دوستان! پست دیگه یه جورایی آخرشه... البته آخر آخر که نه ولی...

شيما تالهی

آخر آخر! ديدم اول نشدم گفتم از رو نرم!سلام. دلم گرفت وقتی پستت رو خوندم.چون حرفهات از دل بود و به دل مينشست.آآآآآآآآه....من هیچ وقت نتونستم سر این موضوع آغاز و پایان با خودم کنار بیام...جز اینکه یاد گرفتم تو سفر به خودم بگم این سفر هم زود زود تموم میشه پس سعی کن از لحظه لحظه ش تا اونجا که میشه خوب استفاده کنی و همه خاطرات خوبش رو به خاطر بسپری... راستی از شکنجه گر سفرت گفتی ياد سفر به ارمنستان خودم با بچه ها افتادم. يکی از دوستان دبيرستان رو هم به اين سفر دعوت کرده بودم. و يادمه آخرين روز من لنگ ميزدمآخه دوستم شب تا صبح سرش رو گذاشته بود رو پای من...آخی يادش به خير! دلم برای دوستم تنگ شد....راستی از اون دور دورها به ما هم نگاه کن و يادت نره يه شيمبا هم هست!!!

رمضانی

سلااااام به شيما جون خودم! و بقیه البته... چرا همه دلشون گرفته از اين پست؟!! من که چيز بدی ننوشتم! تازه کلی هم تلاش کردم مثبت باشه... به نظر مياد انگار فقط تا وسطش خونديد!! من جای شما ها بودم از اینکه اینجا (حداقل بخش پستها) تا یه مدت تعطیل میشه بیشتر دلم میگرفت!! البته کامنت دونی متعلق به همه س و میتونیم همدیگه رو توش ببینیم. حتی میشه ازش به عنوان یه وبلاگ دسته جمعی!! استفاده کرد. منم هستم. اما میخوام یه مدت پست ننویسم.... نمیدونم شاید... تصمیم قطعیم رو توی پست بعدی اعلام میکنم... ...به هر صورت این سری از نوشته هام در قالب سفرنامه بود و پست بعدی آخریشه... اگر بار گران بودیم و... شيما جان از اين شکنجه گرها توی سفر زيادن. خوبی بودن باهاشون اينه که آدم ظرفش بزرگ ميشه...!(نقل از دکتر رحمه ا...عليه!!