که نه سوزدم تمامی و نه خوش نوا برآرد...

                                                        يا حق

بخشي از كامنت جناب م:

سلام
خودتو سعی کن بشناسی نيازی به تخصص خداشناسی نداری

بعد از سکوت حرف می شوی؟
جالبه
ادم پشت سکوت هاش چيزی پنهون می شه که اگه بخواد تو اون لحظه حرف بزنه
مطمئنن کلمات جمله های مناسب رو نمی سازن

خيالبافی! می کنم من؟!!
يک سوال کوچولو!
اين فاصله بين نوشته ها بخاطر چيه؟!!!

وجود خدا
حس خدا
و
لمس خدا
..........................................................

....:

   سلام!

   نميدونم چي بگم! اصلآ نميدونم بايد گفت؟ نبايد گفت؟ اصلا ميشه گفت؟ روزهاي آخر سال بدجوري به سرم زده بود از سكوت حرف بزنم! از اين تنها قدمي كه مونده بود تا مولانا بشه شمس... و از اينكه چرا نشد... و از جاناتان مرغ دريايي، كه برگشت، از خودش گذشت، از رسيدنش حتي گذشت تا "برسه". تا "رسيدن"ي رو تجربه كنه كه تا بحال هيچ مرغ دريايي ديگه اي تجربه نكرده... ميخواستم از سكوت حرف بزنم، و از قداستش... و از قداستي كه "شكستن" اين سكوت مقدس داره... و از قابليت و ظرفيت و "جامعيت"ي كه ميخواد، كه من ندارم... كه من اون سكوت رو هم ندارم... كه اون سكوت رو شمس داشت اما اون "شكستن" رو شمس هم نداشت...

... كه هنر با دهان پرخون سخن گفتن، هنر علي بود و بس...

.

   چي بگم؟... اتفاقآ چند خطي هم نوشتم، اما گفتم خودم رو بيخودي قاطي بزرگترها نكنم! سرم به كار خودم باشه بهتره! اگر سكوتي باشه، گفتنش نقض غرضه. اگر هم نباشه كه دروغ ميشه؛ گفتن چيزي كه نيست. بي خيال بشم بهتره! راستش الان هم نظرم فرقي نكرده. با اينحال...

   فاصلۀ بين نوشته هام چندان دست خودم نيست. يعني اصلا نيست! اول خودم رو گول ميزدم كه از مشكلات فيزيكيه! دسترسي به اينترنت و... بعد ديدم نه، من مثل اينكه من با كاغذ مشكل دارم! تا قلم رو ميگذارم روي كاغذ نميدونم چه هجومي نميذاره غير از بسم الله اول، كلمۀ ديگه اي بنويسم. هنوز گاهي كاغذهايي رو پيدا ميكنم توي وسايلم، كه فقط بالاش يه بسم الله نوشته شده و بقيه ش سفيده! وقتهايي كه آرومم (مثل الان مثلآ!) يه چيزهايي –خوب يا بد، قشنگ يا زشت، درست يا غلط- مينويسم. يه نظراتي هم خب دريافت ميكنم درموردش. ولي دست خودم نيست، "كليد" كه ميكنم، ساعتها خودم رو مينشونم پاي يه كاغذ كه بنويسم ولي نميشه. خيلي بده اينطوري! مثل توي خواب كه آدم هي ميخواد جيغ بكشه ولي صداش در نمياد! نه ميتونم به كل بيخيال نوشتن قضيه بشم، نه عرضۀ نوشتنش رو دارم!

.

   گاهي آدم اينطوري ميشه. احساس ميكنه وسط يه بيابون از خواب بيدارش كردن و نميدونه كجاس! هيچ كس نيست و هيچ راهي هم معلوم نيست... اينجور وقتها ترجيح ميدم حرف نزنم. يعني اگر هم بخوام نميتونم! باز انگار همۀ شناخت هاي آدم از هستي و خودش و موقعيت خودش ميره زير سوال و دوباره بايد از خودش بپرسه من كيم؟ كجام؟ چكاره ام؟... چيز بدي نيست ها! اتفاقآ توي اين "دوباره پاسخ گويي" به اين سوال ها، خيلي چيزهاي جديد دستگير آدم ميشه. اصلآ انگار يه پله ميره بالاتر، انگار پوست ميندازه، انگار نو ميشه. ديگه ميتونه به همۀ گذشته ش بخنده، قاه قاه! چون حالا يه پردۀ ديگه از جلوي چشمش رفته كنار و بهتر ميبينه دنيا رو؛ و خودش رو... يه كم طول ميكشه تا به اين دنياي جديدي كه داره ميبينه عادت كنه و اونقدر مسلط بشه كه بتونه در موردش حرف بزنه. بتونه براي ديگران تشريحش كنه. كلماتي رو پيدا كنه كه بتونه با اونها به بقيه بگه چي داره ميبينه. چيزهايي كه شايد بقيه قبلآ ديدن، شايد هم هنوز نديدن، شايد هم اصلآ قرار نيست ببينن چون مسيرشون يه طرف ديگه ست...

.

   به هرحال علت "فاصله هاي سكوت" گاهي ميتونه اين باشه. فشار زيادي داره عبور از اين دالان تنگ! و بلندترين فرياد زير اين فشار همون سكوته. كه كمتر كسي ميشنوه. كمتر كسي...

.

17193.jpg

   و عبور از اين سكوت زبون آدم رو تيز ميكنه! يعني اولين كلمه اي كه بعد از اين مرحله به زبون بياره - حتي اگر خودش رو كنترل كنه و بخواد فقط در مورد اينكه امروز هوا چقدر خوبه صحبت كنه!- معمولآ اونقدر سنگين و تيزه كه يا شنونده نميفهمه يا بد ميفهمه يا برعكس ميفهمه يا اگه درست بفهمه طاقتش رو نمياره و... ابوذر در همين مرحله ست كه تبعيد ميشه، حلاج به همين جرم سرش ميره بالاي دار، ملاصدرا رو همين جوريه كه آواره ميكنن، عين القضاه همداني سر همين گردنه شمع آجين شده و...

   بعد از اين مرحله –اگه زنده مونده باشه!- كم كم مفاهيم توي دستش نرم ميشن و ياد ميگيره كه چجوري بگه كه "نگفته باشه"! مثل حافظ. يا اگر مخاطبش خيلي نزديك بود، چجوري بگه كه "بفهمه". مثل حرفهاي شمس در گوش مولانا... بعد اگه خيلي مسلط بشه و عنايت خدا شامل حالش بشه كه به "...واحلل عقده من لساني، يفقهوا قولي" برسه، اونوقت طوري ميگه كه هم "گفته باشه" و هم لازم نباشه مخاطبش حتمآ نزديك باشه. هركس هرجا باشه به اندازۀ ظرف خودش "بشنوه" و "بفهمه". مثل خطبه هاي پيامبر كه هم علي ميشنيد هم سلمان هم ابوذر، اما اونچه سلمان "مي فهميد" اگر ابوذر "مي فهميد" از دين خارج مي شد؛ و نمي شد چون "نمي شنيد"! ...و علي سكوت هاي پيامبر رو هم "مي شنيد"...

.

sunset.jpg.

......

بگذريم!

ما كه نه سكوتمون سكوته نه حرفمون حرف، بهتره زياد وارد اين مقولات نشيم...!

.

 

/ 35 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ub

سلام دکتر. من حسودم - چطور برای وبلاگ ديگران تبليغ می کنين؟ ملاحظات شغلی هم دخيله؟

پاسخ ناپذير

سلام تارخ مصرف تزم تموم شده دارم اونو کار ميکنم در ضمن امروز پسوند فاميليتون نظرم رو جلب کرد شما نسبتون به شهر گيوی می رسه؟

رمضانی

سلام به دوستان خوب! . اولآ ممنون از جناب بهزاد که سوالهای چپ و راست بنده رو تحمل ميکنن و با سعه ی صدر جواب ميدن!! . دومآ به جناب يوبی: خودتون میدونین که بيشتر از کمی غيبت دارين! بعدشم عذر موجهی هم که من ندونم موجه نیست!!... ولی از اون نکته ای که درمورد گوشی گفتین خیلی خوشم اومد! جالب بود. و تحلیلتون از اون هم جالبتر بود! : مخاطب بايد انتخاب بشه وگرنه جهان همهمه ایی بود که هیچ کس نمی فهمید. این جمله از اونهایی بود که باید بعنوان جمله ی قصار بذارن توی سایتها! جوابی هم براش ندارم چون فقط حظ کردم! درمورد حسودی هم البته من خودم سر دسته ی حسودهای دنیام و درکتون میکنم!

سوفيا

حرف هایی هست برای ((گفتن)) که اگر گوشی نبود نمی گوییم. . و حرف هایی هست برای نگفتن. حرف هایی که هرگز سر به ((ابتذال گفتن)) فرود نمیارند. . حرف هایی شگفت زیبا و اهورایی همین هایند. دکتر علی شریعتی .......................... تا شنبه ... ...

مرواريد عرفان

سلام سمانه جان / هم مطلب پستت عالی و عميق است و هم مباحثات بين دوستان در کامنتها . که برايم خيلی جالب بود . هر زمان که سخن باز مياستد و منطق جوابی ندارد اين سکوت است که گفتنی ها را ميگويد . شاد باشی و بهاری

م

سلام ............. خوندم ! به بيابان رسيدم

م

... بخاطر اون لینک زیبایی که فرستادی ممنون م و تحلیل تون در مورد آرامش و سکون

م

اتم از انرژی عظيمی برخوردار است به انسان توجه کنيد. نمی دونم از کيه!

م

نمی دونم شايد حقيقت چيزهايی باشه که ما نتونيم ببينيم ..........................م. ديگه نمی دونم راجع به چی فکر کنم. ... ـ وقتی ديگرون رنج می کشيدن ، من خواب بودم؟ حالاو خوابم؟فردا، وقتی بیدار شدم ، یا فکر کردم بیدار شده ام، در مرود امروز چی می گم؟ این که با دوستم استراگون ، در این جا ، تا اومدن شب در انتظار گودو بودم. این که پوزو با حمالش عبور کرد. دیگه این که با ما حرف زد؟ شاید. اما در همه ی اینها چه حقیقتی وجود داره؟... هیچی نمی دونه. در مورد کتک هایی که خورده با من حرف می زنه و من بهش یه دونه هویج می دم. ... سر یه قبر با پاهای گشاد از هم و تولدی مشکل. اون پایین توی حفره ، گورکن به آرامی مارو با فورسپس می گیره. برای اینکه بزرگ بشیم ، وقتی هست. هوا پر از گریه های ماست. ... اما عادت ، کرخت کننده بزرگیه. ...یکی هم اره به من نگاه می کنه. کسی هم داره راجع به من می گه این خوابیده. هیچی نمی دونه. بذار بخوابه.من نمی تونم ادامه بدم!... چی گفتم؟ ـــــــــــــــــــــــــــــــ آخر بازی ــــــــ و در انتظار گودو ،ساموئل بکت،ترجمه بهروز حاجی محمدی،انتشارات ققنوس ص۱۱ـ۲۱۰

م

حالاو خوابم؟= حالام خوابم؟ ....... این همه موندم تا بالاخره آهنگ ... . زیاد موندم من رفتم